شناسایی یک شهروند*
- ۰۳٫۲۷٫۸۳
- داستان
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
رحمت ، برای رئیس کارخانه ، کارگر نمونه ، برای زنش شوهر بی پول و برای بقیه ی مردم آقا رحمت است.
او را می توانید هروز در کوچه و خیابان ، درصف اتوبوس و یا در صف نانوایی و شاید هم در صف های دیگر ببینید ، او در همسا یگی ” ما ” است .
رحمت تا قبل از انقلاب یک روستایی بود ، اما امروز یک شهروند است.
رحمت روزگاری کشاورز بود و مانند پدرش کشاورز خوبی هم بود ، او هر روزصبح با صدای خروسش از خواب بر می خاست و به مزرعه اش می رفت اوکشاورزی را دوست داشت ، او گاو پیر و خروسش را هم دوست داشت ، اما باران را بیشتر دوست میداشت چون رحمت خدا بود و مزرعه اش را سیراب میکرد.
رحمت یک روز صدای غرشی را در آسمان آبی روستایش شنید ، آن روز از آسمان بجای باران بمب بارید ، مزرعه اش ویران شد و خانه اش فرو ریخت ، گاو پیرش مرد و دیگر خروسش نخواند.
رحمت امروز کارگر یک کارخانه است ، او هر روزصبح با صدای زنگ ساعت از خواب بر میخیزد و به کار خانه میرود ، او کارگر نمونه است و در روز کارگر یک تلویزیون سیاه و سفید جایزه گرفته است.
رحمت مرد ساده و کم اطلاعی است
او نمیداند برای سالم ماندن محیط زیست ، اتومبیل های فرسوده را از سطح شهر جمع میکنند و بجای آن اتومبیل های نو به اقساط طویل المدت با بهره ۲۵درصد میدهند.
او نمیداند با گرفتن هفت میلیون وام از بانک ها ، نمیتوان صاحب خانه شد
او نمیداند چرا هروز ، روزنامه ای توقیف و روزنامه ای تازه منتشر می شود
رحمت کتاب نمی خواند و از تغیر شغل کتاب فروشی ها هم بی خبر است
او موسیقی گوش میکند اما نمیداند چرا آوازه خوان شهر پخش صدایش را از صدا وسیما تحریم کرده است
رحمت پیتزا نمی خورد و به کافی نت نمیرود و از سینمای بدون فردین هم بیزار است
او نمیداند چگونه سیمرغ را از کوه قاف ربوده اند و بلورین کرده اند
رحمت شاعران نو پرداز را نمی شناسد و از شعر نو و سپید هم بی اطلاع است ،او شاملو را نمی شناسد و نام فروغ را هرگزنشنیده است ، او فقط میداند بابا طاهر عریان بود و برای عریانی او دلش میسوزد.
رحمت ورزش نمیکند و قهرمانان را نمی شناسد ، او نمیداند قرمز یعنی پرسپولیس و آبی استقلال است ،
رحمت نمی داند سلطان ، علی پروین است وعلی دایی با دویدن به دنبال توپ میلیونر شده است او باور نمیکند قهرمان تیم ملی در ولایت غربت کنار پیاده رو خوابیده باشد اما با این همه اوتختی را خوب به خاطر دارد.
رحمت از سیاست سر در نمی آورد او راست و چپ را نمی شناسد ، اونمیداند خانه ملت کجاست و مصلحت نظام چیست و شورای نگهبان چه میگوید ، او سید اصلاحات را دوست دارد میگوید اولاد پیامبرخدا است.
رحمت نمیداند البرادعی کیست و امضا پروتکل برای چیست اوشیرین عبادی را نمی شناسد واز جایزه صلح نوبل هم بی اطلاع است او فقط شنیده است امریکا شیطان بزرگ اما زیرک است
رحمت یک مسلمان است او به مسجد میرود اما بیرون از صف جماعت به نماز می ایستد اوبه سیاست کاری ندارد ، رحمت به تازگی کربلایی شده است، و برای این زیارت پرخطر، هفت و روز و هفت شب پیاده بیابان ها را پشت سر گذاشته و وقتی از خاطره سفر پر مخاطره اش به کشور اشغال شده همسایه می پرسی ، میگوید دورغ چرا سربازان امریکایی ادمهای خوبی بودند با ما کاری نداشتند.
رحمت فرزندان خوبی دارد
پسر بزرگش تا چند سال پیش از این دریکی از میادین شهر ، کوپن فروشی میکرد اما امروز در جلوی درب بیمارستان بزرگ شهر به دلالی فروش کلیه مشغول است ، رحمت خوشحال است که پسرش نقش فعالی درنجات بیماران کلیوی دارد
پسر کوچکتر او ، هر روز در مقابل بزرکترین بانک شهرمی ایستد و نجوا کنان در زیر گوش عابرین می خواند ، دلار، مارک ،پوند، یورو، ……….
رحمت دو دختر هم دارد ، یکی بزرگتر آز آن است که در انتظار بماند و دیگری کوچکتر از آن است که در انتظار نماند، همسر رحمت بفکر شوهر دادن آنهاست اما همیشه داماد خوب راه خانه آنها را گم میکند وبه خانه همسایه می رود .
رحمت یک روز ، از همین روز ها آهی بلند از سر دلتنگی سرمیدهد ، اما همسایه ها فریاد او را شنیدند و در گوش هم گفتند ،
دیوانه ای از قفس پرید .
رحمت از آن روز تصمیم گرفت دیگرآه بلند هرگز نکشد .
رحمت شهروند خوب و بی آزاریست او را دریابید .
او در همسایگی ماا ست
این قصه طنز گونه را، از کتاب ماجرا های آقا رحمت ، که سیاه مشقی است از صاحب این قلم و در سال۱۳۷۹ توسط انتشارات نشر فرهنگ اسلامی به چاپ رسیده است ، با تغیراتی در بعضی از قسمت ها انتخاب کرده ام.
