:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008

July 2008

August 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Tuesday، August 05، 2008

هم قبيله ، خانه را درياب رو به ويرانی است

گفتن مکرر است حکایت قبیله قلم در این کهنه دیار ، قدمت بي پناهي قلم بدستان جرايد اين آب و خاك و نداشتن امنيت شغلي آنهااز آغاز تا به امروز است ، خاصه امروز روز هم به همان مصيبت گرفتارند كه يكصد سال پيش از اين هم گرفتار بوده اند و از عجايب روزگارهمين قدر بس كه از اين همه مشقتي كه بر اين قوم ، تحميل شده است ، هر گاه طرفندي براي رهايي خود از اين همه مصيبت بستند و چاره اي انديشيدند ، به محض قوام گرفتن ، یا با تفرقه افکنی ها از هم پاشیده و یا به حکم دولت های وقت تعطیل شده اند آنچنانکه امروز هم برای انحلال تنها تشکل صنفی روزنامه نگاران که بر اساس نص صريح قانون اساسی تشکیل شده است ، با مستمسک قرار دادن دلایل سست و بي پايه و ایضا ناموجه وزارت کار امور اجتماعی رو به انحلال است و در این رهگذر تماشایی است رقص و پایکوبی وزارت ارشاد نیز که خود را متولی رسانه ها و اصحاب رسانه ای می پندارد ، که در واکنش به چنین حق کشی، تنها خود را موظف به ارسال نامه ای به روزنامه‌ها دانسته ، تا آنها را به اين علت که انجمن ياد شده از سوی وزارت کار غيرقانونی اعلام شده است، از پوشش دادن اخبار مرتبط با انجمن منع گرداند.
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کار ها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرار ها
بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا، دیده آن را بار ها

بی کمان آنچه از سوی وزارت کار امور اجتماعی در مورد انجمن صنفی روزنامه نگاران روا دانسته شده است ، خط مشی دیرینه ای است که همواره صاحبان قدرت در تقابل با روزنامه نگاران ، این سربازان بی جیرو مواجب ملت ها ، تا کنون اتخاذه کرده اند ، خاصه امروز در این بلاد اسلامی انحلال خانه روز نامه نگاران از سوی دولت چیزی جز نادیده گرفتن نص صریح قانون اساسی و آرمان‌های اوليه انقلاب اسلامی نمی تواند باشد .
در تاریخ آمده است که کمبوجیه پسر کوروش عاشق یکی از خواهران خود شد و قصد کرد تا او را به حباله نکاح خود در آورد اما چون این خواسته او بر خلاف عرف و عادت بود ، قضات شاهی را به حضور طلبید و پرسید آیا قانونی که ازدواج خواهر با برادر را اجازه داده باشد وجود دارد؟ قضات شاهی جوابی دادند که هم عادلانه بود و هم عالمانه ، آنها در پاسخ به شاه گفتند ، قانونی وجود ندارد اما قانون نانوشته ای وجود دارد که به شاه اجازه می دهد هر آنچه مایل باشد انجام دهد ، حال حکایت صاحبان قدرتی است که امروز نیز تشکل قانونی انجمن صنفی روزنامه نگاران را بر نمی تابند از این رو از قانون نانوشته ای برای انجلال حانه روزنامه نگاران بهره می برند که اساسا بر خلاف نص صریح قانون اساسی است و جالب اینکه هیچ پاسخ قانونی و منطقی هم برای چنین بی قانونی وجود ندارد مگر آنکه باور کنیم : ساعت شماطه دار مردم را از خواب بیدار نمی کرد ... و خدا مگس را آفرید.
با چنین اوصافی که بعد از سال ها بار دیگر اهالی مطبوعات خانه ای بر پا داشتند و زیر یک سقف گرد هم می آمدند و با بضاعتی هر چند کم به رتق و فتق امور صنفی خود می پرداختند بی انصافی است که در چنین برهه ای آن دسته از هم قبیله هایی که به درست با نادرست گله ای از دست اندر کاران انجمن داشته اند ، در این بزنگاه به جای حمایت از حانه صنفی خود ، در پی تسویه حسابهای شخصی باشند که از قضا همین اختلاف سلیقه ها تا کنون باعث پاشیده شدن تمامی تشکل های صنفی روزنامه نگاران از آغاز تا به امروز شده است . نگاه کنید به تاریخ مکتوب تشکل های صنفی روز نامه نگاران از دیروز تا به امروزدر این آب و خاک که همواره اختلاف سلیقه های صنفی بزرگترین عامل و دستاویز برای انحلال تشکل های صنفی روزنامه نگاران بوده است که قدرتمندان زمان با دست آویز قرار دادن آن ، حکم به انحلال می دادند ، از ماست که بر ماست.
دلم بگرفت از بی همدلی ها
رو به کوه آرم
مگر آنجا زنم پیوند فریادی به فریادی
نقل است در برخی از مذاهب از اسلام تا مسیحیت و یهود ، بعضی از اصناف و پیشه وران نیز، یکی از انبیا را حامی صنف خود می پنداشتندد مانند نجاران ، که حضرت نوح ، و یا قصابان که حضرت ابراهیم را حامی خود می دانستند حتا می گویند آرایشگران ایرانی هم سلمان پارسی را حامی صنف خود می دانند چرا که سلمان موهای پیامبر را آرایش می کرد ، اما در هیچ دین و آیئنی تا کنون نیامده است که قبیله قلم بدستان را حامی باشد نه در زمین و نه در آسمان و این نشان از بی پناهی قبیله ای است که به حکم رسالت قلم ، وکیلان بی جیره و مواجب ملت اند اما خود در احقاق حق خویش در مانده اند.
حال با آنچه گفته آمد روز خبرنگار نیز در پیش است که دلمان مالش می رود از این چشن که روز بی همدلی ها ست ، خاصه آنکه هر ساله در چنین ایامی ، در بند بودن بسیاری از قلم بدستان را شاهد بوده ایم اما با این همه این درست که به شهادت تاریخ در صد سال گذشته روزنامه نگاران اين مرزبوم ، به دليل برآورده نشدن خواستها و نياز هايشان همواره حرف تكراري زده اند و در تمام اين سال ها كه در چرخه ي اختناق بوده اند يك حرف را از نسلي به نسل ديگر انتقال داده اند که آن چیزی جز دم زدن ازنظام مطبوعاتي وامنيت شغلي نبود كه تا كنون موفق به تحقق اين آرزو نشده اند اما در هر دوره از تاريخ اين آب و خاك ، هر گاه با انگيزه تامين امنيت شغلي به دور هم جمع شده تا با ايجاد يك تشكل صنفي ، قبيله خود را سامان دهیم فريب سياست بازان و سياست پيشگاني را خورده ایم که در چنین تنگنا هایی به کناری نشستند و تنها نظاره گر بودند، آیا اکنون زمان آن فرا نرسیده است که بدون جبهه بندی های سیاسی ایتدا برای حفظ خانه خود و جلوگیری از انحلال غیر قانونی آن هم صدا گردیم و سپس برای احیای آن همدل و یک صدا شویم ؟



این مطلب در گویا منتشر شد

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Friday، July 18، 2008

بدرود شکیبا مرد













امروز روز دل تنگی بود ، روز جمعه ، روز داغ دیدن یاران بود ، وقتی خبر پروازش را شنیدم ناگه سنگینی جمعه شوم بر دلم آوار شد و حالا قلم در سوگ او گریان است ، باز هم مرغ شوم مرگ بر بام قبیله هنروران نشست و عزیزی را در بر گرفت و پرکشید

خسرو شکیبایی ، همان شکیبا مرد صحنه ی هنر این کهنه دیار ، درگذشت ، هم او که با خط قرمز(مسعود کيميايی) آمد و با حمید هامون (داريوش مهرجويی) بی ریا بر باورمان حک شد ، همان صاحب صدای گرم و مخملین ، امروز ، در جمعه ای دلتنک ، در سن ۶۴سالگی بر اثر سکته‌ی قلبی در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌ روحش شاد .

