:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008

July 2008

August 2008

September 2008

October 2008

November 2008

December 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Sunday، December 21، 2008

قطعنامه ای بر علیه ایران و اسلام

این مطلب در روز آنلاین شد برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید

اینکه امروز چنین گرفتار آمدیم که به هرسو مینگریم جز قهر و غضب و تهدید جهانیان را نمی بینیم ، نه از حسادت دنیا به ثروت بر باد رفته ی خدادیمان ، نفت است ، و نه از غبطه مردم جهان بر رفاه و آسایش نداشته مان ، بلکه در کلامی کوتاه همه از نابلدی سکاندارانی است که این سفینه را بی قطب نما و با رمل و اسطرلاب راهبرند
دکتر سعید نفیسی در خا طرات خود می نویسد ، خداوند ذوق مخصوصی برای تماشا به ملت ایران داده است ، نیاکان ما هم تماشاگر بودند ، گویا چند قرن دیگر هم فرزندان ما سرگرم همین تماشا باشند چرا که وضع جغرافیای ایران ، کشور ما را تبدیل به تماشاخانه جهان کرده است ، حال گر تو نمی پسندی ، تغیر ده قضا را نه فضا را.
صدور اخبار پي در پي ومنفي از ايران وحضور روزانه اخبار توقيف مطبوعات ونيز اخبار بازداشت هاي فعالان مدني،حقوق بشري،زنان وروزنامه نگاران و سياسيون، عاقبت افكار عمومي را براي اعمال فشارهاي بيشر عليه ايران متقاعد ساخت تا برخي قدرت هاي جهاني با اهداف سياسي خاص و براي تشديد فشار هاي جهاني عليه ايران و همراه ساختن افكار عمومي موضوع موارد نقض حقوق بشر در ايران از جمله وجود شکنجه در زندانها، اعدامهای وسیع و اعدام نوجوانان، پیگرد فعالان حقوق زنان، تبعیض علیه اقلیتهای قومی و مذهبی و نقض وسیع حقوق سیاسی ایرانیان را در سطح مسئله هسته اي ایران مطرح سازد و با اتخاذ مواضع شديدي عليه ايران ترغيب نماید که عاقبت در روز پنجشنبه (28 آذر ماه ) این مجمع در شصت و سومین نشست خود بر اساس گزارش یان کی مون دبیر کل سازمان ملل متحد در باره ایران ، با تصویب قطعنامه ای، از نقض حقوق بشر در ایران، ، ابراز نگرانی کرد

اما آنچه این نوشته را باعث آمد وجود دو نکته قابل تعمق دراین قطعنامه است

اول آنکه عجبا که این قطعنامه به دولت سرزمین کهنسالی ابلاغ می گردد که مهد نخستین اعلامیه حقوق بشر در جهان است یعنی در بیست و پنج قرن پیش از این، وقتی توحش بر زندگی انسان ها غالب بود ، در این کهنه دیار بیانیه ای انسان مدارانه و متمدنانه بر کتیبه ای حطاب به مردم چهار گوشه جهان نوشته شد که به مسایلی مهم در ارتباط با حقوق انسان ها می پرداخت ، مسایلی که نه تنها در آن زمان که قرن های قرن پس از آن و حتی امروزه نیز می تواند الهام بخش همه کسانی باشد که به انسان ، و حقوق او باور دارند ، این بیانیه که امروز جهانیان آن را به نام " منشور کوروش بزرگ " می شناسند بر الغای تبعیضات نژادی و ملی ، آزادی انتخاب محل سکونت ، الغای برده داری ، آزادی دین و مذهب و تلاش برای صلح پایدار میان ملت ها تاکید کرده است ، بیانیه ای که از سوی ملت ایران زمین و از زبان رهبر سیاسی عصر خود ، کوروش کبیر بنیان گذار اولین و بزرکترین امپراطوری جهان، به بشریت هدیه شد و بر همین اساس در سال 1971 این اعلامیه از سوی سازمان ملل متحد بعنوان اولین اعلامیه حقوق بشر جهان شناخته می شود .
اگر چه این کهنه دیار خود مهد نخستین اعلامیه حقوق بشر است اما شناخت حقوق انسانی به معنای جدید آن ( حقوق بشر) در بین مردم این گستره تاریخی ، نخستین بار در عهد ناصری بود که از آن سخن به میان آمد آن هم در قالب شعر که منتسب به میرزا آقا خان کرمانی است :
کنون ای مرا ملت هوشمند
چرائید در چاه غفلت نژند
بر آئید و ببینید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بشر
...
و ایضا در همان عصر ناصری بود که از سر اغراق و درد مندی " یک کلمه " ، یعنی قانون ، راه نجات و حلال همه مشکلات شناخته شد و کتابی به همین نام در ان دوره منتشر گردید و نویسنده ی آن یعنی میرزا یوسف خان مستشارالدوله ، مواد اصلی حقوق بشر مندرج در مقدمه قانون اساسی فرانسه را ، برای ملت ایران ترجمه و باز گویی کرد و شگفتا که از پس گذشت آن همه سال و بعد از 150 سال تلاش برای قانون خواهی ، هنوز ساکنان این پهنه تاریخی در آرزوی ایجاد یک دولت ملی و قانونی ، در آتش اشتیاق دست پایی به ابتدایی ترین ، اما اساسی ترین حقوق خویش می سوزند ، گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و در همچنان بر همان پاشنه که بود ، می چرخد ، و از این رو این شعر فرخی یزدی را باید همچنان پرسش روز از ملت ایران دانست که :
دولت هر مملکت در اختیار ملت است
آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا؟
و اما نکته دومی که در قطعنامه حقوق بشر اخیر سازمان ملل قابل تعمق است اشاره ویژه گزارش دبیر کل سازمان ملل به اجرای "قانون مجازات اسلامی" و مجازاتهایی است که به عنوان "حدود اسلامی" در کشورمان اجرا می گردد که در بسیار موارد مجازات مرگ در پی دارند مانندزنای محصنه، ارتداد، همجنسگرایی، رابطه جنسی مرد غیرمسلمان با زن مسلمان که مشمول چنین مجازاتهایی میشوند ، غافل آنکه این مجارات ها همگی ناشی از تفسیری از شریعت اسلامی است ، که نه تنها با قوانین روز مدنی کشور های مترقی غیر مسلمان در تعارض است ، بلکه با روح حلیم و بخشنده شریعت واقعی اسلام مغایرت دارد و ازهمین رو با روحیه و فرهنگ مردم مسلمان چون ایرانیان هم ناسازگار است طرفه آنکه تا کنون چهره ای از اسلام به نمایش گذاشته شده است که سنخیتی با واقعیت دین نیز نمی تواند داشته باشد
امروزه بر کسی پوشیده نیست که به دلیل رادیکالیسم بودن دولت وقت ایران ، و نوع عملکرد بد برخی از دول اسلامی ، افکار عمومی جهان ، اسلام را دین خشن و به دور از رحم و شفقت می شناسند و شاید به دلیل همین شناخت غلط که ناشی از قلب واقعیت اسلام است ، امروزه پژوهشگران و عالمان دین پژوه مسلمان برای زدودن پیرایه ها از چهره اسلام حقیقی کمر همت بسته اند ، خاصه در معرفی و شناساندن احکام و حدود اسلامی دست به تحقیق و پژوهش هایی زده اند تا اسلام را آنچنانکه شایسته و بایسته است به افکار عمومی جهانیان بشناسانند ، از جمله اخیرا در این خصوص ، کتابی به نام "حیات " از عماد الدبن باقی به زبان عربی منتشر یافته که شرح جامعی است از پژوهشی كه وی در زمینه امكان تعلیق و لغو مجازات اعدام در ایران و سایر كشورهای اسلامی به انجام رسانده است. این كتاب كاوشی در بحثهای مذهبی، سیاسی و جامعه مدنی در ایران و سایر كشورهایی است كه مجازات اعدام در آنها بهخاطر تفسیری از شریعت اسلامی، همچنان اجرا میشود.
در کتاب " حیات " که در دو مجلد منتشر یافته نویسنده با دو رویكرد به موضوع قصاص در اسلام نظر داشته است: «رویكرد تضییقی و محدود كننده» و «رویكرد حلی و رادیكال». در روش تضییقی كه محدودكننده است، مجازات قصاص را فقط موقوف به نظر اولیای دم نمیداند و بر اساس آرای برخی از فقها و استناد به ادله شرعی و براساس رأی هیات منصفه به علاوه جمعی از كارشناسان جرمشناسی و روانشناسی دخیل دانسته كه در این رویكرد مجازات قصاص محدود میشود. همچنین در رویكرد «حلی» با استناد به آیات و گفته برخی فقها نشان داده شده که مجازات قصاص، یك مجازات تخیری است و در واقع قصاص سه گزینهای است كه در صورت وقوع قتل نفس فرد بیگناه، مقرر شده است. همچنین در مورد اعدام افراد زیر 18 سال ،. 12 دلیل فقهی و حقوقی وجود دارد كه این گونه اعدام ها را شرعا نفی و جایز نمی گرداند.
اگر چه چنین تلاش هایی برای زدودن پیرایه ها از چهره اسلام تا کنون مانع از عملکرد های بد آنانیکه دین را وسیله رسیدن به قدرت ساخته اند نگردیده اما برای نسل آگاه مسلمان لااقل این
ارمغان را به همراه خواهد داشت که اسلام مانند همه ادیان الهی به ذات خویش ندارد هیچ عیبی هر عیبی که هست از مسلمانی ماست .

