خاتون در قاب



من او را می شناسم

از کودکی بیادش دارم

از خانه پدر بزرگ ،

دراتاق پنجدری ، کنار آن تار کهنه،

نشسته بود روی رف ،

در قاب کوچک چوبی .

هر بار که از اهل خانه نام و نشانش پرسیدم،

جز به یک نام او را نشناختم ،

که به احترام می خواندم

خاتون

هنوزم بیادم هست ، وقتی پدر بزرگ میل ساز می کرد

باید خاتون در قاب را خیره می شد ، تا زخمه به تار بنشیند و ناله عشق به جان ریزد،

که آن ناله تاراز زخمه مضراب،

حکایت عشق بود و سراب

گویی که پسین روزی بود در آن خانه پر عشق ،

کنار حوض آبی پر ماهی ،

روی تخت فرش شده از جاجیم ،

به نوای دلنشین تار،

چشم به خیالی دور بسته بودم تا ببینم خواب آن خاتون در قاب را

من بار ها اورا به خیالم مهمان بودم،

کنار باغچه ،

زیر درخت اقاقیا،

اما با هر ناله تار ،

اشک فرو میریخت خاتون

از دیده ، چون آبشار

آری ،

من می شناسم آن خاتون در قاب را

که محرم زخمه مضرابم و ناله تار

پاسخها بسته شداند .