ای چشم تو بارانی

به گمانم از پائیزآن سال ها

هنوز شعر ساده ی غربت گریه را بیاد داشته باشی

من همان بیت گریه از فصل پائیزم

ای چشم تو بارانی

با من بیا

بی هراس و بی تردید

من درآن سوی روزمرگی ها

سرپناهی ساخته ام از احساس

که در زیر چتر خیس آن

بی تکلم و بی فریاد

تنها به یک واژه قناعت می توان کرد

و از شب های مهتابی

خاطره ها می توان ساخت

و در آن خلوتگاه

رنگ عقیق عشق را می بینیم

ای چشم تو بارانی

با من بیا

کافیست دل از باد برکنی و

چشم از اشک بشوئی

وتنها برمن تکیه کنی

با من بیا

پاسخها بسته شداند .