در مزار آباد شهر بی تپش بانک جغدی هم نمی آید به گوش
- ۰۳٫۲۷٫۸۳
- سیاست
- ۲ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
نامش آشنا بود اما تصویری که از او در صفحه اول روزنامه میدیدم برایم نا آشنا می آمد ، چهره نحیف و رنجورش آنقدر غریبه می نمود که گویی هرگز او را ندیده بودم و نمی شناختم.
سال ها قبل بعد از توقیف روزنامه جامعه ، همراه با دوستی به اتفاق برای انجام مصاحبه ای با او به دفتر کارش رفته بودیم و آن اولین دیدار با نام آشنایی بود که تصویرش امروز غریبه می نماید. خوش بر خورد و متواضع و آنقدر صبور بودکه لید(مقدمه) آن مصاحبه را با توصیف صبوریش آغاز کردم آنچنانکه امروز در پس آن چهره تکیده و رنجور، شناختن این غریبه ی آشنا جز با همین نشانه محال است.و شایدتنها توجیح چرایی این غریبگی در واژه ای باشد که نا خود آگاه بر زبان می آید سیاست زیرا روزگاریست که
نبض عام افتاده در دست سیاست ، وین طبیب
بی مروت خلق را خواهد همی بیمار ها
هنوز هم بیادم هست در آن سال های شور انقلاب که به فرمانی به خیابان میزدیم و با فریاد مرگ باد و زنده باد ،خشم خودرا برسراستبداد فرو میریختیم ، ودر نزد سالخوردگان و تجربه اندوختگان نسل پیش از خود از باور آزادی وحب وطن دم میزدیم ، همواره به کنایه این پند می شنیدیم که بر حذر باید بود از سیاست که طفل بی پدر و مادر را میماند و این حکایت وقتی غم افزاترمیشود که بدانیم نسل پیشین هم خودهرگاه قصد وطن خواهی اش بود وازسیاست دم میزد او هم ازسوی سالخوردگان زمانه خود منع میشدو این چنین به کنایه میشنید که:
ترسم زفرط شعبده چندان خرت کنند
تاداستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم ازچنین ره ودیدم سزای خویش
بس کن تو، ورنه خاک وطن برسرت کنند
برزنده بادگفتن این خلق خوش گریز
دل برمنه که یک تنه درسنگرت کنند
اما با این همه تاریخ این کهنه دیار با همه ی اما واگرها سرانجام بدست نسلی که گوش شنوایی برای شنیدن کنایه ها واشارات نسل پیش ازخودنداشت ، ورق خورد و چنان شد که هم تودانی وهم من
میگویند تا کنون هیچ انقلابی نبوده است که فرزندان خود را نبلعیده باشد آنچنانکه در این کهنه دیار آنانیکه امروز با به حبس رفتنشان شهره آفاق گشته اند و نامشان در کوچه و بازاربر زبانها جاریست خود از انقلاب و فرزندان انقلابند ، براستی این چنین عاقبتی را از چه رو ی بر این پاک باختگان تقدیر ساخته اند؟
باری با گذشت سالها نسل انقلاب تجربهها آموخت تابدانجاکه بانک اصلاحات برآورد اما نه بگاه انقلابی که حماسه سازش بودکه به تمنا دگرگونی و اصلاحات طلبید و به میدان آمد با این امید که شاید آب رفته از جوی را باز آرد اما غافل ازآن بود که:
در شط حادثات برون آی از لباس
کاول برهنگی است که شرط شناور است
حکایت اصلاحات وباوری که نسل انقلاب ازآن دارد همچون حکایت مردم آن دهکده ای را میماند که دل به شنیدن صدای کلنگ مرد کوه کنی سپرده بودند که روز وشب در بالای کوه به شکافتن دل کوه مشغول بود و آنچنان در کندن دل زمین سخت او را پر تلاش یافتندکه برسرزبانها افتاد مردکوه کن به گنج عظیم دست یافته است . روزها گذشت مردکوهکن همچان زمین میشکافت ومردم ده بی آنکه بدانند بنده آن مردکوه کن بودند زیراگمان داشتند او را گنج نامهای است ازگنجی عظیم ، وازهمین رو همه فرمانبرداروجانبدارش بودند الی مردمان اندکی که ازسربخل وحسادت هرگزاوراباورنداشته و خیل یارانش را از او بر حذر میداشتند.تا آنکه سرانجام روزی ازبدترین روزها مرد ازکوه فروآمد و پشت سرخودشیاری اززمین کنده شده برجای گذاشت. مردکوه کن ناامید به کنارچشمه ده رفت وکتابی که گویا گنج نامه اش بود برآب انداخت وکلنگ را به کناری پرتاب کردیعنی که دیگر نه گنجی هست ونه مردی که زمین رابکاود .با ناامیدی مردکوه کن ،ناامیدی بر همه دهکده سایه انداخت خلاء وافسردگی نه فقط ازآنان بود که به مردوگنج نامه اش دل بسته بودند بلکه بیشترازآن کسانی بودکه اورااز حسدباورنداشتند.
وحال ما را است این حکایتی که به کوه کنی دل سپرده ایم که دیر یا زود از کوه فرود میاید و کنج نامه اش را به آب و گگلنکش را به کناری پرتاب می کند بی آنکه بداند مردمی را به خیالی فریفته است و سال های عمر بر باد رفته ی یارانش را در گوشه سلول های تنگ و تاریک به رهن نهاده است آنچنانکه در مزار آباد شهر بی تپش بانک جغدی هم نمی آید به گوش

در مزار آباد شهر بی تپش استخوان زندگی پوشیده بود
مرگ و خشت با دهان اسلحه اسکلت ها را دهان بوسیده بود
این شعر را من سروده ام و برای قبل از انقلاب است
متاسفانه آخرین بیت از همان شعر فریدون توللی که در بالا به آن اشاره شد هنوز هم گویای حقیقتی تلخ است که ظاهرا قرن هاست در ایران ما بهترین راه پیشرفت و ترقی است :
در … ای دل غافل حکایتی است گر یاد گیری از همگان برترت کنند
به امید روزی که در این کشور هرکس در جای خود باشد