برمن بتابید چون آفتاب که به گرمای مهرتان محتاجم

چه دست و پا گیرند این خرده ریز های زندگانی٬از آن زمان که غیاب حضورم را در یبن شما یاران اعلام کردم تا به امروز ۱۶۰ روز می گذرد که گویی به سالی گذشته است اما در این رهگذر هر از گاهی از سر دلتنگی ٬ سیاه مشق هایم را از پس دیوار های زندان عرضه می داشتم که به لطف دوستان در این میعادگاه ثبت می شد تا مبادا حدیث دلتنگیم نشنیده بماند.

سبد سینه من خالی است ولی تصویر هایی دارم از سکوت که در بیانش واژه ها لالند٬ من لب به آواز نکردم باز با بهاری که از این کوچه گذشتا اما امروز٬ که هنوز چند ساعتی از رهاییم نمی گذرد به شوق دیدارتان سراسیمه به این وعده گاه آمدم تا با همین چند سطر حضورم را در بین شما اعلام کنم و بگویم یاران زنده به مهرتان هستم٬ شمائیکه در نبودم مرا با پیامی ویا نامه ای (ایمیل)مورد عنایت خود قرار میدادید٬ اکنون آمده ام تا بر من بتابید چون آفتاب تا ذوب شود انجماد تنهائیم و بر من ببارید٬ چون باران تا بشویم باور ترانه ای که مونس تنهائیم بوده و مدام با خود زمزمه می دارم

آبی دریا قدغن

شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن

با هم و تنها قدغن

پچ پچ و نجوا قدغن

رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه های بی هوا

به وقت رویا قدغن

از تو نوشتن قدغن

گلایه کردن قدغن

عطر خوس زن قدغن

تو قدغن٬ من قدغن

برای روز تازه

اجازه بی اجازه

پاسخها بسته شداند .