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Saturday، December 20، 2008

يلدا، هويت ايرانی است



این مطلب در گویا نیوز منتشر شده است برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید

آخر فصل پائيز , شب اول زمستان , شب چله , شب يلداست , شب زايش مهر , شب تولد خورشيد است . چه خوب که اين شب بلند را هنوز با نور قرنها قدمت جاری , روشن نگه ميداريم .
حديث "يلدا" حديث ميلاد عشق است که هر ساله در "خرم روز" مکرر می شود. می گويند ريشه نام "يلدا" از واژه "سريانی" و به معنای "ميلاد" است , شب تولد مهر, ميلاد الهه ی "ميترا" و "مسيح" است .
چه افسانه ی دل آرامی دارد اين شب که بی شباهت به باور مسيحيان از شب کريسمس و "بابا نوئل " نيست , نقل است که در شب "يلدا " قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه کهنه هيزم شکنان به در خانه ها می آيد و به مردم هيزم می دهد، و اين هيزم ها در صبح روز بعد از شب يلدا، به شمش زر تبديل می شود، و از همين رو در اين شب , شب زنده داری معنا می گيرد و چشم انتظاران تا صبح به انتظار از راه رسيدن هيزم شکن زربخش و هديه هيزمين او بيدار می مانند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کنند.
اما با اين همه گويی امروز "يلدا" هم , چون همه ی باور های رنگ باخته ما , ديگر آن " يلدا" ی ما نيست که با نقشی خوش , جای در خاطر ما دارد , "يلدا" با سپيدی برف می آمد و قصه های " بی بی" که در زير کرسی , خواب به چشمانمان می کرد . کجاست زلف گره خورده ی "يلدا " و ننه سرما , که می ريخت بی دريغ , پنبه های لحاف مندرسش را بر سرمردم شهر , آنگاه که خانه ها از بوی عطر انار کلپر زده پر بودند , شب "يلدا " ی ما شب "يلدا" يی بود . حيف که امروز دل ما مثل انار رسيده , از غصه ترک برداشته و ... , کاش باز هم شب " يلدا" شب" يلدا" يی می شد .
شب است و جهان غرق تاريکی
شب بلند و پايداری سياهی
اما , باور به نور و روشنايی
شب تيره ی ما را ,
می رهاند از تاريکی
تير گی هايتان خاموش باد در روشنايی
يلدا يک هويت است ، هويت يک ملت ، چراغ راه است ، براستی که نمی توان بدون اين چراغ گامی از گام برداشت . يلدا يک حکايت است ، حکايت مکرر که هرساله با گفتنش ريشه هويت خود را آب می دهيم ، مگر نه اين است که به رسم ديرين اين شب بلند زمستانی ، بايد قصه ها گفت تا شب را سپيدی صبح صادق گره زنيم ؟پس برای مفهوم هر چه بيشتر شناخت هويت ايرانی شايد نقل حکايتی در اين شب بلند يلدا ، خالی از لطف نباشد تا نسل جوان اين مرز بوم ، به آنچه دارد آگاه تر شود و قدر بداند.
نقل است مر حوم تقی زاده همان سياست مرد دوران مشروطيت دريک سخنرانی به نقل خاطره ای می پردازد که در عين عجيب بودن ماجرا ، نشان دهنده روحيه ايرانی تبار است که در هر کجا باشد از هويت خود دمی غافل نبوده است .
مرحوم تقی زاده سال ها قبل از انقلاب در يک سخنرانی گفت : در قضايای مشروطه تبريز ، من از تبريز آواره شدم و به قفقاز پناه بردم و در راه خطر زيادی در کمين بود ، سه روز در راه بودم تا به جلفا رسيدم و روز آخر در قريه " سو جا " نزديک جلفا ، بيتوته کردم تا فردا صبح به رود" ارس " رسيده و از آن رد شوم ، در آنجا از اهالی ده که در قهوه خانه جمع شده بودند اين حکايت را از يکی شنيدم که می گفت : روزی به قريه مجاور ساحل روسی "ارس " به نام "باجی " رفته بودم و در ميدان ده گروهی از پيرمردان را ديدم که به دور هم جمع شده بودند و ضمن صحبت با هم ، درختان تازه کاشته شده چنار را آبياری می کردند ، و گويا وظيفه هر روزشان همين بود . به يکی از پير مرد ها گفتم : عمو جان شما که سنتان زياد است ، فايده صرف اوقات برای نهال چناری که رشد آن سال ها زمان نياز دارد، چيست ؟ با اين سوال همه پيران که شنيده بودند ناگهان گريه کردند و يکی در ميانشان گفت : تنها آرزوی ما در زندگی اين است که اين در ختان چنار بزرگ شوند و اينجا ( روستای باجی از سر حدات شوروی سابق ) باز ملک ايران شود ، و مامورين ماليه ايران برای جمع کردن ماليات به اينجا بيايند و ما قادر به پرداخت ماليات نباشيم و آنها پا های ما را به اين درختان چنار ببندند و چوب بزنند .........آری برای ماليات عقب افتاده تمام سال هايی که روستای ما جز قلمرو شوروی بوده ، و ما نپرداخته بوديم ما ر ا بزنند ، به اين درختها آويزانمان کنند و مدام به زبان فارسی به ما فحش بدهند که پدر سوخته ها چرا ماليلت نمی دهيد و زود ماليات عقب مانده را حاضر کنيد ماهم در حاليکه شانه هايمان از ضرب تازيانه سياه شده است ، مدام به آذری فرياد بزنيم ، بخدا نداريم ، والله نداريم ، به سر قبله عالم قسم که نداريم .

