مرگ بیا که زندگی ما را کشت

وقتی سن و سال بالا می رود و قلبت هم یاری  نمی دهد، دیگر از تب و تاب زندگی می افتی ،  درست حکم آدمی را  خواهی داشت که  کوله بارش را بسته و منتظر  سوت قطار ی  است که به سوی ابدیت  می رود . و این احساس  پر رنکتر می شود  وقتی  نا گهان  متوجه می شوی  که  هر روز   یکی از  خیل دوستان و اشنایانت  کاسته می شود و مرگ آنها  ترا کوش بزنک نگهمیدارد تا کی نوبت به تو  رسد . زندگی  یک ماراتن  است  و مرگ  خط پایان آن . پس مرگ بیا که زندگی ما راکشت .

دکتر علی بهزادی ،مدیر مجله سپید و سیاه چشم بر دنیا بست

علی بهزادی روز نامه نگار پیشکسوت ، دیروز  در سن ۸۵ سالگی بعلت کهولت سن دارفانی را وداع گفت .

خبر آنچنان کوبنده شوک بر انگیز  بود که بعد از  چند بار خواندن هنوز باور نداشتم .

باور نمی کنم ،  همین دیروز بود ( شنبه ۶ شهریور) که در مراسم  فوت مادر بهروز بهزادی  سردبیر  روز نامه توقیف شده  اعتماد، در مسجد رضا  کنار دست استاد نشسته بودم ، وقتی اقای دعایی  مدیر مسئول  روزنامه اطلاعات که همیشه در چنین مراسمی پیش قدم  بوده و بی تکلف و بی بادی گارد حضور دارند ،  در ردیف پشت سرما نشستند ،  استاد سر شان را  کمی به جلو آوردند و گفتند ، دو سال پیش شنیدم  پسر  مرحوم مسعودی ، صاحب روز نامه اطلاعات به ایران آمده و ایشان ( اشاره به اقای دعایی ) از او تجلیل کرده و حتی یک اتاق کار هم در روزنامه  به  او داده است  ، شما شنیدید؟ ،  آهسته در گوششان که دیگر به سختی  می شنیدند گفتم استاد بنده بی خبرم اما اگر بخواهید از  اقای دعایی می پرسم ، با  خند ه ای گفت ، نه ولش کن ، من هم شنیدم ،  می خواستم ببینم صحت دارد یا نه . بعد کمی شانه هایشان را برگردانند تا آقای دعایی را ببینند ، در همین هنگام فرهاد سپهرام ، روز نامه نگار خوش قلب  قبیله بی یاور  قلم بدستان مطبوعاتی ،  برای خدا حافظی به سمت ما  آمد و گفت ، من دیرم شده باید بروم ، با عجله و با  اشاره به استاد گفتم ، استاد بهزادی ، فرهاد  لبخندی زد و گفت افتخار شاگردی ایشان در دانشگاه  را داشتم و بعد  شانه های استاد را بوسید و رفت در همان هنگام در دلم ضمن تحسین  کارزیبای  این هم قبیله  که  از شاگردان  استاد نیز بود با خود گفتم  ایکاش من هم افتخار تلمذ از محضر این بزرگ مرد را داشتم اگر چه  بی نصیب از فیض  محضر شان نبودم  خاصه آن روزی که فرانه خانم دختر استاد  ،  که نامش  با مجله دانستنیها  همان نشریه ی بی تکرار و بیاد ماندنی که اولین مجله دائره المعارف رنگی کشور مان  بود و حالا بخشی از نوستالژی نسل من  در ۳ دههء گذشته است ، گره خورده ، برای  انتشار مجدد  مجله  دانستنی ها به همراه  پدر بزرگوارشان استاد بهزادی به دفترم آمده بودند ، آن روز من بودم و آفتاب ،  دیگر حتی فرانه خانم  هم که  در آن روز از بیماری کلیه رنج می بردند و ناظر گفتگو ی ما ، گویی بین ما نبودند ، کلام استاد بود که چون در به جانم می ریخت طرفه آنکه او را با ترفندی زیر کانه به گفتن  رمز و رموز این حرفه بی پیر کشانده بودم و او  می گفت آنچه را باید  شاگرد ابجد خوان نشسته در مقابلش می آموخت .از فرانه  خانم گفتم  راستی  او اکنون با این غم چه می کند ؟

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

ماه مگ

در بین داستان هایی که  تا کنون نوشته ام داستانی به نام ملاقات شرعی دارم  که شر ح حال  زندان است ، این داستان  اخیرا در نشریه ادبی و فرهنگی  ماه  مگ منتشر شد . برای  دیدن این نشریه وزین ادبی روی ادرس زیر کلیک کنید .

