عاشقانه ای از عشق برای نسل بی عشق امروز

باز هم حصار بود و تنهایی ، اما این بار فقط شش روز سنگینی سایه های بیکسی را بر دوش کشیدم و روز هفتم باز تیغ آفتاب بود و عادت روزمرگی که زندگی نامیده اند. در این شش روز، تنها مونسم مثل همیشه قلم بود و کاغذ ، که این بار به آسانی در دسترسم بودند و این آسانی را حکمتی بود تا قلم را بی اختیار بر سپیدی کاغذ نگیرم از این رو هر سوژه ای را در ذهن می پسند ید م، او را با علامت ممنوعه مواجه می دیدم الا عشق که گویی به واسطه ی مظلومیتش ، کمی با فاصله ترازعلامت ممنوعه بود، پس قلم را به نوشتن عاشقانه ای از عشق رها کردم خاصه انکه در حصار تنهایی از عشق نوشتن هم می طلبید و آنچه در پی می خوانید حاصله کندو کاو شش روزه ام از عشق در حصار تنهایی است که به نسل بی عشق امروز پیشکش دارم

چنان لطیف نگاهم میکرد که گویی نرم ترین پر دنیا را به صورت قلبم می کشیدند، بلند بالایی بود که گویی سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته بود و به نگاه من چنان زیبا که می توانست چهره بجای خورشید صلاهً ظهر بنشاند و…….، چه می گویم باغی بود درباغچه دلم ، و این تنها خاطره ایست از تجربه عشق که هنوز بیادم مانده است.

دیگر جوان نیستم ، به میانسالی رسیده ام و از همین رو همواره در این پندارم که به پایان راه نزدیکم که در این پندار مرا حسرتی است و اضطراب .

همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت ، نخستین لحظه ، نخستین نگاه ، نخستین کلمات آغاز می گردد ، آنچنانکه سیاست از نخستین زندان ، نخستین بازجویی ، و نخستین دشنامهای هنگام باز جویی شروع می شود .

بیادم هست در نیمه راه جوانی بودم که بعد از تجربه اولین عشق ، از سر شوق ، عاشقانه ای نوشتم و پس از سالی به او که همراه بود با من ، تقدیم کردم،

تقدیم به ……. عزیزم که در تجربه عشق همراهم بود و عاقبت خاکستر نشین عشق شد .

امروز در میانسالی هم بار دیگر شوق نوشتن عاشقا نه ی دیگردارم تا به نسل امروز تقدیم کنم ، به نسل بی عشقی که از عشق ،وصل می جوید و او را نمی شناسد زیرا روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ، خاصه که خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه عاشقان هم دیگر خطی به یادگار نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاریست و یا کاسه آبی است خنک برای تشنه همیشه تشنه ، که سیری از یک لقمه نان ، برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است.

نسل امروز که با یک نگاه ، یک آواز ، یک ترانه و به اشک و آه و شعر ، عشق را می شناسد از عشق رسیدن را می طلبد و بس ، و چه هیاهوی دارد این نسل ،برای این وصل بی معنا و بی محتوا که سرانجام وقتی هم می رسد ، می گذرد برق آسا با اولین بوی کهنگی از رسیدن زود هنگام ، غافل از آنکه رسیدن ، دامنه آن قله ایست که بر فراز آن باید اذان عاشقانه خواند .

در این سیه روز گاری که کمیاب است عاشق بی ادعا و فراوان است سخن عاشقانه ، هستند کسانیکه که گمان دارند شک کردن بر عشقشان گناه کبیره را می ماند حال که چنین عاشقانی از نسل امروز ، جز اسیران دست و پا بسته در تخیل عاشقانه ی خود نیستند و مجنونی را میمانند که لیلی خود هرگز ندیده اند و از وصل بی معنا ، عشق را در خاطره می جویند و عاقبت چون عتیقه او را در مخمل یاد می پیچند که عشق در قاب خاطره ، پرنده ایست در قفس که منت آب و دانه و امنیت بر او روا نیست چرا که عشق را طلب حضور است و پرواز ، نه امنیت و قاب و پویش عشق در نهاد عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه اش می زنیم.

باید گفت که جز گفتن هیچ نیستیم و عشق هم گفتن است آنچنانکه ایمان هم گفتن است و نگاه ، یک واژه نرم و لطیف ، خدا هم از آغاز برای مخلوق خود ، انسان کلمه بود.در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست که فقط یکبار می توان عاشق شد ، عشق به انسان ، عشق به وطن ، عشق به خدا ، بار دوم از جنس اصل خبری نیست ، تصرف است جای عشق به انسان ، خود نمائیست جای عشق به وطن ، و ریا است جای عشق به خالق هستی و از همین رو است که می گویند :

عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است

عشق به وطن ضرورتست نه حادثه

و اما عشق به خدا ، ترکیبی است از ضرورت و حادثه

عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کمال کهنسالی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد ، زیرا سن مشگل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم.

عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ، اما با این همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زیستن را رمز و رازی است سر گونه و معجزه در این است که برای هر جریانی زمانی محتاج است الا عشق و از همین رو عاشق هزاران سال است در زیر باران ، در برابر کعبه ، زیر تیغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلندای امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زیرا آنچنانکه به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی از میانبر عاشقانه زیستن مجبوریم اما در این وانفسا که به سر دویدن و نرسیدن و اضطراب و انتظاربسر می بریم، گویی عاشقانه زیستن آرزویست محال واین است درد ی که نسل بی عشق امروز رااز آن مفری نیست جز به داروی شفا بخش عشق

تکلم بی صدا ، این است همه شهامت ما

چشم دوختن به سوسویی کم فروغ ، این است همه امید ما

One Response to “عاشقانه ای از عشق برای نسل بی عشق امروز”

  1. با سلام؛
    در این بساطی که بساطی نیست. عشق هم، هستو هم نیست. عاشق زیاده اما عشق چی و کی معلوم نیست.
    عشق سر زبوناست ولی حرمت عشق رو نگه داشتن، نه نیست، ندیدم، نداریم.
    شاید یکجور دم زدنه و بس. عشقم شده یک سرگرمی. عاشق درست و حسابی کم داریم، عشق مقدسه، حرمت داره ولی حرمتشو نگه نمی‌داریم.
    تو این زمونه عشق با هوس اشتباه شده. دم از عشق می‌زنن ولی آخرش می‌بینی، هوسی بیش نیست. عشق، شجاعت می‌طلبه، عاشق شدن ساده نیست. عاشق شدن مساویست با گذشتن از خود. ولی بازم مخصوصاً در جوونای امروزی یه همچین حسی خیلی کمرنگه.
    میخوام بگم عشق، فقط یک علاقه شدید قلبی نیست که زودگذر باشه و یک شبه بیاد و از یاد بره.
    و اسم یک حس زودگذر و ناپایدار رو نباید عشق گذاشت.
    بازم میگم عشق حرمت داره چون خیلی بزرگ، پاک و مقدسه.
    من یک جوونم، دارم می‌بینم، و حس می‌کنم با تمام وجود.