عشق به مردم سیه روزگار وطن کار من است
- ۰۳٫۲۵٫۸۳
- سیاست
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
میگوید : عشق به مردم سیه روزگار وطن کار من است
به کنایه پرسیدم : به کدام باور و کدام راه و رسمی
گفت : نمی دانم ، اما دائما در این اندیشه ام ، شب و روز ، در تمامی لحظه ها در باب راهم ، مکتبم ، مردمم ، وطنم ………..
اما خوب میدانم متعلق به نفرت از اسارتم و استبداد ، و به باور داشتن عادت نمی کنم
به تعجب ، تکرارکنان گفتم: عادت ، عادت ؟
گفت : هرگز کسی برای وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا است ، بجان نمی جنگد.
به پوزخند گفتم : نازنین ما به عادت ، عادت کرده ایم و بی عادت مرده ایم
از پس آه بلند میگوید:
روزگار غریبی است باید به تخیل زندگی کرد ، آنقدر که از نگاه های چرکین و قلبهای تیر وتار و رفتار رذیلانه آنهائیکه زمین خدا را آلوده میکنند ، دور بود و در تخیل است که وجودشان تحمل پذیر خواهد بود ، تخیل نعمتی است که میتوان با آن حتی شبه روشنفکرانی را که به پر گویی های مهمل ابدی خویش و خیانت مشغولند، به جنگجویان اسطوره ای مجسم کرد که برای آزادی و نان محرومان عالم می جنگند .
میگویم سیاست را به کهنه فروشان بسپار و از عشق بگو که آشنای فراموش شده را میماند
میگوید:
گلی پژمرده در گلدان آرزو
چشم براه بهار دور است
قلبی پر طپش در پستوی سینه و آه
چشم براه هی هی عشق است
باغبان باغ ملی شهر ، در خواب آسمان
چشم براه نم نم باران دور است
بستر بی خواب و بی یار و بی عطر
چشم براه تنور داغ پیکر حور است
بمن بگو ، کی از راه میرسی
ای همدم غمگین ستاره و ماه