براستی ماجرای بودن چیست میدانید ؟ چه خوش گفت اخوان ثالث که :

ماجرای زندگی آیا

جز مشقتهای شوق توامان با زجر

اختیارش هم عنان با جبر

بسترش بر بعد فرار و مه آلود ،

زمان لغزان

در فضای کشف پوچ

ماجرا ها چیست ؟

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما

اعلامیه

آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف "بست" (1) می رفت به قول خودش ، می رفت تا دلی تازه کند ، همراه با زائران مشتاقی که از کوچه پس کوچه های تنگ زیارت ، شتابان می گذشتند ، به حرم می رسید ، و آخر سر هم بعد از عبور ازمیان تن های عرق کرده زائران ، دستی به ضریح می رساند و به نشانه تبرک آن را به صورتش می کشید ، گویی جان می گرفت و در دلش خنکی وصال را احساس می کرد و بعد ، زیر لب چند کلمه ای درد دل گونه ، طلب گشایش گره کور معاش و نجات از بی سر پناهی و تنگ دستی اش می کرد و دلسوخته عقب عقب می آمد تا به کفش کن می رسید واز آنجا راهی خانه می شد . این کار هرروز فتح الله ، کارگر چا پخانه ی زمرد ، درسی سال قبل بود . البته صبح های زود هم که از خانه بیرون می آمد ، در اولین جلوه از گنبد طلایی آقا که از دور نمایان می شد ، به اخترام می ایستاد ، و دست به سینه سری خم می کرد تا زیارت صبحگاهیش را بجا آورده باشد.
فتح الله هنوز به یادش هست که یک روز بعد از زیارت صبح گاهی ، وقتی از چهار راه خسروی به طرف چاپخانه می رفت ، مشتی اعلامیه در کف پیاد رو ریخته بودند ، خم می شود و یکی از آنها را بر می دارد و در همان حال از خیالش گذشته بود که کدام چاپخانه این اعلامیه ها را چاپ کرده و چقدر برای چاپ آنها پول گرفته است ، در این حسرت بود که چشمانش به متن انقلابی نوشته شده در اعلامیه افتاد ، انگاری تکه هیزمی داغ از اجاقی پر حرارت را برداشته باشد ، اعلامیه را انداخت و دل نگران به اطرافش نگاه کرد که مبادا کسی اور ا در حال برداشتن اعلامیه و ایضا خواندن آن دیده باشد . آن روزبرای اولین بارفتح الله فهمید که در کشور خبر هایی است و گروهی به مخالفت حکومت بر خواستند ، بعد از آن هم ، هر از گاهی وقتی به مجا لس هفتگی مذهبی می رفت ، جسته و گریخته چیز هایی می شنید اما همیشه سعی در نشنیده گرفتن شنیده ها یش داشت و وقتی بوی انقلاب در همه جا پیچید ، مراقب بود مبادا پسرانش منوچهر و محسن که هر دو محصلی نوجوان بودند ، از جمله فریب خوردگان راه آزادی نباشند تا روز ی که ، انقلاب از راه رسید .

سی سال از آن روز ها می گذرد وامروز فتح الله چاپچی ، حاج فتح الله خان است و پسرانش صاحب منصب در حکومت ، و به یمن همین صاحب منصب بودن پسرانش ، مشرف به خانه خدا هم شد و از آن مهمتر اینکه حالا خادم افتخاری آقا ست ، هفته ای سه شب با لباس مخصوص خادمین ، جلوی صحن جدید می ایستد ، او خادم در جه یک حرم آقا ست ، جارو نمی کشد ، طی نمی کشد ، کفشداری نمی کند ، گشت می زند اما به وقت تشرف دولتمردان به زیارت آقا ، در صف اول ایستاده است ، حاج فتح الله دیگر کارگر نیست ، سر پناهی قصر گونه در خوش آب و هواترین منطقه شهر دارد و دیگر غم معاش هم ندارد ، او امروز کار فرماست ، صاحب چاپخانه ای مجهزبا سی چهل کارگر است و تمام کار های انتشاراتی از بروشورو پوستر های تبلیغاتی کاندیدا ها تا سر برک نامه ها و پاکت ادارات و دیگر نهاد های وابسته به حکومت در شهرشان را چاپ می کند و پول خوبی هم می گیرد ، اما او همچنان از چاپ اعلامیه وحشت دارد ، او هنوز هم در گوشه و کنار و در مجا لس مذهبی ، خبر هایی را می شنود که دیگر نمی تواند آن ها رانشنیده بگیرد ، چرا که جایگاه و مقام و منزلت پسرانش در ارتباط با همین شنیده ها است . فتح الله تنها یک آرزو دارد که دیگر انقلاب نشود.


1- قدیما به حرم امام رضا (ع ) می گفتند بست ، هنوز هم قدیمی ها به حرم بست می گویند

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

6 نظر شما


Sunday، July 13، 2008

باید کنار نشست و تماشاگر بود

این مطلب در روز آن لاین منتشر شده است برای خواندن آن می توانید به اینجا بروید و یا در ادامه همین پست بخوانید


