خاتون در قاب
- ۰۳٫۲۷٫۸۳
- شعر
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

من او را می شناسم
از کودکی بیادش دارم
از خانه پدر بزرگ ،
دراتاق پنجدری ، کنار آن تار کهنه،
نشسته بود روی رف ،
در قاب کوچک چوبی .
هر بار که از اهل خانه نام و نشانش پرسیدم،
جز به یک نام او را نشناختم ،
که به احترام می خواندم
خاتون
هنوزم بیادم هست ، وقتی پدر بزرگ میل ساز می کرد
باید خاتون در قاب را خیره می شد ، تا زخمه به تار بنشیند و ناله عشق به جان ریزد،
که آن ناله تاراز زخمه مضراب،
حکایت عشق بود و سراب
گویی که پسین روزی بود در آن خانه پر عشق ،
کنار حوض آبی پر ماهی ،
روی تخت فرش شده از جاجیم ،
به نوای دلنشین تار،
چشم به خیالی دور بسته بودم تا ببینم خواب آن خاتون در قاب را
من بار ها اورا به خیالم مهمان بودم،
کنار باغچه ،
زیر درخت اقاقیا،
اما با هر ناله تار ،
اشک فرو میریخت خاتون
از دیده ، چون آبشار
آری ،
من می شناسم آن خاتون در قاب را
که محرم زخمه مضرابم و ناله تار