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما


Tuesday، November 25، 2008

آقای رئيس جمهور قطعنامه دان ملت را دريابيد

این مطلب در گویا منتشر شد برای خواندنش اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید

چندی پيش با دوست و همکار مطبوعاتی که از عکاسان نشريات کشور است در باب ميزان محبوبيت رئيس جمهور در شهر ستان ها بحث و گفتگو به ميان آمد، او می گفت در سفرهايی که به اقتضای حرفه ام گاه و بيگاه به شهرستان ها دارم، در اکثر شهرها در کمال ناباوری مردم را طرفدار رئيس جمهور ديدم، خاصه مردمان شهرهای کوچکی که از طبقه محروم جامعه کشوری هستند و دليلش هم رسيدگی به نامه ها و عرضه حال هايی است که اين دسته از مردم کشور در سفر های استانی رئيس جمهور، بدستش می رسانند که به فوريت رسيدگی می شود و همين باعث می گردد که دهان به دهان پخش شود و حتی بصورت يک کلاغ و چهل کلاغ در می آيد و باعث محبوبيت رئيس جمهور گردد اگر چه بقول عوام اين کمک ها از بيت المال است و حکم آن ضرب والمثل معروف را دارد که می گويند خرج که از کيسه مهمان بود حاتم طايی شدن آسان بود.
می گويند اگر در جامعه ای حماقت همه گير شود نامريی می شود خاصه در جوامعی که تکيه بر فرهنگ تک پهلوانی و تک توليدی (نفت) دارد و قهرمان پرور است و از همين رو است که در کشوری چون اين کهنه ديار ، همواره پايه های ظلم با تکيه بر بسط و رواج حماقت در جامعه دوام و بقايی داشته است، طرفه آنکه با همه قدمت تحميق مردم اين آب و خاک، هنوز در خواب بسر می بريم، می گويند کسی که خواب باشد با ضربه اول يا ضربه دوم، يا سوم بيدار می شود و از خواب می پرد، اما گويی ما مردمان اين گستره تاريخی که ضربه های پتک را يکی پس از ديگری تحمل کرده ايم در خواب مرگ فرو رفته ايم و جنبشی هم اگر وجود دارد، جنبش زندگی نيست، تشنجات احتضار است.
بحثی در بين علمای روانشناسی رايج است به نام "رفتار" که بر دو نوع تقسيم بندی می شود، رفتار سازگاری و رفتار ستيز و گريز که راز ماندگاری ما ايرانی ها را از نوع اول آن می دانند يعنی رفتار سازگاری، تا نگوئيد بی مصداق می گويم نگاه کنيد به جامعه امروز ما که در اين سه دهه بعد از انقلاب به چه چيزهايی روی آورده است، به صداقت و با ريا کاری و تظاهر؟
با اين مقدمه می خواهم نوع ديگر از تازه ترين تحميقی که بر ما "ملت" روا می دارند به پردازم ، و آن اينکه اخيرا با سقوط قيمت نفت و وخامت اوضاع اقتصادی جهان ، رئيس جمهور بياناتی را در بين مردم اهواز اظهار داشته اند که چيزی جزتحميق ملت از آن استنباط نمی شود او گفته است : اگر به فرض به جايی برسيم که هيچ کشوری نفتی از ما نخرد، در اين صورت ،ملت ايران با توجه به توانمندی‌های موجود می‌تواند خود را اداره کند " و اين بيان در حالی گفته می شود که دولت ايشان در سال‌های اخير با داشتن درآمد ميانگين روزانه ۳۰۰ ميليون دلار نتوانسته بر گرانی‌ها و نرخ فزاينده تورم در کشور غلبه کند و جالب اينکه حرف از توانمندی هايی زده می شود که هرگز وجود خارجی نداشته است که اگر وجودداشت همان سال های اول انقلاب که مثلا تازه از خواب غفلت بر خاسته بوديم تجلی می يافت که گروهی با شور انقلابی به چاره جويی افتاده بودند تا ملتی را از منجلاب فريب های استعمار نو رهايی دهند تا عشق جامعه به طلای سياه را کاهش دهند، شعاری که سال ها قبل توسط دولتی ملی و مردمی برای يکسال تجربه شده بود اما نتيجه کار چيزی جز وابستگی هر چه بيشتر به تک پهلوان (نفت) اقتصاد فشل ما، حاصلی نداشت چرا که هر گاه سخن از رهايی اقتصاد تک محصولی به ميان آمد آن دسته از کسانی که هيچگاه نمی توانند چشم طمع از ثروت اين ملت بردارند مانع از تجلی توانمندی های اين ملت شدند تا اينکه امروز گويی مردمی که روزگاری نفت، اين طلای سياه را مايه سر بلندی و آقا منشی خود در جهان ميدانستند از داشتن چنين گنجی پشيمان گشتند چرا که بلای جان خود می بينند که ريشه چنين توهمی را بايد در روند يکصد و اندی ساله تاريخ نفت اين آب و خاک جسجو کرد، ثروتی که هيچگاه مردم مالک واقعی آن نبودند، آنچنانکه امروز با گذشت سی سال از انقلاب هنوز هم مردم محرم اسرار قرارداد های نفتی نيستند که در پشت در های بسته قراردادهای ميليارد دلاری منعقد می شود و تنها زمانی همگان با خبر می شوند که ماجرايی چون " استات اويل " و رشوه های رد وبدل شده در آن قرار داد بر ملا می گردد.
ايضا جناب رئيس جمهور در عين حال در قسمتی از اظهارات خود از تحريم‌ها و قطعنامه‌هايی که عليه ايران صادر می شود استقبال می‌کند چرا که آنها را باعث پيشرفت و توسعه بومی کشور می دانند . حال بايد جستجو کرد که منظور از توسعه بومی چيست و کدام است ، آيا بستن تدريجی کارخانجات بزرگ و کوچک همراه با خبر اعتصاب کارکنان و کارگران آنها که هر روز در صدر خبر های روز رسانه های خارجی است ، توسعه بومی است ؟ويا ورود بی رويه کالا های خارجی ناشی از عدم مديريت صنعتی و تجاری کشور توسعه بومی می نامند ؟ يا شايد هم هشدار های پياپی اقتصادانان کشور نسبت به عملکرد های ناصواب دولت در امر اقتصاد را بايد تجلی رشد توسعه بومی دانست ؟ و عجبا که جناب احمدی نژاد در پايان همين سخنرانی اخير خود که موضوع قابل توجه بسياری از رسانه های داخل و خارج از کشور شده است ، خطاب به رهبران کشور‌های غربی و شورای امنيت سازمان ملل گفته است : «آن‌قدر قطعنامه بدهيد تا قطعنامه‌دانتان متلاشی شود؛ ... " غافل آنکه اين ملت نگون بخت ايران است که در زير فشار های ناشی از تحريم ها و سوء مديريت دولت وقت، آنچنان کمر خم کرده است که تا سال ها حتی با برگشت دوران طلايی فروش نفت (به فرض محال قيمت بشکه ای هزار دلار)هم نمی تواند کمر راست کند ، و در چنين حالتی است که در پاسخ به تمامی چنين اظهارات بر گرفته از حس تعميق ملت بايد گفت : آقای رئيس جمهور قطعنامه دان ملت را دريابيد که در حال پارگی است.
حال با چنين اوصافی وقتی به گفته های صادقانه دوست و همکار عکاس مطبوعاتيم فکر می کنم با خود می گويم ، آيا براستی به صرف بر آورده شدن نياز های مالی چند هم وطن از سوی دولت ، که بيشتر به نظر می آيد به نيت تبليغ و آينده نگری برای انتخابات دور بعدی رياست جمهوری باشد، می توان واقعيت های ملموس عدم مديريت کلان کشور و تمامی مصيبت هايی که از اين سوء مديريت ها بر جامعه تحميل شده است، ناديده گرفت؟ به فرض محال آنکه هزاران نفر از نوشتن عريضه و عرض حال به نان شبی رسيده باشند که آن هم نشان از اقتصاد گداپروری دارد، آيا در اين معادله چند مجهولی می توان صورت مسئله را پاک کرد؟ من بيشتر از آنکه باور به چنين حکايت های تاسف آور داشته باشم، آن روايت از هم وطن گله بانم را باور دارم که حکايت چوپان دورغگو در کتاب های درسی فرزندان اين آب و خاک را توهين به خود می داند و بر آشفته می گويد، ما نه به بزغاله و يا به بره دورغ می گويم، و نه به دشت و بيابان، اما يک نفر آمد و گفت پول نفت را در سفره ات می گذارم، برايت جاده می سازم، بهداشت می آورم و چه و چه...، ولی انجام نداد، حالا عريضه ما را هم جواب نمی دهد، اسم ما را از کتاب ها پاک کنيد، اسم آن که وعده های پوچ می دهد را بگذاريد.