در خاطرات نویسنده بزرگ کشورمان بزرگ علوی ، درباره دهخدا خواندم که : استاد ( دهخدا ) گاهی به سراغ ما هم می آمد. تابستان ها در کافه ای در یکی از کوچه های لاله زار واقع در باغی جمع می شدیم... در این باغ خیابانی بود نیمه تاریک که به حوض آبی منتهی می شد و دور آن گلدان های شمعدانی چیده بودند. یک شب که ما در فاصله ده متری از این منظره نشسته بودیم و نق می زدیم و خیال می کردیم می توانیم گیتی را هموار کنیم ، استاد همه حرف های ما راشنید و فهمید که همه ی ما، از اوضاع ناراضی هستیم وانتقاد می کنیم و بد می گوئیم، آن شب استاد نگاهی به حوض آب که بر فراز آن یک چراغ برق آویزان بود و نور می افشاند انداخت و گفت: چه تان است، بچه ها؟ چرا آنقدر غم می خورید؟ نگاهی از همین دور به این گلها بیندازید که در پرتو چراغ ، چقدر زیبائی و طراوت و صفا پخش می کند. چرا آنقدر نزدیک می روید؟. هر یک از این پشه ها هزارها میکروب مالاریا و حصبه و مطبقه در نیش دارند. بگذارید آنها کار خود را بکنند. شما هم کنار بنشینید وزیبائی و صفا را تماشا کنید. (نقل به مضمون ). حال حکایت برخی از دوستا ن بی اطلاع از بازی های سیاست را می ماند ، که بی جهت و بدون آگاهی از مکر سیا ست ،خود را در معرض گزند نیش پشه های مهلکه سیاست قرار می دهند با این امید که آب رفته را به جوی باز گردانند که اگر هم چنین شد ، نام نیکی هم از خود بعنوان ناجی و قهرمان، در مبارزات حق طلبانه برای کسب آزادی ، باقی گذارند غافل که امروزه ، در آشفته بازار سیاست ، مطاعی جز دورغ و مکر و حیله نمی فروشند و هر چه به دیده می آید ، نه آزادی که سرابی در کویر خشک و لم یزرع است .
شاید گروهی بر این قلم ، عارض شوند و به طعنه ، خرده گیرند که مگر بدون مبارزه هم به وصال آزادی می توان رسید ؟ که از قدیم این پند بزرگان بوده است که حق گرفتنی است و در تمام طول تاریخ مبارزات حق طلبانه ملت ها ، مردمی با دست بر روی دست نهادن ، به آزادی و استقلال دست نیافتند ، آنچنانکه پیشنیان این کهنه دیار هم جز این راه نرفته اند .
این درست اما در پاسخ ، این نگارنده کمترین هم خواهم گفت ، آنچه از میارزه در راه آزادی و حق خواند ه و شنیده ایم ، همه متعلق به زمانی است که امروز جز در تاریخ و افسانه ها یافت نمی شود، چرا که نه زمانه ، زمانه نیاکانمان است و نه ما چون پیشینیان خود ، مانند هستیم . نقل است روزی ظل السلطان بر سر طویله ایلخان بختیاری ، حسینقلی خان رفت ، بعد از آنکه ایلخان بختیاری ، نژاد اسب هایش را یکی یکی برای او شرح داد ، ظل السلطان آهی کشید و گفت : خان ، واقعا آن اسب هایی چون رخش و سمندر و شبدیز کجا رفتند ؟ چرا دیگر نژاد شان نیست ؟ خان بختیاری جواب داد : حضرت والا، آن اسبها را مردانی چون رستم و پرویز ، سوار شدند و همراه خود بردند .
حال چرا نه زمانه و نه ما ، همچون گذشته و مثل پیشینینمان نیستیم ، به دو دلیل است که به اختصار و به اشاره در ذیل خواهم گفت

اول : سی سال از آنچه به اشتباه انقلابش می خوانیم می گذرد و هنوز در گرداب همان آرزوهای محالی بسر می بریم که در حسرتش ، از یک قرن پیش ، مردم این کهنه دیار ،سینه ها به زخم خنجر و شمشیر و گلوله ها ، سپر کردند تا عدالت خانه ای باشد و خانه ملتی به پا گردد، اما دریغ از قانون و فریاد رسی ، طرفه آنکه بعد از هر تغیر و تحول درنظام و حکومت این گستره تاریخی ، دست کم نیم قرن درظلم پذیر باقی ماندیم تا دریابیم :
گفتم مگر از کعبه نشانی یابیم
دیدم که تمام راه ترکستان است
حال آنکه پیشینیان این اب و خاک این چنین نبودند، و هرگز تن به ظلم پذیری نداده و امروز را به فردا وا نمی نهادند و در اوهام بسر نمی بردند تا چشم براه قهرمان و یا ناجی باشند ، با همین اندک گفته که آمد ، و ایضا با مطالعه در تاریخی که امروز چون قصه را می ماند ، خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل را.

دوم : به قول عوام ، دوره ، دوره نامردی است که این واژه (نامردی ) را ، امروزمی توان مترادف با سیاست دانست چرا که به شهادت آنچه در این سی سال بر ما روا داشتند ، جز این نبوده است که اول در آسمان ، نشان از عکس رخ یار می دهند و امروز کار را به کندو کاو در مزبله سیاست و زد و بند های پشت پرده می رسانند و هر روز با یک افشاگری ، پایه های ایمان ملتی را می لرزانند تا بدانجا که تشخیص دوست و دشمن بسیار سخت می گردد که برای نمونه نگاه کنید به آمار صادرات آمریکا به کشورمان که درست بعد از تروریست خواندن ایران از سوی این شیطان بزرگ ، ده برابر می شود و این در حالی است که تمام دنیا بنا به خواست این ابر قدرت از تجارت و معامله با ایران منع می شوند و از سوی دیگر دولتمردانمان نیز علا رغم دشمن خواندن این ابر قدرت در سی سال گذشته ، در خفا با شیطان بزرگ به معامله می نشینند آنچنانکه در همین چند شب پیش ( شنبه شب 22 تیر ماه )در VOA آمریکا ، که امروزه مرجع اخبار ایرانیان شده است ،در مصاحبه ای با یکی از مقامات باز نشسته وزارت خارجه آمریکا ، حکایت دید و یازدید های پنهانی و بعضا آشکاراین رجل سیاسی آمریکایی با دولتمردان کشورمان ، بر ملا می شود که البته شاید این هم به نوعی از بازیهای سیاست باشد برای تخریب رقیب ، اما با قطع برنامه دو رسانه تصویری اپوزیسیون خارج از کشور که به سادگی خوردن یک لیوان آب ، در پی توافقی نهانی از ادامه کار در ماهواره هات بر ، باز می مانند ، حکما باید به خوش باوری خود تردید نمائیم و باور کنیم گفته های دولتمردانمان را که احتمال حمله شیطان بزرگ به کشورمان را، شوخی بیش نمی دانند.
حال با چنین اوصافی آیا پند استاد دهخدا را نباید آویزه گوش کرد که می گفت ،باید کنار نشست و تماشاگر بود ؟

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Sunday، June 22، 2008

دغدغه عاقلان نظام و روحانیت

این مطلب در روزنامه اینترنتی روز منتشر شد برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا درادامه این پست بخوانید

از پیدایش روحانیت شیعه ، تا به امروز یکی از مباحث حاد ی که در میان علمای شیعه رایج بوده و هست ، بحث مشروعیت حکومت است که آن را حق امام دانسته و تمامی حکومت ها ی خلفا و سلاطین را نامشروع می دانند و بر پایه چنین باوری بود که در انقلاب 57 ، عدم مشروعیت سلطنت پهلوی یکی از پایه های تبلیغاتی انقلابیون بود ، و پس از پیروزی انقلاب هم ، امام خمینی در اولین روز مراجعت به ایران در سخنرانی خود در بهشت زهرا ، عدم مشروعیت سلطنت پهلوی ها را مطرح کرد . و قبل از آن هم ، در اوایل انقلاب طی سخنرانی که برای انجمن اسلامی دانشجویان کانادا و آمریکا داشت ، گفته بود : طبق حقی که قانون اسلام ( شرع ) به من داده و براساس " رای اعتماد " مردم ، شورای موقت انقلاب را تشکیل خواهم داد ، و در فرمانی که برای نخست وزیری مرحوم بارزگان هم صادر کرد ، نوشت ، بنا به پیشنهاد شورای انقلاب ، و بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از" آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران " که طی اجتماعات عظیم ... نسبت به رهبری جنبش ابراز شده ، جناب عالی ( مهندس بازرگان ) را مامور تشکیل دولت موقت می نمایم ..." این دو گفتار ، برای دانشجویان و فرمان نخست وزیری مرحوم بازرگان ، مبین این واقعیت است که ، رهبر و پیشوای انقلاب 57 دومولفه را برای مشروعیت حکومت در نظر داشته است ، یکی حق شرعی و دیگری آرای مردم . که از جایگاه نظری تحولی تازه در روحانیت شیعه بود و برای اولین بار در تاریخ روحانیت، بر اساس تطبیق فقه با اوضاع زمان ، از حق انتخاب مردم ، سخن به میان آورد که در همان زمان باعث شگفتی بسیاری از مردم کوچه و بازار تا علما و روشنفکران گردید و بر پایه چنین باوری بود که ملت ایران ، خاصه نسل انقلاب ، پذیرای حکومت روحانیون گردید .
حال با آنچه گفته آمد سخنان اخیر ، هاشمی رفسنجانی ، در اجلاس جامعه مدرسين حوزه علميه قم ، تعمق بر انگیزو در عین حال سوال بر انگیز است که چرا پس از گذشت سی سال از بر قراری نظامی که توسط پیشوای انقلاب 57 بر پایه دو اصل شرع و حق مردم بنا گردیده است ، سخن از مشروعیت نظام بر پایه ، حفظ حق مردم به میان می آید و یاد آور ، آن اصل مهم از مشروعیت نظام می گردد که نمی توان با زور حکومت کرد که با اساس اسلام سازگاری ندارد ؟
سخنان اخیر هاشمی رفسنجانی که از آخرین بازماندگان یاران امام خمینی است، نشان از دغدغه ای می دهد که در بین عقلای نظام و روحانیت ، در پی حوادث اخیر خاصه افشاگری ها یی که توسط خودی ها می شود ،که بیشتر به خود زنی شباهت دارد ، پدید آمده است وگرنه یاد آوری بدیهی ترین اصل مشروعیت نظام ، آن هم برای جماعتی از روحانیون که مدام در منابر خود، رعایت حق الناس را گوشزد می کنند ، چه سود ؟ مگر آنکه این قوم عالم حاکم بر جان و مال مردم این کهنه دیار، رسالت انبیایی خود را از یاد برده باشند .
فقط همين پرسش ساده ، آخرين حرف من است
شما که از بيم باد و باور باران سخن می گفتيد
حالا يک پياله شير و پاره ای نانتان کجاست؟
آنچه امروز در آشفته بازار سياست اين کهنه ديار بچشم مي آيد، عزم آن دسته از اکابر فناتیک است که با نادیده انگاشتن خواست و نیاز مردم ، قصد نشنيدن صدای ملت را دارند که این چنین خود را به ناشنوایی زده اند، غافل از آنکه در چنين برهه اي از تاریخ ، ، دو جبهه را در مقابل خود گشوده اند، یکی در داخل و دیگري در خارج از مرز های این آب و خاک. آنکه در داخل است ، نه از سر عنان و دشمني ،که از سر دلسوزی و حفظ آ رمانهاي انقلاب خود در سال ۵۷ گلو مي دراند و از به بيراهه رفتن ها مي نالد .
وآنکه بيرون در کمين نشسته و بیگانه است ،نه از سر خیر خواهی ، بلکه به ظاهر از سر دلسوزی بر حال و روز این ملت ، قصد پیاده کردن همان نقشه شومي را دارد که بر سرکشور همسایه آورده است
جاهلان را نيست آگاهی ز حال خويشتن
خفته دايم خويش را بيدار می بيند به خواب
هنوزهم آنانیکه موی در آسیاب عمر سپید کرده اند بخاطر دارند که در گذشته نه جندان دور ، در باور مردم وقتی عالمی با طمانینه از کوچه ای می گذشت ، مردم به احترام وی می ایستادند و از او عبور نمی کردند چرا که بر این باور بودند که عالمان دینی مردمان خدا جویند، نه دنیا جو، و حامیان مردم در برابر قدرت، که سمبل ظلم و استبداد است، می باشند و از این رواست که هر چه در سابقه این خدا جویان می جوئیم جز مناعت طبع که همواره از دربند کشیدن شهباز بی نیازی سیمرغ قاف قناعت ، در قفس تمنیات نفس، وحشت داشته اندکه حکایتهای بس شنیدنی ازاين خصلت پسندیده شان در فرهنگ اعتقادات و باور های دینی مردم این دیاروجود دارد که قرن ها سینه به سینه نقل گشته است از جمله حکایت دیدار نادر شاه افشار است با یکی از علمای روحانی نجف که به سید هاشم خارکن معروف بود ، می گویند روزی نادر شاه را دیداری با این سید خارکن افتاد واز سر تفقد به او گفت : " آقا شما واقعا همت کرده ایدکه از دنیا گذشته اید" و آن عالم خداجوی در جواب نادر گفت : " همت؟ بر عکس، این شما هستید که همت کرده اید و از آخرت گذشته اید.

سخن آخر اینکه هرگز مباد ، عاقبت این قوم خدا جوی ، نقل آن حکیمی باشد که آمده است در حکایت معلم اول از ارسطو به عنوان" انه نبی ضیعوه" نام برده اند ، یعنی پیغمبری که او را ضایع و تباه کرده اند که این عبارت بنا به روایتی از احادیث نبوی است. جمله "انه نبی" بدین معناست که ارسطو را پیغمبر دانسته زیرا فلسفه از مواردی است که با رسالت پهلو میزند و خبری هم در این باب از لقمان حکیم و جود دارد که به نقل از ماثرالملوک آمده است "....آن جناب ( لقمان ) را میان نبوت و حکمت (فلسفه ) مخیر ساختند و لقمان ، حکمت را اختیار نمود. اما معنی جمله دوم که" ضیعوه " می باشد به معنی ضایع شدن است چرا که می گویند ارسطو به دلیل داشتن آن مقام عالی ، بیش از آنکه در خور شان علمی او باشد خود را به اسکندر ، یعنی قدرت مربوط و وابسته کرد و فریب سکه هایی را خورد که اسکندر برای ساختن باغ نباتات به او قول داده بود غافل از آنکه اسکندر(قدرت) با چنین ترفندی قصد تسجیل و تثبیت موقعیت حکومت خود را داشت که آب میدادو گلاب می طلبید و به همین دلیل وقتی اسکندر دستور داد در آتن مجسمه ای از ارسطو بنا کنند مردم آتن به مخالفت بر خاستند زیرا ارسطو را فریب خورده ی قدرت می دانستند و عاقبت هم در پی شکایت یکی از روحانیون آتن بنام " اوری مدن"به جرم اعتقاد نداشتن به دعا و صدقه به محاکمه کشیده می شود که این از همان دست محاکماتی است که سقراط را به نوشیدن جام شوکران مجبور و ارسطورا قبل از محاکمه، وادار به قبول نفی بلد میکند.

