ای سیاست باز دیندار خدا



در این لحظه که پایان آرزو های ما و شما ست

نه دلواپس آبروی آینه ام

و نه نگران آب از جوی رفته ام

تنها به او ،

به مصلحی می اندیشم

که سقایی تشنه لبان را

به سرابی فروخت

ای گرفتار چو من

هیچ می دانی

در بازی گل یا پو چ سیاست

همه ی آرزوها پوچ شدند؟

آن بهاری که از قول او باور داشتیم

نا آمده تبدیل به پائیز شدند؟

با تو هستم

ای سیا ست باز دیندار خدا

بی خبر از راه و رسم عاشقی

هیچ می دانی

در ره منزل لیلی چه می بایست کرد؟

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

پاسخی بنویسید