خرده بر من طوفان زده عشق مگیر



ازمن طوفان زده عشق

دلگیر نباش

من همان سنگ لگد خورده ی عشقم

خرده بر من بی باور عشق مگیر

این درست

که تو راه بلد عشقی و

من گمشده راهم

اما ای قافله سالار من

وقتی که بیاد می آورم

که زمانی به دعای گریه تورا می جستم

دلم از شوق بیهوده عشق میگیرد

به گمانم از آن روز

چینی قلب من از عشق ترک برداشته

که چنین خونابه ی اشک،

از دیده فرو میریزم

ای وسوسه ی بوئیدن گل باران زده ی باغ

من به هنگامی که حسرت عاشق شدنم بود

یک شب به دلم آواز سروش را شنیدم،

که می خواند

دل به طوفان بلا نسپارم

من ندانستم در آن لحظه خوش

آن که بود و از سرا پرده چه گفت

حال امروز

که در دام بلا افتادم

نیک میدانم

در وادی لم یزرع عشق

عاشقی دل به سراب دادن است

چشم بی خواب و،

اشک خون ریختن است

نازنین

به من بی باور عشق، خرده مگیر

که مجازات من از عشق

همین بی باور شدن است

پاسخها بسته شداند .