http://www.mahmag.org/farsi/index.php

البته لینک  ماه مگ فقط با فیلتر شکن باز میشه اما برای دوستانی که می خواهند داستان  را بخوانند می توانند  به قسمت داستا ن  های این سایت   مراجعه و یا از  اینجا بخوانند

سیاست جذب حداکثری، قضای نماز بی‌قضا است

پس از اظهارات اخیر رهبری درباره وحدت خیل کسانیکه تا دیروز آتش بیار معرکه بودند و حتی خواستار توبه منتقدان و معترضان، و حتی تا مرز صدور حکم اعدام برای مخالفین خود پیش رفته بودند، امروز برای پیش قدم شدن جهت جذب این منقدان از راه تعامل و گفتگو به رقابت تنگاتنگی با یکدیگر افتاده اند که تماشایی است. از اصولگرایانی مثل جامعه روحانیت مبارز و یا موتلفی ها گرفته تا ۲۴۹ نماینده مجلس که طی بیانیه ای بر سیاست جذب حداکثری ها سینه می درانند که همه و همه سینه چاکان تحقق این فرمان شده اند حال آنکه بقول مرحوم مدرس اگر نماز را سر وقت نخوانی، قضای آن را بعدا می توان خواند اما بعضی از کارها قضا ندارد و تنها باید در سر وقت و در لحظه، به آن رسیدگی کرد و در صورت اهمال و پشت گوش انداختن، دیگر نمی توان قضای آن را بجا آورد درست مصداق همان شعری که هاشمی رفسنجانی این دانای نظام و نه قهرمان ملت، در نامه سرگشاده خود در دوازدهم خرداد ماه سال گذشته، به هشدار نوشت :
سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چوپر شد نشاید گرفتن به پیل

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

گریه

ما که اهل دردیم و  عضو پیوسته اندوه ، که  گاه بیخود و ناخواسته حس غریب دلتنگی ،  نیلو فرانه به دور احساسمان  می پیچد ، گریه  تنها علاج  درد بی درمان  است

ما که از دل جا ماند ه ایم و زندگی ما را از جا در  برده است ، اشک تنها  ملجا داد خواهی  از تقدیر است

ما که گلویی پر بغض داریم که حتی  تاب فوران صدا را هم ندارد جزهق هق  گریه ، چگونه باید از بخت خود بنالیم؟

ما که  هرگز چشم براه بهشت در پایان عمر خود نیستیم و هر جا که میرویم اسمان بالای سر خود را هم به دوش می کشیم  ، جز  دو رکعت کریستن به حال خود چه  شکرانه ای  به  در گاه عبودیت پیشکش کنیم ؟ که به قول مولانا

چون خـدا خواهد که‌‌ مان یاری دهد

میل بنده جانب زاری دهد

به بهانه سالگرد تولدم

مشترگ گرامی  ساگرد تولدتان مبارک
با این  پیام  تلفن  همراه اولم بود که  بیادم آمد دیروز(۲۰ مرداد ) روز تولدم است  ، سالگرد تولدی که با  بیاد آوردنش  نیشتری  به روح جان خود زدم و نا خواسته  زیرلب با خود خواندم :
آنچه بر آن عمر نام نهادم  / مردن تدریجی بود

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

بدون شرح

میر حسین موسوی و پاپ ژان پل دوم

رمضان ، ماه ضیافت سفره های خالی

چقدر حال این ساعت از سال خوش است .خبر آوردند که باد باران خورده هم در کوچه صنوبر پوش ما آواز سر داده است که به میهمانی خدا باید رفت
چشمهای خواب آلود سحری، روزه گنجشکی، و فروش ثواب آن به بهای دو ریال ، ویا که خوردن دزدکی شامی کباب قبل از شنیدن شلیک توپ افطار و دعای ربنا، همه ی خاطره ام از آشنایی با ماه ضیافت خدا است.
صحبت از امروز و دیروز که نیست ، صحبت از عمر به باد رفته ما و شماست ، صحبت از روزگار بی ریا و یک رنگیست که ضیافت خدا هم رونق داشت، رمضان ماه دعا بود و صفائی دیگر داشت .
صحبت از سالهائیست که دریا در غربال پوسیده نمی کنجید و ماهی در ختم آب جان نمی داد و آدمی از علاقه به آدمی ، آواز آینه را می فهمید .
رمضان می آید
رمضان باز هم می آید
اما رمضان آن سال ها
رضان دیگر بود
ضیافت خدا هم
ضیافتی دیگر بود

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

ما مفتخریم به داشتن روز خبر نگار

سالی گذشت و باز با  اشاره ی  تقویم نشانه دار ، کم کم به روز هفدهم مرداد ماه  نزدیک می شویم که  مصادف است  با سالگشت  شهادت محمود صارمی  یکی از خبر نگاران  رسانه ملی که در سال  ۷۷ بهمراه هشت نفر از اعضای کنسولگری کشور مان  در مزارشریف افغانستان توسط نیروهای افراطی طالبان به شهادت می رسد از این رو در همان سال  شورای فرهنگ عمومی ، ۱۷ مرداد ماه را در تقویم  این کهنه دیار با خون یکی از اهالی رسانه ،  به نام روز خبر نگار،  نشانه می زند  که تنها نشانه است و علامت که جز این هیچ حرمتی بر خبر نگاران نیست.