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

4 نظر شما


Tuesday، November 04، 2008

بازم امشب ...

بازم امشب مثل هرشب
تو دلت منو صدا کن
واسه این غریب عاشق
لحظه ای منو دعا کن
به خدا ، خدا می دونه
غم وغصه های عشق و
به دلت غصه نباشه
زیر لب ، خدا خدا کن

بازم امشب تو دل شب
منو از خودم رها کن
پر پرواز دلم باش
بی وفا بیا وفا کن
توی خلوت شبونه ا ت
منو هر لحظه صدا کن
مثل بارون واسه باغچه
فصل پائیز م، بهار کن

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما


Friday، October 31، 2008

اگر خاتمی پیرانه سر باز آید

این مطلب در گویا منتشر شد برای خواندن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید

امروزشاید بسیاری از طرفداران و دوست داران خاتمی این مرد صادق روحانی سیاست پیشه را
تنها امید برای نجات از اوضاع کنونی می پندارند، اما آیا او واقعا قادربه نجات کشور از این ورطه کنونی خواهد بود ؟ و یا همه محبوبیت و وجهه تاریخی خود را در این راه از دست خواهد داد ؟
بحث آمدن و یا نیامدن خاتمی بدون در نظر داشتن مختصات صحنه سياسي ايران ، چه از سوی آنهائیکه با اسطوره کردن خاتمی میل زمامداری دوباره او را دارند و یااز سوی کسانیکه یا هتک حرمت به ساحت این مرد بزرگ که در داخل و خارج از کشور دارای ارج و قرب ویژه ای است و در سال های بحرانی نه چندان دور در مجامع بین المللی برای این آب و خاک کسب آبرویی کرده است ، چیزی شبیه به یک شامورتی بازی رایج در عالم سیاست را می ماند و عجبا که از چنبن مرد اندیشمند و فاضلی چون خاتمی به دور از انتظار است که غافل از این حقیقت تلخ باشد و نداند که از پس این بازی ها و رفتن و دوبار آمدنش چه سرنوشت تلخی در انتظارش است که کمترینش از دست دادن همین وجهه تاریخی خوب در داخلی و خارج خواهد بود.
برای نمونه یکی از تبعات غفلت ازدوباره به صحنه آمدن خاتمی، همین قدر بس ،که با اینکه هنوز بر سر آمدن و نیامدنش این همه حرف و حدیث وجود دارد که بقول عوام هنوز نه به بار است و نه بدار ، بعد ازخبر آمدن دولتمردان و رجال سیاسی جهان از پی دعوت خاتمی به زادگاهش یزد ، این زمزمه و نجوا در کوچه و بازار بر سر زبانها افتاد که مگر می توان این همه رجال سیاسی جهان را به کشور آورد آن هم بدون اذن اجازه ؟ آن هم از سوی کسی که بدون منصب و مقام باشد؟ حکما این بار او را برای کاستن از فشار های خارجی و ایضا راضی نگهداشتن مردمی که در زیر بار تورم و وضعیت اسفبار معیشت جانشان به لبشان رسیده ، از او به مثابه یک سوپاپ اطمینان بهره خواهند برد .
اما در همان زمان خاتمی و حامیان قلم بدستش در بی ارتباط بودن این شایعات گفتند و نوشتند که این گفته و نوشته ها تا آن زمان اثر داشت که خبر دیدار برخی از این میهمانان خارجی با سران نظام منتشر نگردیده بود ، خاصه که بعد از اعلام احتمال کاندیدا شدن خاتمی و آن دو شرطی که برای سه باره آمدنش مطرح گردید ، هیچ برنامه ای که متضمن رهایی ملت از این همه استیصال باشد حتی از سوی حزب پشتیبان او و یا طرفدارنش حرفی تا کنون به میان نیامد مگر آنکه باور کنیم خبر برخی از روزنامه های طرفدار اصلاح طلبان را که از قول برخی از سران اصلاحات نوشته اند" اصلاح طلبان راهی جز اين ندارنده يا "خاتمی يا هيچ کس " و از همین رو دامنه این چنین زمزمه هایی بیشتر می گردد تا چه رسد به اعلام رسمی کاندیدا شدن خاتمی تا روز انتخابات که حکما حدیث چهل من کاغذ خواهد شد و در نهایت بی گمان تا آن زمان کمترین تبعات این چنین اوضاعی کم رنک شدن وجهه این روحانی وطن دوست خواهد بود اگر چه بقول محمد قوچانی که در پاسخ به محسن آرمین نوشته است " امروزه سکه رايج روشنفکری روزگار دفاع از سيدمحمد خاتمی است " .
و این همه نیست جز عدم باور ملت به همه آن کسانی که در طی سی سال گذشته جز وعده و عید خدمتی به ملت نکرده اند و از این رو به همه چیز و همه کس به دیده تردید می نگرند و این حرف و حدیث ها نه برای خاتمی که برای هریک از چهره های شاخصی که سابقه " خدمت " به این ملت را دارند و باز هم هوس پوشیدن ردای زمامداری برمردم این کهنه دیار را داشته باشند وجود دارد که البته به دور از خلق و خوی ما ایرانیان هم نیست .
