انزوا علاج درد بودن نیست
- ۰۳٫۲۷٫۸۳
- شعر
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

نه به دزدی
و نه به دلبری
که بی بال و پر از آنسوی پرچین گریه ها آمده ام
دیگر از بد گمانی هر چه بود ونبود هم گذشته ام
بگذار در همین نخوت پائیزی بودنم
دمی با تو سخن از سبزینگی سر دهم
انزوا علاج درد بودن نیست
هر که نداند تو که میدانی
اگر خون را با خون می شویند
عشق را نه به انزوا
که با عشق باید شست
تو از خود رمیده ای
نه از چکاوک راستگو
فاش میگویم
بی پرده و بی سوگند به دل خونین شقایق
تو راه را بی دلیل راه میروی
بامن بیاآشنا
