حکایت قبیله بی یاور قلم

دلمان مالش میرود وقتی می خوانیم و می شنویم که بر قبیله بی یاور قلم بدست این کهنه دیارباز هم غضب روا می دارند ، که نیشتر بر زخم کهنه را می ماند.

در تاریخ یکصد ساله این قوم تنها‌، همواره سکوت ، پیامی بوده است که می بایست قلم بدستان آین دیار، آویزه ی گوش می ساختند تا از گزند این حرفه بی پیر در امان باشند .

می گویند دهخدا ، آنکه مونس و همراه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل بود،وقتی از ناروا شنیدن ها به بستر افتاد و آتش تب زد بجانش ، این پیام تاریخی را به کوشش مشفقانه خواندند که دم درکش و قلم غلاف ساز که در این ملک ، کسی را گوش شنوا نیست. و نقل است بعد از کودتای ۱۲۹۹ (اسفند) سید ضیاالدین طباطبائی ، که خود روزگاری بر این حرفه بود، با بگیر و به بند های همگانی روزنامه ها و روزنامه نگاران ، او هم پیام آور این پیام تاریخی شد اما با این فرق که به محتسب (کلنل کاظم خان ) ، از سر رعایت حال همکاران سابق خود گفته بود:

این ها ( روزنامه نگاران‌) آدمهای پرهیاهو و بی آزاری هستد و از دوستان قدیم من ، با آنها به ملاطفت رفتار کن زیرا اینان به حداقل یک زندگانی قانعند و تنها دغدغه ی ملت را دارند که سر بازان بی جیر و مواجب مردمند.

پس از سید ضیاء طباطبائی ، باز هم پیام آوران دیگری آمدند که رسالتشان در رساندن این پیام (سکوت ) تاریخی به گوش اهل قلم خلاصه میشد ، اما به گاه تاریخ ساز۵۷ که این سر زمین از نوای دیو چو بیرون رود فرشته در آید ، لبریزگشت ، هرگز گمانمان نبود که این پیام شوم را، باز هم پیام آوری باشد .

و تو ای هم قبیله

همواره از این سکوت شوم گریخته ای

اما، از فردای بی رویای پیش روی هم ترسیده ای

ترس از دستی که بیاید

برسینه آسمان بی بارشت بکوبد

و کاسه های خالی قبیله ات را بشکند

و این ترس از شکستن

همه سهم تو ازپاداش رسالتی است

که بر دوش می کشی

پاسخها بسته شداند .