به گمان صاحب این قلم آنچه بر طرفداران و حامیان خاتمی، این تنها رئیس جمهور مقبول سی سال نظام جمهوری اسلامی فرض و واجب است نه تشویق بر آمدن دوباره که بر حذر داشتن او از وارد شدن به صحنه انتخاباتی است که نتیجه آن حتی اگر دوباره بر سریر قدرت نشستن او باشد ، باز هم عاقبت نه چندان خوبی برای ملت و نه برای شخص خود او نخواهد داشت چرا که باید سرنوشت رجالی که به موقع کنار کشیدن از صحنه سیاست را نمی دانستن را به خاطر آورد که تاریخ گواه سرنوشت مختوم چنین سیاست پیشگانی است که از میان حکایت همه سیاست پیشگانی که برای بار دوم میل آمدن کردن هیچ حکایتی عبرت آموز تر از حکایت احمد قوام ( قوام السلطنه ) رجال صاحب نام تاریخ معاصر این گستره تاریخی نیست که نقل است از میرزای شهرمان همین قوام که وقتی استالین از او بازی خورد و بازيگران داخلی مانند شاه جوان و انگلوفیل ها شرم کردند از بی خردی خود، در بين اهل خرد جايگاهی رفیع یافت، جائی که کمتر رجالی بعد از مشروطه رسیدند،اما پیر سیاست ، پیرانه سر هوس قمار دیگر به سرش زد و سی تیر شد. همه آبرو باخت. از شدت جاه طلبی فکر نکرد چرا شاه که همه القاب او را سه سال قبل از او گرفته بود، چطور حالا حاضر به دادن حکم نخست وزیری به او شده است .و یا حکایت رجل دیگر از سیاست پیشگان کشورمان یعنی وثوق الدوله که قرارداد 1919 او را هم بدنام و از صحنه به در کرد. هم او که شاعر درخشانی بود و خود سروده است:
چون بد آید هر چه آید بد شود
یک بلا ده گردد و ده صد شود

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Wednesday، October 29، 2008

من و آینه بی تصویر


تقدیم به یگانه رفیق دوران کودکیم فیروز
با اینکه هنوز بوی عزیز یاس از سجاده نمازهای طولانی مادرم بیادم مانده ، اما در آینه بی تصویر ، کورمال کورمال بدنبال خودم می گردم ، گویی از ازل نبودم من ، بی خاطره و بی یاد .
این دروغ آینه بی تصویر است ؟ یا من نیستم ؟
از مرز روشن رویا که می گذرم ، آن شب ماه را ، شبی که ماه از حوض پر آب حیاط خانه کوچک ما ، از میان حلقه ستاره ها، خیره نگاهم می کرد ، بیادم می آید ، این خاطره سال ها با من است ، اما چرا در آینه که می نگرم پیدایم نیست ؟ من نیستم ؟
پنداری از یاد آینه رفته ام که این چنین ، خالی از تصویر من است .
به گمانم در خانه ای که آینه اش بی تصویر است ، پر از قافله جن باشد ، خانه بی مهر ، مسافرخانه است ، کاروانسرای قافله ارواح پلید را می ماند .
سخن از مهر آمد ، از قدمت این گوهر هستی چه بگویم ؟
از سالهای هزاره آوازهای عاشقی که همه مهربان بودند و عاشق ، چون شرابی مقدس در محراب ، و این راز را به روشنی روز همه می فهمیدند و جرات حاشا نبود چون امروز ، که کنده شدیم از کنده عشق و ریشه در بوته ی بی مهری داریم . عجب سال هایی بود ،آن سالهای شراب در محراب .
در آن سالها که ثلث اول عمرم بود ، دفتر مشقم را زیر نگاه ماه می نوشتم ، یک شب ماه پرسید : این رسم الخط عشق از آن کیست ؟ بلند گفتم : من .
دریغا که آن سالها دبگر رفتند ، سالهای که عطر امید و بوی زندگی و میل عاشقی بود ، سالهایی که ماه ، نشسته بر کجاوه ی عشق ، بر بالای پشت بام های کاه گلی خانه های شهر ، چون ساقی ، مهررا در پیاله ی دل ها می ریخت .
کاش هرگز گوشهایم نمی شنید آن آوازهای عاشقی را ، یا نمی دید چشم هایم خیل عاشقان صادق را، که باور آن فراسوی فهم نسل امروز است ، اگر چه اکنون از بالای بام آسمان خراشهای شهرمان ، هزاران ماه می تابد که اگر دستی بر آری به چنگ ات آیند ، اما بی می و ساقی
چشم هایم را می بندم پشت به آینه ، چند قدم دور می شوم ، وقتی چشمهایم را باز می کنم همه جا در سکوت بی مهری است ، خانه خالی از عشق است ، و من هراسان باز بسوی آینه بر می گردم ، اما آینه همچنان بی تصویر است .

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Tuesday، October 07، 2008

باید فکرنان بود که خربزه آزادی آب است

مقاله ای از زنده یاد " علی اکبر خان دهخدا " تحت عنوان " طبیعت سلطنت چیست " وجود دارد که در آن مقاله در پاسخ به این پرسش ، آمده است ، در مملکتی که جهل جای علم و زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، سلطنت موهبتی است الهی ، و جالب اینکه امروز پس از گذشت نزدیک به یک قرن ، گویی هنوز هم این گفته از زنده یاد دهخدا را می توان به حال روز امروز این کهنه دیار تعمیم داد تا بگوئیم آنچه امروز بعنوان دولت بر جان و مال و ناموس مردم ابن آب و خاک حاکم است موهبتی است الهی .

