عشق به مردم سیه روزگار وطن کار من است

میگوید : عشق به مردم سیه روزگار وطن کار من است

به کنایه پرسیدم : به کدام باور و کدام راه و رسمی

گفت : نمی دانم ، اما دائما در این اندیشه ام ، شب و روز ، در تمامی لحظه ها در باب راهم ، مکتبم ، مردمم ، وطنم ………..

اما خوب میدانم متعلق به نفرت از اسارتم و استبداد ، و به باور داشتن عادت نمی کنم

به تعجب ، تکرارکنان گفتم: عادت ، عادت ؟

گفت : هرگز کسی برای وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا است ، بجان نمی جنگد.

به پوزخند گفتم : نازنین ما به عادت ، عادت کرده ایم و بی عادت مرده ایم

از پس آه بلند میگوید:

روزگار غریبی است باید به تخیل زندگی کرد ، آنقدر که از نگاه های چرکین و قلبهای تیر وتار و رفتار رذیلانه آنهائیکه زمین خدا را آلوده میکنند ، دور بود و در تخیل است که وجودشان تحمل پذیر خواهد بود ، تخیل نعمتی است که میتوان با آن حتی شبه روشنفکرانی را که به پر گویی های مهمل ابدی خویش و خیانت مشغولند، به جنگجویان اسطوره ای مجسم کرد که برای آزادی و نان محرومان عالم می جنگند .

میگویم سیاست را به کهنه فروشان بسپار و از عشق بگو که آشنای فراموش شده را میماند

میگوید:

گلی پژمرده در گلدان آرزو

چشم براه بهار دور است

قلبی پر طپش در پستوی سینه و آه

چشم براه هی هی عشق است

باغبان باغ ملی شهر ، در خواب آسمان

چشم براه نم نم باران دور است

بستر بی خواب و بی یار و بی عطر

چشم براه تنور داغ پیکر حور است

بمن بگو ، کی از راه میرسی

ای همدم غمگین ستاره و ماه

پاسخها بسته شداند .