حرف مکرر است  گفتن از قبیله  خبر و پیشه خبر رسانی که   حکایت این قبیله،  بس ملال انگیز  است که دیگر قلم هم تاب مکرر نوشتن آن را ندارد  جز آنکه  بخواهیم از باب  قصه گویی ، حکایت این قبیله بی یاور را شبیه و مانند حکایت هکائتوس ، شخصیت اساطیری یونان باستان بدانیم  که می گویند روزی مشعل بدست به غاری رفت که قرن ها مردم تصور میکردند ، آن غار دروازه ی دوزخ است ، و سه سگ با دم های مار گونه به نگهبانی آن مشغولند ، اما هکاتئوس با مشعل بیداری وارد آن غار شد تا نشان دهد نه دوزخی و نه دروازبانی در کار است و نقل است از همان ایام جدال مشعل بدستان با آنانیکه بدون دروازه و دوزخ زندگی نمی توانند ، آغاز شد که  به باور این قلم ، قبیله ی بی یاور خبر نگاران نیز از مشعل بدستانند.

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

از دفتر خاطرات یک بیگانه

از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،… دل ما هم که پر خون… ،  داشتم دنبال  ترانه جمعه فرهاد در کامپیوترم می گشتم   که  با  صدای مبایلم  از جا پریدم  ،  منتظر تلفن کسی نبودم  بی توجه به شمار ه ای که روی صفحه مانیتور مبایلم افتاده بود  دکمه سبز رنگ  ارتباط را زدم  ،

بله ؟

صدای اشنایی که مد تها  ازاو بی خبر بودم  خبرم داد :

میدونی امروز تولد شه  ؟ میایی ؟

گفتم : اما من دعوت نیستم

گفت : غریبه ها رو دعوت می کنن ، ….  ساعت ۶…  منتظرتم  حتما بیایی ها ، خب ؟ خوشحال میشه میدونم

گفتم : باشه اما کجا هست ؟

گفت :  هتل …

یک ربع  مانده به ۶  رسیدم    ، سمت راست خیابان، جلوی درب هتل ،  گوش تا گوش ماشین پارک شده بود، کمی پائین تر از هتل به هزار زحمت  یک جای  تنک و باریک  پیدا شد تا به ضرب و زور دست فرمان نداشته ام ماشین را   پارک کنم ، عرق ریزان  از ماشین  پیاده شدم ، انگار قله اورست را با پارک کردن ماشینم فتح کرده باشم  به  طرف  هتل  راه افتادم  ،  در راه  هر چه چشم انداختم   تا  مغاز ه ای  پیدا کنم و کادویی بگیرم ،  جز صف کرکر ها ی   مغازه های تعطیل شده  چیزی ندیدم  ، انگار  خاک مرده در  خیابا ن ریخته باشند  همه جا در سکوت  تعطیلی  بود،  بر گشتم بطرف ماشین تا بلکه چند خیابان بالاتر  گل فروشی پیدا کنم که  کسی از پشت سر  مرا به اسم  صدا زد  ، برگشتم ،  همان آشنایی  بود که خبر تولد را داده بود ،  با دسته ای از گل  های داودی  زرد  و همراه با  دو قلو هایش ،  هن هن کنان  به سمت هتل می آمد  ،

پس چرا داری بر می گردی ؟

دست خالی که نمیشه رفت تولد ، میرم  یک گل فروشی پیدا کنم ..

نمی خواد  همونجا  تو هتل گل می فروشند  ، اصلا بیا این دسته گل منو  تو بیار من  همونجا  گل می خرم

نگاهی به گل های زرد  داودیش انداختم و گفتم  : نه ، تو برو ،  من  میرم براش گل لیلیوم بخرم .

وقتی به طرف  ماشینم بر می گشتم  . یادم آمد  آن روز هائیکه  هنوز  گره از زلف هم باز نکرده بودیم و  بین ما  هنوزعهد و پیمانی بود و گره زلفی  ، گاهی وقت ها  با مناسبت و بی مناسبت  برایش  گل می خریدم  اما گل لیلیوم  گل مورد علاقه اش بود ، لیلیوم زرد . حالا بعد از مد تها بازهم  بدنبال  گل  لیلیوم  بودم اما این بار غریبه ای بودم ، ولی آشنا .

وقتی که رفت  نوشته بود

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>