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Friday، June 20، 2008

اسیر

برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت که دکترا جوابش کردند ، راستی حال آقا رسول، خوب نیست ، از شدت شمیایی شدن ، تنها 10 درصد از ریه هایش فعلا سالم ماندند
تو خیابون دنبال یه جایی می گشتم ، یه جای امن ، برای خواندن نامه ات ، انگاری مال دزدی به همراه داشتم ، یهو سر از خیابون جمالزاده در آوردم ، رسیده بودم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردی ،می رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما تو وقتی به خونه می رسیدی ، حبس بودی تا فردا که باز برگردی مدرسه ، حالا تو آزادی و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته .
15 بار نامه ت را خواندم ، نه ، بلعیدم ، تک تک واژه ها و جمله هارا، نفس کشیدم ، مثل هوای تازه ، اونم تو ظهر تابستان دم کرده ، زیر یک اقاقیا ، توی یک کوچه بن بست .
هنوز یادم هست ، دقیقا 20 سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه ات می کردم ، تو در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنت آمده بودند می درخشیدی ، مرحوم پدرت ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنت را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما تو مدام با نگاه دنبال من می گشتی ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کردی ، خندیدی ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زدی ، دنبالت آمدم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که بهو از دستشویی آمدی بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفتی طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرت ، آن شب برای یک لحظه فکر کردم اگر دیگر هرگز نبینمت حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از 20 سال هنوز زنده ام ، تو رفتی و من ماندم ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با تو خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا ... ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه 598 که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند .
یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با 12سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است.
آن روز صبح وقتی جلوی خانه بهجت خانوم ، خواهرت ، سینه به سینه شدیم ، باورم نبود که تو برگشتی ، زبانم بند آمده بود ، اما تو با همان نگاه دلنشینت نگاهم می کردی ، اگر اول تو به حرف نمی آمدی ، محال بود که از من حرفی بشنوی ، نا خود آگاه ، نگاهم به پنجره خانه ام رفت ، می ترسیدم مهناز پشت پنجره باشد ، و تو چه خوب ترسم را فهمیدی و در حالیکه از کنار می گذشتی گفتی ، بیا سر کوچه
آن روز تو گفتی و من شنیدم ، تو گریه کردی و من آه کشیدم ، چه خوب که قصه ام را از زبان بهجت خانوم شنیده بودی ، در غیر آن هیچ پاسخی نداشتم ، همچنانکه همه نامه هایت ،که برایم می نوشتی ، تا به امروز بی پاسخ مانده اند ، اما روزی که فهمیدم به خانه بخت رفتی ، خیالم را از رویا هایت پاک کردم و کمان کردم، لااقل تو به سرانجام رسیده ای ، غافل که کلیم سرنوشت مارا ، یکی بافته است ، و دلم گرفت ، وقتی خبر تنهایی دوباره ات را شنیدم ، و حالا تو مادر دو فرزند بی پدر هستی ، و تنها فرق سرنوشت من و تودر این است که من هنوز طعم واقعی پدر بودن را نچشیدم . اما هر دو اسیریم نازنین

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Thursday، June 19، 2008

فرار

آدمایی که از گذشتشون فرار می کنند ، از خودشون فرار می کنند

فرار از گذشته ممکنه ، اما از خود ؟

گذشته مثل یک وصله ، همیشه با آدما ست ، درست مثل نامه هایی که در یک پوشه حجیم ، با سنجاق و کلیپس پیوست شده باشند .

اما پرونده ی من خالی از نامه های پیوست گذشته است

تو هم مثل همه ی آدم ها ، دور تسلسلی که بنام زندگی است پست سر گذاشتی ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و حالا میانسالی ، تجربه های خوب و بد ، خاطرات تلخ و شیرین ، هر لحظه گذزان طول عمرت ، یک گذشته است ، حال پیش خودت کلاهت و قاضی کن ببین چرا وقتی به گذشته فکر می کنی ، این چنین ...

من پوشه ام خالیه ، یعنی خالیش کردم ، همه را ریختم دور، هیچ گذشته ای ندارم

چه تصور احمقانه ای ، این نامه ها را نمی شه پاره کرد و دور ریخت ، تو هم مثل همه ی آدمای ترسو در حال فراری ، از خودت و از گذشته ات

اگه ترسویی اینه ، من می خواهم ترسو باشم

آینه شکست ، تصویر در اینه فرو ریخت ، و مرد در حالیکه ازدرد بخود می پیچید از مشت گره شده اش خون می چکید

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Tuesday، June 17، 2008

مسافر

چند وقتی است که از نوشتن آنچه به سیاست مربوط است ، خسته و دلزده ام که آب در هاون کوبیدن را می ماند و از طرفی حال خوشی هم برای روزانه نویسی وقایع ندارم ، از این رو به یمن خانه نشینی که توفیق اجباری است ، به نوشتن داستان های کوتاه دل خوش کرده ام که اگر بخت یار باشد بزودی در مجموعه ای منتشر خواهد شد ، اما تا آن زمان چون گذشته ، بخش کوتاهی از آخرین قصه ای که هنوز ناتمام است و مشغول نوشتن آن هستم ، برای اظهار نظر مخاطبین این قلم و همچنین روشن ماندن چراغ این خانه منتشر می کنم .
رفته بودم از ته باغ برا تون یاس بچینم ، هنوز هم یاس دوست دارید ؟.. السا عه صبحانه را آماده می کنم ، نان تازه هم خریدم ، راستی صبحانه را در بالکن می خورید؟

مشهدی ابراهیم با عجله به آشپز خانه رفت و گل های یاس را در یک تنگ بلور ساخت چک ، گذاشت و تا نیمه آب ریخت و بعد در حالیکه به سراغ بساط سماور می رفت به کوکب ، همسرش گفت ، همه چیز آماده است ؟ خانم صبحانه را در بالکن می خورند .
کوکب در حالیکه نان قطعه قطعه شده سنکگ را درسینی ، کنار ظرف کره و عسل می گذاشت ، گفت :
تا تو چایی را بریزی من هم شیر را آماده می کنم

مشهدی ابراهیم فنجان گل سرخی را که تا نیمه از چای خوش رنگ باروتی پر شده بود زیر شیر سمار گرفت و در همانحال در این فکر بود که پس از 26 سال بلاخره امانتی را که اقا بزرگ به او سپرده بود صحیح و سالم به صاحبش واگذار می کند و این راحتی خیال دقیقا از 12 نیمه شب گذشته ، وقتی ملیحه خانوم ، تنها نوه آقا بزرک از فرنک به وطن بازگشت ، اتفاق افتاد و هنگامی که از فرودگاه به خانه آمدند ، مشهدی ابراهیم بر خلاف سال های امانت داریش ، آن شب ، راحت سر بر بالین گذاشت و صبح زود هم شاداب از خواب بیدار شده بود و بعد از خرید نان تازه برای صبحانه ملیحه خانوم ، به ته باغ رفته بود و از میان انبوه گل ها ی رنگارنگ و خوش عطر ، تنها ، خوشه ای از یاس معطر امین و الدوله را که چون آبشاری از دیوار انتهای باغ ، سرازیر شده بودند ، چید، تا به رسم سال های گذشته ، میز صبحانه ی ، تنها باز مانده حاج حسن سقز فروش ،نوه آقا بزرگ ، با عطرو بوی خوش تزئین شده باشد .

مشهدی ابراهیم از وقتی به یادش می آید در خانه حاج حسن سقز فروش ، کار می کرد ، از آن زمان که پدرش پیشخدمت و مباشر خاص اقا بزرگ بود و مادرش هم لله ی ملیحه خانم .

آن وقت ها یک بازار بود و یک حاج حسن سقز فروش ، قبل ازآنکه آدامس خروس نشان باشد ، حسن خان در کمر کش جاده ورامین ، کارخانه ی آدامس سازی داشت ، آدامس هایی که معروف به سکه نشان بودند ، همچنین در بازار هم ، نبش تیمچه حاجب الدوله ، حجره ای بزرگ برای فروش عمده سقزو آدامس های سکه نشانش داشت و از همانجا به تمام مملکت پخش می کرد، چه بسته بندی و رنگ های شادی داشتند آدمس های سکه نشان حاج حسن ، آبی ، قرمز ، زرد ، سیز ، به ارزانی میفروخت ، یک ریال ، بچه ها دوست داشتند ، ملیحه خانوم هم وقتی بچه بود ، همیشه در حال جویدن آدامس های سکه نشان آقا بزرگش بود که هر شب مشت مشت برایش از حجره به خانه می آورد ، سقز های اقا بزرگ پر ملاط و شیرین بود ند و از همه مهمتر ، خوب باد می شد ند که ملیحه خانوم دوست داشت ، چون بعد از آنکه شیرینیش را با جویدن های تند و سریع می گرفت ، شروع به باد کردن آدمس می کرد ، آنقدر که به بزرگی یک تخم مرغ می شد و بعد با صدایی بلند می پوکید ، و پوکیدن همانا و لرزیدن دل عزیز خانوم هم، همان ، آحه ملیحه خانم یواشکی می رفت پشت سر عزیز خانوم اینکار را می کرد ، بیچاره پیر زن همیشه مواظب بود که نوه اش پشت سرش قایم نشده باشد تا از صدای پوکیدن آدمسش ، ته دلش خالی شود ، عزیز خانوم اساسا با جویدن سقز و آدمس مخالف بود و می گفت ، مسلمان نباید آدامس بجود ، مخصوصا شب های جمعه که حکم جویدن گوشت میت را دارد و از همین رو همیشه به آقا بزرگ غرلند می کرد که سقز فروشی هم شد کار ؟

حاج حسن سقز فروش با همه تمولی که داشت ، از دار دنیا تنها صاحب یک اولاد دختری به نام مولوک خانم بود که ان هم هنگام زائیدن تنها فرزندش ، ملیحه ، اجلش سر رسید و دار فانی را وادع گفت تا حمید آقا شوهرش ، هنوز سال زن مرحومش نشده ، جلدی برود از یک خانواده پولدار دیگر ، دختر 17 ساله ای را به همسری انتخاب کند ، و دختر نوزادش را هم برای عزیز خانوم و مادر مشهدی ابراهیم ، لله ملیحه خانوم بگذارد ، و از آن روز ملیحه شد چشم و چراغ خانه آقا بزرگ و عزیز خانوم .

آن شب وقتی مشهدی ابراهیم در فرودگاه ، رسیدن ملیحه خانوم را لحظه شماری می کرد ، احساس خوشایندی داشت ، درست مانند پدری بود که بعد از سال ها انتظار ، در تب و تاب دیدار فرزند از راه دور رسیده باشد ، به خا طر آورد روزی را که ملیحه خانم بدنیا آمد ، که از قضا مصادف بود با نرد عشق با ختن به کوکب ، دختر عمویش ، و هردو بی صبرانه درشعله های انتظاری بسر می بردند که عاقبت با اجازه آقا بزرگ آن جهنم انتظار، به گلستان وصل مبدل شد ، هنوز هم که مشهدی ابراهیم با کوکب به گذشته ها نقب می زنند، خاطره آن روزی را که مشهدی ابراهیم جوان ، از مازنداران عروس نوجوانش را با اتوبوس شمس العماره به تهران آورده بود، گل از گلشان می شکفد ، چون یاد آور شور و جوانی و عاشقی است، مخصوصا آن قسمت از سفر شان که باید از چراغ برق برای رسیدن به خانه آقا بزرگ با اتوبوس های لکنده ای به سمت شمیران می رفتند ، که خود یک مسافرت تمام عیار بود ، و باید برای تعویض اتوبوس در ایستگاهی معروف به سید خندان ، از اتوبوس ، پیاده می شدند و بعد از ساعت ها انتظار زیر آفتاب ،دوباره سوار اتوبوس دیگری می شدند ، اما این سختی راه برای دو دلداده تازه به هم رسیده نعمتی بود خاطره انگیز که هنوز بعد از گذشت سال ها ، در یاد کوکب باقی ماند ه است ،در آن روز وقتی اتوبوس، این دو دلداده را به ایستگاه سید خندان رساند ، آفتاب بود و هرم گرمای تابستان ، گونه های انار وش کوکب در زیر تیغ سوزنده آفتاب امرداد، گل انداخته بود ، مشهدی ابراهیم ، نو عروسش را در زیر سایه ی ، قامت سروی بلند و کشیده ، نشاند و خودش با عجله برای خریدن پیاله ای فالوده ی خنک و معطر از آب لیمو ی شیرازی ، بطرف دکه ی پیرمرد سید خنده رو رفت ، کوکب محو تماشای مردمی بود که در زیر سایه درختان تنومند ، در انتظار رسیدن اتوبوس ها بودند و در همانحال از بذله گویی های پیرمرد سید خنده رو ، لذت می بردند ، سید خندان با صدای بلند و به شوخی می گفت : کی میگه بادمجون باد داره سید جون ، و بعد تبسمی می کرد و در ادامه می خواند ، خوردنش هم بیداد داره سید جون . و این بذله گویی از آن سید خنده رو ، هنوز هم بیاد کوکب مانده است که هر از گاهی وقتی در حال پوست کردن بادمجان است ، آن را زیر لب با خود می خواند.

مشهدی ابراهیم از میان چند نوکر و پیشخدمتی که در خانه حسن خان سقز فروش ، در طول سال های گذشته کار می کردند ، باقی ماند ، بقیه یا به دلیل کهولت سن و یا با مخالفت فرزندانشان که نمی خواستند ، نوکر زاده خواند شوند ، از خانه اقا بزرگ رفته بودند ، تنها مشهدی ابراهیم بود که بعد از مرگ والدینش ، همچنان در خانه آقا بزرگ باقی ماند و وقتی هم با کوکب ازدواج کرد ، با همه نذر و نیاز ها و سفره انداختن های عزیز خانوم ، صاحب اولاد نشدند تا احیانا بنا به خواسته ی آنها ، مجبور به ترک خانه حسن خان سقز فروش شوند.

روز های خوب و بد و زشت و زیبایی که مشهدی ابراهیم در خانه آقا بزرگ ، پشت سر گذاشته بود ، مثنوی هفتاد من است ، مثلا مشهدی ابراهیم روزی را بیاد می آورد که در سال 42 ، ساواک ، آقا بزرگ را به دلیل استخدام چند بچه مسلمانی که گویا در مخالفت با سلطنت ، کار های مخفی مثل پخش تراک و یا نوار های آیت الله خمینی را در بازار پخش می کردند ، مشکوک شده بود ، و به خانه اش هجوم آوردند و در مقابل چشمان عزیز خانوم و دختر مرحومش ، کوکب ، که در آن زمان 10 ، 12 سال بیشتر نداشت ، با دستبد قپانی به ساواک بردند ، آن شب وقتی آقا بزرگ را به ساواک می بردند ، در یک فرصت کوتاه ، دسته کلید حجره و گاو صندوقش را به مشهدی ابراهیم داد و گفت ، حواست به حجره و خانه باشد ، آن روز همه فهمیدند ، مشهدی ابراهیم تنها یک نوکر و یا پیشخدمت معمولی نیست که امین حاج حسن سقز فروش هم هست . و اما از اتفاق های خوب هم یکی ، قبول شدن ملیحه خانوم در کنکور بود که آقا بزرگ به میمنت همین قبول شدن نوه اش در دانشگاه، با دعوت کردن از چند فامیل و رفقای بازاری ، جشن و سروری بر پا کرد که در آن جشن ، در جلوی همه مهمانان قول داد، بپاس زحماتی که مادر مرحوم مشهدی ابراهیم ، در تر و خشک کردن ملیحه خانوم در کودکی اش کشیده بود و پس از فوت او این مسئولیت به عهده کوکب تازه عروس قرار گرفت ، یک باب ساختمان 60 متری در گوشه باغ برای مشهدی ابراهیم و کوکب بسازد ( که ظرف 3 ماه آن قول عملی شد و مشهدی ابراهیم و همسرش از اتاقی که در زیر زمین خانه در اختیارشان بود به آپارتمان نو ساز گوشه باغ نقل و مکان کردند ) و همچنین برای ماه عسلی که هرگز نرفته بودند ، به خرج آقا بزرگ با تور زیارتی حاج مرتضی کتاب فروش ، به زیارت ده روزه امام رضا بروند که بعد از این سفر ، به حکم آقا ، از آن زمان ، همه ابراهیم را مشهدی ابراهیم صدا زدند .

