قصه قبیله قلم

در تاریخ آمده است که وقتی فریدون جهان را در میان سه پسر خود تقسیم کرد ایران را به کوچکترین پسر ، ایرج، که نامش هم ریشه ایران است ، سپرد و چون ایران سرآمد کشور ها شد برادران بر او رشک بردند و او را کشتند و سپس افسانه ریختن خون بی گناهی که سیاوش نام داشت آغاز گردید تا کنایه ای باشد بر جنگ داد و بیداد که تا امروز باقی است زیرا درختی

که از خون سیاوشان روئید ، هر چه آن را بریدند ، از نو سر زد وتو گویی این حکایت قبیله قلم بدستان است که همچون دشتی از شقایق روئیده اند تا همواره باقی بمانند.

هرگز باورم نبود روزی در زمره وبلاگ نویسان در آیم تا آنچه را شاید در هیچ جریده ای نتوان نوشت بنویسم و این منتی است که مدیون دوست خوبم پویا هستم که مرابرای گفتن آنچه باید گفت یاری داد تا بمانم بر عهدی که با قلم دارم و آنچنانکه ابوالفضل بیهقی گفت بگویم:

به دست من امروز جز این قلم نیست ، باری خد متی می کنم .

پاسخها بسته شداند .