اینو باش

جوانک خوب که حر فاشو زد منتظر شد تا حاج آقا که حکم بزرکتر شو داشت چیزی بگه

جاجی بعد از شنیدن حرفای جوانک عاشق یه نگاه عاقل اندر صفی ای به جوانک انداخت وگفت

والله چی بگم ، اما از قدیم ندیما گفتن که مرد نباید با پنج گروه از زن جماعت وصلت کنه ، که عاقبت بخیر نمیشه و اون پنج گروه هم اینان ،حنانه و منانه و عنانه ، کیه التقفا و خزرالدمن .

جوانک با نگرانی پرسید :

ببخشید ، اینایی که گفتید یعنی چی ؟

جاجی روی صندلیش جابجا شد و دستی به محاسنش کشید و گفت :

حنانه ، یعنی زنی که از شوهر اولش مدام تعریف کند ، اتفاقا از این حنانه هم یه شعری هست که میگه،

استون حنانه ، در هجر رسول ذجه می زد چو ارباب عقول

نشنیدی؟

جوانک با دستپاچگی که نشان از کم آوردن پیش حاج آقا بود، گفت ،

نه حاج آقا نشنیدم

حاجی خنده ای سر دادو گفت

پس تو دانشگاه به شما چی یاد میدن

جوانک هم لبخندی زد و گفت

چه عرض کنم

حاجی استکان چای را برداشت کمی سر کشید و در حالی که استکانش را در نعلبکی روی میز می گذاشت ادامه داد ،

و اما منانه ، که از منیّت میاد ، یعنی زنی که پولدار باشه و مدام ثروتشو به رخ مرد بکشه ، و…

هنوز جمله حاجی تموم نشده بود که جوانک وسط حرف حاجی پرید و در حالی که از خوشحالی نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت:

خب الحمد اللّه که طرف ما پولدار نیست و از دار دنیا یه لیسانس داره که اونم خونوادش قاپ گرفتند و به دیوار آپارتمان اجاره ایشون میخ کردند

حاجی اخمی کرد و تسبیح شاه مقصودشو چرخی داد و با غضب به جوانک نگاهی انداخت که یعنی پا برهنه تو حرفم نیا که رشته کلام از دستم می پره ، اتفاقا جوانک هم که ملتفت این خبط شده بود فی الفور لب و لوچشو ورچید و آهسته با شرمندگی گفت ،

ببخشید.

و حاجی دوباره چرخی به تسبیح شاه مقصودش داد و حرفشو پی گرفت و گفت :

عنانه هم یعنی زنی که نازا باشه، یعنی که مفت گرونه ، بلاخره ادمیزاد باید از خودش یه نشونی بزاره دیگه، مگه نه؟

جوانک سری به علامت تائید تکان داد اما با خودش می گفت تا نشون چی باشه

حاجی که حرفاش گل انداخته بود با آب و تاب ادامه داد

و اما حالا کیه التقفا ، یعنی زنی که با یه سری کارای زشت و ناموسی داغ ننگ به پشت گردن مرد بزاره ، حالیته که جوان؟

جوانک انگاری به غیرتش بر خورده باشه با دلخوری گفت ،

بله حاج آقا متوجه ام

حاجی در حالی که لبخندی به جوانک می زد از جایش بلند شد و گفت

خب دیگه من باید برم وقت نمازه تو هم ببین این طرف شوما از کدوم قماشه تا تصمیم بگیری که یگیرش یا نه .

جوانک که به احترام حاج آقا ، اوهم از جایش بلند شده بود با دستپاچگی گفت :

التما س دعا حاج اقا ، اما ببخشید اینایی که فرمودیدچهار تا شد ، پنجمی یادتون رفت بگید

حاجی که کلاه پوست بره ایش را رو ی سرش جا بجا می کرد گفت

آهان خزرالدمن ، یعنی گلی که در مزبله روئیده باشه، چه جوری بگم ، یعنی زنی که خوشگل و با وجاهته اما بقول امروزی ها اصالت خونوادگی نداره ، وبه قول ما قدیمیا سر سفره باباش ننشته ، خب دیگه من باید برم آفتاب داره میره یا حق

جوانک تا آمد چیزی گفته باشدحاج آقا از در قهوه خانه زده بود بیرون و رفته بود

جوانک دوباره سر جایش نشست، و به حرفای حاجی فکر می کرد و مانده بود که عشقش ، کدام یک از آن پنج گروهی هست که حاجی گفته بود ویا اصلا از این قماش هست یانه

تو همین شش وبش بود که دستی به شانه اش خورد و از جا پرید ،

سلام ، شمائید ؟

مردی که با زدن دست به شانه جوانک حضورش را اعلام کرده بود با لبخند ی گفت

بله ، خیلی وقته پشت سر شما و حاج آقا ، سر این میز نشسته بودم و از قضا همه حرفاتونم شنیدم،

جوانک از اینکه راز عشقش را غیر از حاج آقا کس دیگری هم شنیده بود پکر شدو باخجالت گفت

ما شا الله حاج آقا اونقدر شیرین حرف میزنن که آدم از دور و برش بی خبر میمونه ، خودتون که شنیدید چی می گفت ، واقعا ما جونا باید از این جور آدما پند بگیریم

مرد با همان لبخند کهنه گفت

البته، اما نه از هر کسی

جوانک با تعجب پرسید:

منظورتو ن چیه؟

مرد روی صندلی که تا چند لحظه پیش حاج آقا نشسته بود نشست و گفت

منظورم اینه که باید دید طرف کیه

اصلا واسه اینکه غیبت کسی هم نشه منم برات یه شعر می خونم خودت بعدا کلاهتو قاضی کن

جوانک با خوشحالی گفت :

خواهش می کنم ، بفرمائید فیض می بریم

مرد کمی تحمل کرد تا شاگرد قهوچی استکان های روی میز را جمع کند و از آن ها دور شود و بعد سینه ای صاف کرد وگفت

به همه درس شجاعت میده و اهل فراره اینو باش

عاشقه موسیقیه ، دشمن تاره اینو باش

میگه عاشقی چیه ، غیر خریت چیزی نیست

با یه عشو ه تا قیومت بی قراره اینو باش

دشمن خونی مطرباس تو حرفاش

دائما تو واکمنش رنگ نواره اینوباش

باز میگه………………………………….

جوانک که از شنیدن شعر طعنه آمیز مرد منقلب شده بود با شرمندگی پرید وسط شعر گفتن مرد و گفت ببخشید یادم نبود باید الان برم جایی که خیلی برام مهمه و بعد در حالیکه از جایش بلند شده بود اسکناسی بابت پول دو استکان چایی که با حاج آقا خورده بود ، روی میز انداخت و به یک چشم بهم زدن از در قهوه خانه زد بیرون

مرد در حالیکه از رفتار جوانک مات و مبهوت مانده بود با خودش گفت

اون وقت میگن جونای ما سیاسیند ، اینو باش

پاسخها بسته شداند .