بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

از پلو تارک مورخ نقل است ، اسکندر همیشه نسخه ای از ایلیاد هومر را که به دلیل تصحیح ارسطو به نسخه صندوق معروف بود ، همراه داشت و آن را شبها با خنجری زیر بالش خود می نهاد و می گفت این دو چیز در سفر ها ی جنگ توشه راه من است ، و از قضا چرچیل ، آن کهنه سیاستمدار قرن اتم هم می گفت به هیچ جا سفر نمی کنم مگر آنکه دوره کامل گیبون ( تاریخ عروج و سقوط رم) را با خود همراه داشته باشم ، و این یعنی راه جاودانگی که با گذشتن از ظلمات سطور تاریخ بدست میاید.

تاریخ این مرزو بوم هم پر از فراز و نشیب هائیست که راه جاودانگی را نشان می دهد اما افسوس که هیچگاه جز به دیده داستان و روایت به آن نپرداختیم تا چراغ راهمان باشد

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست

و این تاریخ این کهنه دیار است که می گوید ساکنان این گستره تاریخی همواره برای تحقق آرزو های خود با دو گروه یکی در خارج و آن دیگری در داخل، در جدال بودند ، به دیگر سخن یا از نفوذ بیگانگان در هراس بوده اند که درپی صید خود، آب را گل آلود می ساختند تا با استبداد و هرج ومرج منابع زرخیز این سر زمین را به یغما برند و یا گرفتار عشیره و قبیله ای در داخل که از سر قدرت طلبی با هر گونه نو اندیشی و تحولی که جامعه مدنی را در این آب و خاک تحقق می بخشید ، با تیغ و بند به مخالفت بر می خاستند و در این گذار تاریخی است که در کار نامه آزادیخواهی این ملت تبعید چهار پادشاه به خارج از وطن و مرگ آنان در خفت و خواری (محمد علی شاه ، احمد شاه قاجار ، رضا شاه و پسرش محمد رضا پهلوی ) و دو کودتاه ( کودتای سوم اوت ۱۲۹۹ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۰ ) یک نهضت ( نهضت ملی شدن نفت ) و دو انقلاب ( انقلاب مشروطیت و انقلاب اسلامی بهمن ۵۷) وجود دارد و در این رهگذر بودند کسانیکه در قالب مرشد کامل چون شاه اسما عیل با مریدان از جان گذشته ای که حتی به فرمان مرشد خود آدمیزاد را زنده زنده می خوردند بر سریر حکومت نشستند اما روزی که دست از جهان کشیدند نه تنها دیگر مرشد کامل نبودند ، بلکه چون شاه عباس که وقتی چشم طمع از جهان بست ، بنام او هفت تابوت از هفت دروازه شهر بیرون بردند تا مبادا دشمنان اواستخوانش را از گور بیرون کشند و بسوزانند و یا دست کم سر نوشتی چون شاه سلطان حسین صفوی داشتند که عاقبت بدست چند افغانی برهنه در بارگاهش همراه با ۳۳ بچه سادات صفوی یک جا به تیغ کشیده شدند ، و این همه در تاریخ این کهنه دیار است که جز حکایت شیرین، پندی از آن نیاموختیم و حال

ای هم وطن

ما را چه می شود

که هنوز خواب یک صبح نیامده را می بینیم ؟

از چه می گوئیم و از چه می خوانیم

که کفن کرده تقدیر خود خواسته ایم

حاشا مکن ای آرزو مانده به دل

که تو خود در مظان همین خواب بی تعبیر

سالیانی است که چشم به آسمان دوخته ای

ای شانه به شانه من

ای که در بستر تاریخ کهن

پهلو به پهلوی گریه می غلطی

تا به کی خواب بی تعبیر؟

به ارواح آن کمانگیر تاریخ

تیر بی نشانه است

خواب صبح نیامده در رویا

پاسخها بسته شداند .