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Tuesday، June 10، 2008

واهمه ملی

اینکه می گویند رودخانه هیچگاه تکرار نخواهد شد ، مثلی است که هر بار بیاد می آورم ، ترس به جانم می ریزد و آشفته ام می سازد ، روشن تر بگویم، در این واهمه بسر می برم که چگونه باید آنچه از دست داده ایم را ، دوباره بدست آوریم ؟ آیا رود خانه تکرار می شود؟
به کمانم امروز این ترس ، یک واهمه ملی است که در نهانخانه ی قلب هر ایرانی وطن پرست ، لانه دارد ، چرا که تعمق در ماهیت صحیح یک حکومت ، آنچنانکه عرف و شرع حکم می کند ، به این نتیجه منتج می گردد که زمامداران یک امت بی کمان باید نسبت به دو اصل مهم اداره امور مردم کوشا و ایضا هوشیار باشند ، و آن دو اصل مهم ، اول جلب اعتماد مردم نسبت به دولتمردان خود ، دوم حفظ و حراست از شان و منزلت و اقتدار ملی آن جامعه است که شاید بتوان این عبارت را در لا به لای صد ها تعاریف مختلفی که از زمامداری وجود دارد ، جای داد که در باوربسیاری از مردم کوچه و بازار این کهنه دیار جز این نمی کنجد .
اگر آغاز این سخن را برای چرایی این واهمه ملی ، از اصل دوم زمامداری ، یعنی حفظ و شان و منزلت ملی شروع کنیم ، بی اغراق باید گفت از بعد از رحلت رهبر انقلاب این رکن مهم اداره امور یک ملت ، هم چون کوه یخی در زیر سایه نابخردی ها ، آب شد تا بدانجا که امروز را دریغ از دیروز است طرفه آنکه در دوسال گذشته همه آن شان و منزلتی که از انقلاب 57 بدست آمده بود و جهانی مبهوت جزمیت ایرانیان برای کسب استقلال و آزادی بودند به یکباره ، شگفت زده از آنچه امروز به آن شهره گشته ایم ، سه تحریم را بر ما روا می دانند که بیش از این را هم تو دانی و هم من .
و اما اصل اول زمامداری ، که جلب اعتماد مردم نسبت به دولتمردان را می طلبد ، خود حکایتی طول و درازی دارد که آخرین آن همین ماجرای اخیر افشاگری جناب پالیزدار است که اوهم ، چون همه افشاگران صاحب منصبی که در چند سال گذشته به یکباره خواب نما شده و برای به اصطلاح آگاهی ملت مظلوم ، اما همیشه در صحنه دست به خود زنی زده اند ، جناب پالیزبان هم کمی جلوتر از پیشینیان خود ایستاده، و برای سلب تتمه اعتماد مردم نسبت به دولتمردان امروز این آب و خاک گام بلندی برداشته است و فعلا هم بازار پر رونقی دارد .
اگر چه نام برخی از آقایان علما که برای سهم خواهی از انقلابی که امروز دیگر جز نامی و خاطره ای از آن باقی نیست ، در این افشاگری آمده است و دلیل شهره افاق شدن افشاگرصاحب منصب گردید ، اما آنچه بر جذابیت و هیجان این ماجرا افزوده ، افشای نام ها نیست که مردم خود از سال ها پیش از این می دانستند و در کوچه و بازار نام تک تک آنها را بعنوان عالمان بی عمل به گوش هم می خوانند ، بلکه موضع گیری ها و حاشیه های این ماجرا است که خود باعث افشا شدن ماجرا های دیگریست که آن بس تماشایی تر خواهد بود خاصه که پالیزدار از قضا هنوز هم بر مسند منصب باقی مانده است .
به هر روی چه این حکایت افشاگری برای کم رنگ کردن رقیب باشد و یا حقیقت محض ، در هر دو صورت آنچه به آن واهمه ملی دامن می زند ، سلب اعتماد نسبت به دولتمردان و خاصه کسانی است که در سال های نه چندان دور ( تا همین سی سال پیش) اگر از کوچه ای باریک قصد عبور داشتند ، پیر و جوان و زن و مرد به احترام می ایستادند ویا، با طمانینه از کنارشان می گذشتند و اینجا است که بر سیطره ستم و ستم پذیری خود باید گریست و از زبان زنده یاد شیون فومنی با خود زمزمه کرد .
در سیطره ستم بر اشفتی ، نه ؟
بر سرخی خون خویش ، در سفتی ، نه ؟
بستند به دار شب ترا ، چون گل سرخ
فریاد به تیرکی زدی ، گفتی نه

این مطلب در گویا منتشر شد

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Wednesday، May 28، 2008

از کمبود آب تا تشکیل فراکسیون غدیر در مجلش هشتم

کمبود آب و باراش باران از جمله دغدغه های مرسوم تابستانی مردم این کهنه دیار، خاصه در دهقانان و کشاورزان است، اگر چه اخبار نگران کننده بیشماری که کمبود آب را تحت الشعاع قرار می دهد بسیار است مانند رشد نرخ تورم ، بیکاری ، گرانی ارزاق عمومی مانند نان وگوشت و پیاز و گوجه فرنگی و ایضا گرانی مسکن و کرایه تاکسی و قطع برق و اخبار نگران کننده ا ی چون احتمال دست یازی بیگانگان به مام وطن ، اما از آنجائی که از بامداد تا نیمه شبان در صدا و سیما و ایضا دیگر رسانه ها ، سخن ازصرف جویی آب ، این مایه حیات بخش در میان است ، این وجیزه را ابتدا با این معضل یعنی کمبود آب آغاز می کنم که هم بی خطر است و هم شاید خواندنش برای مردم دلزده از سیاست مقبول افتد.
می گویند یک قائمه اصلی هویت ایرانی ، احترام به آب و استفاده از آخرین قطره باران ، آن هم در سرزمینی که بیش از ده بیست سانتیمترباران سالانه ندارد که در بعضی نقاط آن به پنج شش سانتیمتر هم نمی رسد ، است ،و از سر چنین احترامی به این عنصر حیات بخش است که آن شاعر کاشانی خوش ذوق می گوید " آب را کل نکنید " ، بهر روی این قائمه ای است که از روزگار پرستش آناهیتا (حافظ زنان از بیماریها ،و خدای آب ) و تثلیب آناهیتا و میترا (مهر ، مالک چراگاهها ) ، نیشتریا ( تیر ، ستاره باران ) معمول بوده و سابقه آن را از زمان فیروز ساسانی می دانند که درپی هفت سال خشکسالی چاه در زاینده رود می زنند اما به آب نمی رسند ، تا عاقبت فیروز خود دعای باران می خواند و این سر آغازی برای خواندن دعای باران به وقت خشکسالی شد که در عهد عمر خلیفه دوم در شوش دانیال هم عمل شد و از جمله ی این نماز های باران ، نماز باران حضرت رضا (ع) در خراسان از همه مشهورتراست که این دست به دعا بر داشتن برای باریدن باران تا به امروز ادامه دارد ، اما حالا چرا علمای امروز نمی توانند مانند مرحوم آیت الله خوانساری که در زمان جنک بین الملل دوم در حضور سربازان متفقین آمریکایی و انگلیسی که از قم می گذشتند با عبای وارونه نماز باران خواند ، و دعایش هم کار ساز شد تا بدانجا که تعجب افسران انگلیسی که چادر هاو کمپ هایشان غرق آب شده بود را برانگیخت ، پرسش شرعی نسل امروز می تواند باشد که باید در پی پاسخ آن باشد .
جزمیت این رسم تا آن حد مورد قبول مردم ایران است ( و شاید هم بود ) که حتی در شمال کشور که پر بارندگی ترین قسمت ایران ، که گاهی تا یک متر در سال بارندگی دارد ، در کناردریای مازندران ( خزر) روزی که مرحوم آیت الله کوهستانی برای نماز استسقا از شهر خارج می شد و مردم کرور ،کرور پشت سر او بودند ، وسط راه یکباره رو بر می گرداند و به اطرافیان می گفت : مومن ، پس چترت کو؟ حالا گویی نه آن جزمیت وجود دارد و نه روحانیتی که دعایش مستجاب گردد و گرنه با چنین سابقه ای از دین داری ملتی معتقد ، و عالمان خدای جو ، خشکسالی ؟ لابد در جواب گفته خواهد شد ، کثرت گناهان زیاد از حد ، مانع از استجابت دعا باران است.
از بحث شرعی کمبود آب و بارش باران که بگذریم بسیاری از عالمان جامعه شناسی که نظریات سیاسی و اجتماعی خود را ، در نظام های آسیایی بر مبنای آقتصاد آب در شرق تبئین کرده اند ، آب را پایه قدرت سیاسی و عامل پیدایش طبقات در شرق می دانند و بر این باورند در نظام های آسیایی که بر مبنای اقتصاد آب کم ، پایه ریزی شده اند ، مستعد تکامل از درون نیستند و اگر از بیرون تحت تاثیر قرار نگیرند ، شرایط رکود و عقب ماندگی را تا ابد با خود خواهند داشت و این همان سخنی است که تند تر از آن را حافظ در هفتصد و اندی سال پیش گفته است :آب و هوای پارس ، عجب سفله پرور است ... که بی کمان مقصود و منظور حافظ از سفله پروری ، آب و هوای پارس (ایران ) ، اشاره به نظام های حاکمی است که درطول تاریخ سراسر طلم و جور این کهنه دیار ، بر گرده ملت نشسته اند تا در پیشینه ی این گستره تاریخی ، چندین جنبش و یک انقلاب ثبت گردد.
اگر چه کمبود آب از زمره معضلات فصلی این اب و خاک محسوب می شود و مسبوق به سابقه است اما هیچگاه آنچنان که باید و شاید از سوی زمامداران جدی گرفته نشده و ، ضعف مدیریت کلان این مایه حیات بخش همواره به چشم آمده است تا بدانجا که هر از گاهی اخبار ریز و درشتی در باب صادرات آب به گوش می رسد و همگان بی تفاوت از کنار چنین اخبار و یا حتا شایعه هشدار بر انگیز می گذارند و حتی دریغ از ارائه طرحی از سوی نمایندگان در خانه ملت در هفت دوره گذشته مجلس اسلامی که از قضا پایان یافتن دوره هفتم آن و آغاز به کار مجلس هشتم سر تیتر خبر ها ی امروز کشور است و گویا قرعه فال ریاست این دوره از مجلس بنام کسی در آمده (علی لاریجانی ) که از قضای روزگار منتخب شهر کم اب و خشک شهر زیارتی قم است .
در خبر ها آمده است یک فراکسیون پارلمانی به نام "غدیر" ، نخستین جلسه خود را با حضور تعدادی از شخصیت های جمهوری اسلامی و نمایندگان منتخب مجلس هشتم برگزار کرده و سخنگوی این فراکسیون جدید التاسیس ، آقای لاریجانی( همان نماینده مردم بی آب و خشک قم ( در باره علت تشکیل این فراکسیون گفته است "هدف از تشکیل این فراکسیون ایجاد وحدت و انسجام بین نمایندگان مجلس هشتم است " ، حال اگر در پی هدف از انسجام بین نمایندگان مجلس هشتم هستید باید به ادامه افاضات نماینده شهر بی آب و خشک قم توجه کنید که می فرمایند : " اگر فراکسیون غدیر با همین عنوان در مجلس حضور یابد، همه نمایندگان مجلس عضو این فراکسیون خواهند شد. ومجلس هشتم افتخار می کند که با این بنیاد ( بنیاد غدیر ) در ارتباط باشد." به عبارت ساده تر یعنی مجلس هشتم تماما در اختیار بنیاد غدیر خواهند بود .
حال حتما می خواهید بدانید بنیاد غدیر کیست وچیست ؟ بنا به گفته محمد نبی حبیبی، دبیر بنیاد بین المللی این بنیاد و دبیرکل حزب موتلفه اسلامی،در باره سابقه این بنیاد به خبر گزاری فارس گفته است : چند سال پیش به همت آیت الله خزعلی بنیاد غدیرتاسیس شد و هدف آن ایجاد وحدت بین نمایندگان مجلس و امت اسلام بوده و به دنبال یک حکومت ایدئولوژیک است ودفاتری را در دوازده وزارتخانه و بیست و هفت نهاد ایجاد کرده و در هفت کشور از جمله لبنان دفاتری دارد. دبیر بنیاد غدیر و دبیرکل حزب موتلفه اسلامی، در انتقادی تلویحی از طرفداران راه حل مسالمت آمیز دیپلماتیک برای حل اختلافات جمهوری اسلامی و غرب، می گوید: "برخی معتقدند که برای حل مشکلات بین ما و غرب باید از دیپلمات های خندان ( حتما منظور خاتمی است ) استفاده کنیم اما این تفکر اشتباه است."
. براستی که وضعیت جغرافیایی این کهنه دیار تعجب برانگیز است ، روحش شاد ، مرحوم سعید نفیسی که در خاطراتش نوشته است ، خداوند ذوق مخصوصی برای تماشا به ملت ایران داده است ، نیاکان ما هم تماشاگر بودند ، گویا چند قرن دیگر هم فرزندان ما سرگرم همین تماشا باشند، چرا که وضع جغرافیایی ایران ، کشور ما را بهترین تماشاخانه جهان کرده است ، حال اگر تو نمی پسندی ، تغیر ده فضا را ، نه قضا را ، که البته تغیر فضا ( بخوانید آب و هوا ) نا ممکن است آنچنانکه دیگر دعا برای باریدن باران بی اثر است .

این مطلب در گویا منتشر شد

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما