سلام بانو
- ۰۳٫۲۳٫۸۳
- شعر
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

بانو
بوی برگ ریزان عجیبی در شهر پیچیده است، دیگر کسی پشت پنجره به انتظار آمدن بهار نمی ایستد
بانو هیچ به درد کهنه آسمان دقت کرده اید؟
دیگر اسمان هم نمی گرید
بانو فریب مان دادند
فریب خوردگانیم
که زلالی دریا را ،همه در یکی قطره جستجو می کردیم
بانو
من از همان اول بارش بی سوال می دانستم
که گریه علاج دردمان نیست
و دست به سوی اسمان داشتن ،چاره مان نیست
بانوی خوب ساده ام
اشک هایت را پاک کن اینجا گلی به اشک تو نمیروید
خاتون اشک و آه
ببین
دل و دست مرا به اسارت گرفته اند
من بی دست و دل ، آینه را می روبم
اما راست بگویم
گاهی اوقات دلم به حال دلم میسوزد
و جور غریبی میگریم
بانو
میخواهم از این پس اندکی مثل دیگران باشم
وقتی باران آمد، بر روی ایوان خانه ام بایستم و خیره به دور باشم
دور تر از فاصله ی بین من و ما
راستی گفته بودم که خواب آینه را دیدم؟
خواب دیدم آینه ام از چشم اتفاق افتاد و نشکست
اما وقتی بیدار شدم
آسمان رنگ دیگر داشت
بانو تو تعبیر خواب می دانی؟

پاسخی بنویسید