می گویند برای نخستین باری که از حقوق بشر در این آب و خاک سخن به میان آمد ، در عهد ناصری بود آن هم در قالب شعری از میرزا آقا خان نوری که گفته است :
کنون ای مرا ملت هوشمند
چرائید در چاه غفلت نژند
بر آئید و ببینید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بشر
که تا خود بدانید ز آئین و راه
بد و نیک گیتی نباشد زشاه
و از قضا در همان عصر ناصری بود که از سر اغراق و درد مندی ، حلال همه مشکلات در" یک کلمه " یعنی قانون شناخته شد تا میرزا یوسف خان مستشار الدوله ، با ترجمه مواد اصلی حقوق بشر مندرج در مقدمه قانون اساسی فرانسه ، کتابی به همین نام ( قانون ) چون نسخه ای شفا بخش ترجمه کند ، بلکه علاجی برای درد بی درمان مردم گرفتار قانون طلب باشد و از آن هنگام تا به امروز هرکسی میل حکومت بر ساکنان این گستره تاریخی می کند، با همین نسخه ی قانون به حکومت می نشیند، بی آنکه درد را شفایی باشد . چرا که بعد از یکصد و پنجاه سال تلاش برای قانون خواهی هنوزدر آرزوی ایجاد یک دولت ملی و قانونی ، اندر خم یک کوچه ایم . گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و در همچنان بر همان پاشنه که بود می چرخد .
آنچه برای ملت ایران از گذشته تا به امروز حائز اهمیت بوده و هست ، امنیت ،آزادی و نان است که این هرسه تحقق نمی یابد مگر در اجرای قانونی مدون، که متضمن تحقق خواسته های ملت باشد . اما گویی این قانون در این سر زمین به رغم مکتوب شدن ، مجوز اجرایی ندارد . تا نگوئید چرا ؟ بخوانید دو پیش شرط ریاست جمهوری منتخبی که از قضا دو دوره هم بر این مسند تکیه داشته است ، و برای بار سوم کاندیدا شدنش با بیان سر به مهر دو پیش شرط ، این ادعا را گواهی می دهد که در این بلاد کفر ستیز ، هنوز مجوزی برای اجرایی شدن قانونی که تحقق سه آرزوی دیرینه مردم این کهنه دیاررا فراهم سازد، صادر نگردیده اگر چه این قانون عمری به قدمت آرزوهای محال ساکنان این آب و خاک دارد و در سطر سطر کتابهای قانون مکتوب است اما گویی نانوشته مانده است.
سید محمد خاتمی ، آنکه به سید اصلاحات مشهور است و امروز طرفدارانش او را برای بار سوم به صحنه انتخابات می کشاندش و الحق تنها گزینه قابل بحث در بین دیگر کاندیدا های احتمالی انتخابات ریاست جمهوری پیش رو است ، اخیرا دو شرط را برای کاندیدا شدن خود مطرح کرده است که اولین آن ، توافق با ملت بر سرخواسته‌‏هايشان است ، و دومین شرط هم بررسي امکان عملي بودن برنامه‌‏ها است ، که در واقع می توان گفت معنا و مفهوم هر دو شرط در یک جمله خلاصه می گردد که آنچه ملت می خواهد باید در چار چوبی باشد که مجوز (قانون ) آن صادر شده باشد . بی کمان طرح این دو شرط مدبرانه خاتمی ، از تجارب دو دوره ریاست جمهوری وی سر چشمه می گیرد، که پیش از این در پایان زمامداریش ، در یک جمله تاریخی " رئیس جمهور را تدارکاتچی می خواهند " بیان کرده بود ، و شاید هم به حقیقت گفته های هاشمی رفسنجانی رسیده باشد در آن زمان که برای اولین بار میل کسب بالاترین مقام اجرایی کشور را نمود و به نیت مشورت و شاید هم کسب اجازه نزد او رفت و با طرح شعار های انتخاباتیش ، قانونگرایی و توسعه سیاسی ، این پاسخ زیر کانه را از پیر انقلاب شنید که :" این ها که شما می خواهید به عنوان شعار ها و برنامه های انتخاباتی تان مطرح کنید با استقبال مردم مواجه خواهد شد و رای برای شما و یا هرکس دیگری که آنها را مطرح کند، خواهد آورد و مردم به او رای می دهند ، اما شما به مسئله اجرا و امکان برآوردن این شعار ها فکر کرده اید ؟ "
و از همین رو است که خاتمی را می توان منطقی ترین گزینه در بین دیگر کاندیدا ها به حساب آورد چرا که او به خوبی در طرح دو شرط ، واقعیتی را با مردم در میان نهاده است که ضمن نشان صداقت ، پرده از یک راز مکشوف شده بر می دارد و آن عدم مجوز اجرای ، قانون مدونی برای تحقق آرزوهای دیرینه مردم این کهنه دیار است ، بعبارتی اگر چه در لابلای سطور کتابچه های قانون ، از این حق ملت ، به کرات سخن به میان آمده است اما اجرای آن مجوز دیگری می طلبد که گویی هنوز صادر نگردیده و میلی هم به صدورآن دیده نمی شود اگر چه تا قیامت این سروده فرخی یزدی را فریاد بر آوریم که :
چون موجد آزادی ما قانون است
ما محو نمی شویم تا قانون است
حال با چنین اوصافی که گفته آمد جار و جنجال برسر انتخاب فردی لایق برای تصدی بالاترین مقام اجرایی کشور خنده دار نیست ؟ آیا وقتی هنوز برای حل هر مشگلی در اداره امور جامعه ، همه نگاه ها به آسمان خیره می شود و جامعه به ظلم پذیری خو کرده و تنها نظاره گر است ، نباید آنچه بعنوان دولت بر چنبن ملتی حاکم است ، موهبتی الهی دانست ؟ پس باید فکر نان بود که خربزه آزادی آب است .


این مطلب در گویا منتشر شد

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Tuesday، September 16، 2008

خاتمی ، مژده تکراری



این روز ها مدام در حال خواندن خاطرات اصحاب قدرت بعد از انقلاب هستم ، چه آنها یی که دیگر در صحنه نیستند و خانه نشین شده اند و چه کسانیکه هنوز دستی به قدرت دارند و در فکر و خیالشان ، توهم ابر قدرتی جهان را می پرورانند.
کمترین بهره وری از خواندن اینگونه خاطرات همین قدر بس که لااقل بعد از 30 سال متوجه می شویم چه ملت ساده و سطحی نگری بوده و هستیم طرفه آنکه بعد از خواندن خاطرات رجل سیاسی قدیم و جدید ، به این واقعیت پی خواهیم برد که چه کلاه گشاد ی بر سر مان رفته است اگر چه هنوز هم نسبت به و قایع و رخداد های پیرامون خود و جهان ، بر همان سبک و سیاقی می اندیشیم که مسبوق به سابقه است .
برای نمونه نگاه کنید به قیل و قال انتخابات پیش رو ریاست جمهوری که از چندی قبل بازار مکاره ی آن ، باز رونقی یافته است ، و در این وانفسا چه احزاب و گروه هایی که قصد تحمیل کاندیدا های مورد نظر خود را دارند و چه بسیاری از مردم کوچه و بازار ، هر دو ، از یک منظر بر این مقوله می نگرند که امروز به عارضه احساس غبن آن گرفتار یم .
اینکه می گویم بر همان نشانی هستیم که بودیم ، بخوانید تحلیل ها و تبلیغاتی که برای تحمیل کاندیدا ها و یا حضور مردم در پای صندوق های رای نوشته می شود ، يكي وعده عدالت ميدهد و يكي ازاصلاح دم ميزند وگروهی ازبرآوردن آرزوهاي لامحالی چون آزادی ميگويند که به قدمت تاريخ ، عمر بر سر آن نهاده ايم . و اين همه از فروش متاعی است كه در بازار سياست ، وعده های پوشالی را به بهاي خوش باوری می دهند آنچنانکه از پس سال ها خريد وعده های تو خالی در بازار انتخابات گذشته ، هنوز هم :
رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه هاي امسالم
365 حسرت را همچنان مي كشم به دنبالم
ديده ام در جهانما چشمي ،
كه به تكرار ميكشد فالم
يك نفر از غبار مي آيد،
مژده تازه تو تكرايست
و از این رو است که باز هم مردم بر سر همان دو راهی قرار می گیرند که در سی سال گذشته نقطه عطف همه تلاش های رسیدن به دمکراسی بوده است ،یعنی تحریم انتخابات و یا انتخاب از بین بد و بدتر ، که حکم همان راه رفته ای را می ماند که به بن بست منتهی می شود ، و جالب اینکه با همه ضرر های پیمودن این راه به بن بست منتهی شده ، از روشنفکر تا احزاب و ایضا مردم کوچه و بازار هر گز به صرافت پیدا کردن راه دیگر نبوده اند تا تغییری در این چرخه ایجاد نمایند ، چه رسد به امروز که از سویی در چنبره تورم و گرانی و مضیقه معاش دست و پا می زنند و از سوی دیگر ازوحشت هجوم بیگانگان به خانه پدری ، خواب به چشمانشان راه ندارد .
ماجرای آمدن سید اصلاحات و یا نیامدن او به صحنه رقابت انتخابات ریاست جمهوری پیش رو که نقل محافل سیاسی روز است ، حکایتی تکراریست ، چرا که تا قبل از واقعه دوم خرداد ، سال ها با نزدیک شدن موسم انتخابات ریاست جمهوری ، همیشه بحث بر سر آمدن و نیامدن مهندس موسوی بود و مدتها تیتر مهم روز نامه ها و رسانه های کشور به حضور و یا عدم حضور این رئیس دولت زمان جنگ اختصاص داشت و این بود تا اینکه دوم خردادی از راه رسید و سید اصلاحاتی کشف شد و بعد از دو دوره ریاست جمهوری که به زعم گروهی دوران طلایی و به زعم دشمنان اصلاحات دوره نا مطلوب بعد از انقلاب بشمار می رود ، تا امروز که برای بار سوم نام سید محمد خاتمی برای سکانداری این کهنه دیار باز هم بر سر زبان ها افتاده است ، حال آنکه آمدن و یا نیامدن این سید بزرگوار گره ای از مشکلات این ملت سر خورده از خوش باور ی ها باز نخواهد کرد ، آنچنانکه آمدن عبد الله نوری و یا آن شیخ به خواب رفته اصحاب کهف و یا دوباره بر سریر قدرت قرار گرفتن همین رئیس جمهور فعلی هم ، تغییری در اوضاع و احوال وخیم امروز ما ایجاد نمی کند چرا که خانه از پای بست ویران است.
حکایت بودن و یا نبودن سید اصلاحات در انتخابات پیش رو ، حکم همان حکایت معلم اول ، ارسطو را دارد که از او بعنوان " انه نبی ضیعوا " نام بردند ، یعنی پیامبری که او را ضایع کردند که مصداقش را می توان در خبر انتشار اعلامیه هایی دانست که اخیرا در نماز جمعه قم بر علیه این مرد خدا به کذب پخش کرده اند که این همه نشانه از بی حرمتی به مرد بزرگی است که به گواهی همه وطن دوستان ، نامش در تاریخ این سر زمین کهنسال به نیکی ثبت است ، اگر چه به هزار دلیل گفته و ناگفته ، امروز وجودش بعنوان سکاندار این کشتی طوفان زده دیگر نمی تواند مثمر ثمر باشد چرا که اولا منش و اندیشه خاتمی نسبت به اداره کشوری این چنین گرفتار در چنبره قدرت های پنهان و آشکار، تغییر نیافته و لاجرم اتفاقی جز تکرار تاریخ نخواهیم داشت.و ثانیا از باد های تندی که بر این کهنه دیار وزان است ، عرصه بی گریز و راه است خاصه وقتی صدای ملت ، به گوش قدرت طلبان صدای شیطان باشد.

این مطلب در روزآنلاین منتشر شد برای خواندن این مطلب اینجا را کلیک کنید

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

4 نظر شما


Tuesday، August 05، 2008

هم قبيله ، خانه را درياب رو به ويرانی است

گفتن مکرر است حکایت قبیله قلم در این کهنه دیار ، قدمت بي پناهي قلم بدستان جرايد اين آب و خاك و نداشتن امنيت شغلي آنهااز آغاز تا به امروز است ، خاصه امروز روز هم به همان مصيبت گرفتارند كه يكصد سال پيش از اين هم گرفتار بوده اند و از عجايب روزگارهمين قدر بس كه از اين همه مشقتي كه بر اين قوم ، تحميل شده است ، هر گاه طرفندي براي رهايي خود از اين همه مصيبت بستند و چاره اي انديشيدند ، به محض قوام گرفتن ، یا با تفرقه افکنی ها از هم پاشیده و یا به حکم دولت های وقت تعطیل شده اند آنچنانکه امروز هم برای انحلال تنها تشکل صنفی روزنامه نگاران که بر اساس نص صريح قانون اساسی تشکیل شده است ، با مستمسک قرار دادن دلایل سست و بي پايه و ایضا ناموجه وزارت کار امور اجتماعی رو به انحلال است و در این رهگذر تماشایی است رقص و پایکوبی وزارت ارشاد نیز که خود را متولی رسانه ها و اصحاب رسانه ای می پندارد ، که در واکنش به چنین حق کشی، تنها خود را موظف به ارسال نامه ای به روزنامه‌ها دانسته ، تا آنها را به اين علت که انجمن ياد شده از سوی وزارت کار غيرقانونی اعلام شده است، از پوشش دادن اخبار مرتبط با انجمن منع گرداند.
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کار ها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرار ها
بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا، دیده آن را بار ها

بی کمان آنچه از سوی وزارت کار امور اجتماعی در مورد انجمن صنفی روزنامه نگاران روا دانسته شده است ، خط مشی دیرینه ای است که همواره صاحبان قدرت در تقابل با روزنامه نگاران ، این سربازان بی جیرو مواجب ملت ها ، تا کنون اتخاذه کرده اند ، خاصه امروز در این بلاد اسلامی انحلال خانه روز نامه نگاران از سوی دولت چیزی جز نادیده گرفتن نص صریح قانون اساسی و آرمان‌های اوليه انقلاب اسلامی نمی تواند باشد .
در تاریخ آمده است که کمبوجیه پسر کوروش عاشق یکی از خواهران خود شد و قصد کرد تا او را به حباله نکاح خود در آورد اما چون این خواسته او بر خلاف عرف و عادت بود ، قضات شاهی را به حضور طلبید و پرسید آیا قانونی که ازدواج خواهر با برادر را اجازه داده باشد وجود دارد؟ قضات شاهی جوابی دادند که هم عادلانه بود و هم عالمانه ، آنها در پاسخ به شاه گفتند ، قانونی وجود ندارد اما قانون نانوشته ای وجود دارد که به شاه اجازه می دهد هر آنچه مایل باشد انجام دهد ، حال حکایت صاحبان قدرتی است که امروز نیز تشکل قانونی انجمن صنفی روزنامه نگاران را بر نمی تابند از این رو از قانون نانوشته ای برای انجلال حانه روزنامه نگاران بهره می برند که اساسا بر خلاف نص صریح قانون اساسی است و جالب اینکه هیچ پاسخ قانونی و منطقی هم برای چنین بی قانونی وجود ندارد مگر آنکه باور کنیم : ساعت شماطه دار مردم را از خواب بیدار نمی کرد ... و خدا مگس را آفرید.
با چنین اوصافی که بعد از سال ها بار دیگر اهالی مطبوعات خانه ای بر پا داشتند و زیر یک سقف گرد هم می آمدند و با بضاعتی هر چند کم به رتق و فتق امور صنفی خود می پرداختند بی انصافی است که در چنین برهه ای آن دسته از هم قبیله هایی که به درست با نادرست گله ای از دست اندر کاران انجمن داشته اند ، در این بزنگاه به جای حمایت از حانه صنفی خود ، در پی تسویه حسابهای شخصی باشند که از قضا همین اختلاف سلیقه ها تا کنون باعث پاشیده شدن تمامی تشکل های صنفی روزنامه نگاران از آغاز تا به امروز شده است . نگاه کنید به تاریخ مکتوب تشکل های صنفی روز نامه نگاران از دیروز تا به امروزدر این آب و خاک که همواره اختلاف سلیقه های صنفی بزرگترین عامل و دستاویز برای انحلال تشکل های صنفی روزنامه نگاران بوده است که قدرتمندان زمان با دست آویز قرار دادن آن ، حکم به انحلال می دادند ، از ماست که بر ماست.
دلم بگرفت از بی همدلی ها
رو به کوه آرم
مگر آنجا زنم پیوند فریادی به فریادی
نقل است در برخی از مذاهب از اسلام تا مسیحیت و یهود ، بعضی از اصناف و پیشه وران نیز، یکی از انبیا را حامی صنف خود می پنداشتندد مانند نجاران ، که حضرت نوح ، و یا قصابان که حضرت ابراهیم را حامی خود می دانستند حتا می گویند آرایشگران ایرانی هم سلمان پارسی را حامی صنف خود می دانند چرا که سلمان موهای پیامبر را آرایش می کرد ، اما در هیچ دین و آیئنی تا کنون نیامده است که قبیله قلم بدستان را حامی باشد نه در زمین و نه در آسمان و این نشان از بی پناهی قبیله ای است که به حکم رسالت قلم ، وکیلان بی جیره و مواجب ملت اند اما خود در احقاق حق خویش در مانده اند.
حال با آنچه گفته آمد روز خبرنگار نیز در پیش است که دلمان مالش می رود از این چشن که روز بی همدلی ها ست ، خاصه آنکه هر ساله در چنین ایامی ، در بند بودن بسیاری از قلم بدستان را شاهد بوده ایم اما با این همه این درست که به شهادت تاریخ در صد سال گذشته روزنامه نگاران اين مرزبوم ، به دليل برآورده نشدن خواستها و نياز هايشان همواره حرف تكراري زده اند و در تمام اين سال ها كه در چرخه ي اختناق بوده اند يك حرف را از نسلي به نسل ديگر انتقال داده اند که آن چیزی جز دم زدن ازنظام مطبوعاتي وامنيت شغلي نبود كه تا كنون موفق به تحقق اين آرزو نشده اند اما در هر دوره از تاريخ اين آب و خاك ، هر گاه با انگيزه تامين امنيت شغلي به دور هم جمع شده تا با ايجاد يك تشكل صنفي ، قبيله خود را سامان دهیم فريب سياست بازان و سياست پيشگاني را خورده ایم که در چنین تنگنا هایی به کناری نشستند و تنها نظاره گر بودند، آیا اکنون زمان آن فرا نرسیده است که بدون جبهه بندی های سیاسی ایتدا برای حفظ خانه خود و جلوگیری از انحلال غیر قانونی آن هم صدا گردیم و سپس برای احیای آن همدل و یک صدا شویم ؟



این مطلب در گویا منتشر شد

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Friday، July 18، 2008

بدرود شکیبا مرد













امروز روز دل تنگی بود ، روز جمعه ، روز داغ دیدن یاران بود ، وقتی خبر پروازش را شنیدم ناگه سنگینی جمعه شوم بر دلم آوار شد و حالا قلم در سوگ او گریان است ، باز هم مرغ شوم مرگ بر بام قبیله هنروران نشست و عزیزی را در بر گرفت و پرکشید

خسرو شکیبایی ، همان شکیبا مرد صحنه ی هنر این کهنه دیار ، درگذشت ، هم او که با خط قرمز(مسعود کيميايی) آمد و با حمید هامون (داريوش مهرجويی) بی ریا بر باورمان حک شد ، همان صاحب صدای گرم و مخملین ، امروز ، در جمعه ای دلتنک ، در سن ۶۴سالگی بر اثر سکته‌ی قلبی در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌ روحش شاد .

براستی ماجرای بودن چیست میدانید ؟ چه خوش گفت اخوان ثالث که :

ماجرای زندگی آیا

جز مشقتهای شوق توامان با زجر

اختیارش هم عنان با جبر

بسترش بر بعد فرار و مه آلود ،

زمان لغزان

در فضای کشف پوچ

ماجرا ها چیست ؟

[ادامه‌ی مطلب]

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما