ما چگونه ملتی هستیم

اولی: چی شد؟ چرا خبری نشد؟

دومی: میگن ساعت شش جلوی دانشگاه خبرایی میشه

سومی:‌ ای آقا مردم دنبال نونند کی میره دنبال این حرفا

این قسمتی از دیالوگ سه نفر از سرنشینان تاکسی‌ای بود که در روز ۱۸ تیر من هم سر نشین آن بودم. وقتی به صحبتهای آن سه نفرگوش میدادم با خودم گفتم بیچاره ملتی که با وجود تجربه‌های تاریخی که از قضا باعث مباهاتشان هم هست ، هنوز نمیداند به بازی گرفتنش. اما روز بعد از ۱۸ تیر با جمع بندی اظهار نظر‌های دیگر به این واقعیت تلخ پی بردم که نه تنها هم وطنانم دچار عارضه خود فریبی هستند بلکه با شناختن ماهیت ایرانی بودنشان ، نیاز به خود روانکاوی دارند.

جمله‌ای از تولستوی با این مضمون مشهور است که گفتنی‌ها را باید گفت اگرچه بسیاری آن را می‌دانند اما جرات ابراز آن را ، حتی برای خود ندارند. و به باور این قلم شناساندن ماهیت ایرانی برهر ایرانی از جمله گفتنی‌هائیست که اگر چه همگان خود مدعی بر واقف بودن آنیم ، اما چون از ابراز آن ابا داریم ، باید آنقدر گفته شود تا علاجی بر عارضه خود فریبی ما گردد.

می گویند از زمانی که میرزا ابوالحسن خان شیرازی اولین ماشین چاپ را در تبریز به راه انداخت تا به امروز کتابهای بسیاری در باره علل عقب ماندگی ایران و ایرانی جماعت ، با عناوین مختلف چاپ و منتشر شده است که در همه آنها، یا رویداد‌های تاریخی ، که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است ، و یا نفوذ بیگانگان را بعنوان دو عامل شاخص عقب ماندگی ایران و ایرانی دانسته‌اند، و برای رفع تکلیف از ایرانی در برابر آنچه بر او گذشته است ، با القا این باور که ملتی صبور ، ملتی مهمان نواز می‌باشند، و یا با هزاران صفت ارضا کننده و مثبت دیگر، سعی در برائت نقش او در حوادث تاریخ ساز کشورش داشته‌اند. تا جائیکه ایرانی از سر خود فریبی ، از قبول نقشی که در ترسیم سرنوشت خویش داشته است سر باز می‌زند و همه گناهان خود را یا به گردن حوادث تحمیل شده در تاریخ می‌اندازد و یا از چشم بیگانه و تسلط او بر کشورش می‌بیند. اما با این همه بودند قلم بدستان دلسوزی که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی‌کرد، با شناختن این عارضه تاریخی بر مذمت و نگوهش عادت مذموم هم وطنان خویش، قلم زده و کتاب‌هایی را منتشر کردند تا جائیکه مورد غضب بعضی از هم‌وطنانی که تحمل واقعیتهای انکار ناپذیر را نداشتند، واقع شدند که امروز باز خوانی آن نوشته‌ها بر نسل امروزی که از خود فریبی به خود فریفتگی رسیده است ، اجتناب ناپذیر می‌نماید.

مرحوم جمالزاده شاید از اولین کسانی باشد که در این راه پیشگام بوده است او در کتاب خود بنام «خلقیات ما ایرانیان» می‌نویسد:

………..کار دنیا را به جد نمیگیرند ، مگر در سه مورد مخصوص یکی شکم ، یکی کیسه ، و یکی تنبان ، و وقتی پای این سه چیز به میان آید یوسف را به کلافی و خدا را به خرمایی می‌فروشند ……. و برای حل و فصل معضلات امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارتست از سرهم بندی ، ماست مالی ، و روش مرضیه ساخت وپاخت ، و این هر سه از مبتکرات فکر بدیع و از کشفیات قریحه سرشار ایرانی جماعت است که الحق در این میدان گوی سبقت از جهان و جهانیان ربوده است.

از دیگر کسانیکه بر شناسایی ایرانی از خود همت گماشته است مرحوم مهندس بازرگان بود که او هم در کتاب خود بنام «سازگاری ایرانی» بر دو گانگی ایرانی اشاره ظریفی دارد و در آنجائیکه سخن از سر بقای سه هزار ساله این ملت به میان می‌آید می‌نویسد:

وقتی بنا باشد ملتی بطور جدی با دشمن روبرو نشود و تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند ، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد (ایضا اسم اسکندر را هم بر فرزندان خود بگذارد) ، و وقتی اعراب می‌آیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده ، صرف و نحو بنویسد و یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته ، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند ، در مدح ثنای سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصاید را بگوید ، غلام حلقه بکوش چنگیز و تیمور و خدمتگذار و وزیر فرزندانش گردد‌، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده و به هر کس و نا کس تعظیم و خدمت کند ، دلیلی ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه روزگار بر داشته شود.

بی گمان خواندن و شنیدن واقعیتهای این چنین از تاریخ این کهنه دیار ، هر ایرانی وطن پرستی را منقلب می‌کند اما حقیقتی است که به دلیل خود فریبی از یاد برده‌ایم و راه علاج این عارضه تاریخی را بر خود بسته‌ایم و جالب اینکه با خود فریبی ، بسیاری از حوادث تلخ تاریخمان را به تکرار کشانده و کماکان نقش خود را در وقوع این حوادث انکار کرده‌ایم حال آنکه چنین نبوده است و آنهائیکه به این واقعیت تلخ پی برده‌اند با دلسردی از خود فریبی هموطنان خویش ، یا گوشه عزلت گزیدند و یا به امید علاج این عارضه تاریخی دست به دعا بر داشتند و یا دست کم همچون فریدون توللی شاعر توانمند این آب و خاک که در سال ۱۳۴۰ وقتی از سر پی بردن به خود فریبی هموطنانش دست از فعالیتهای اجتماعی کشید ، با مخاطب قرار دادن هم وطنان خود فریاد بر آورد که:

ترسم ز فرط شعبده چندان……. کنند

تا داستان وطن باورت کنند

من رفتم از چنین ره ، دیدم سزای خویش

بس کن تو ، ورنه خاک وطن بر سرت کنند

……………………………..

…………………………………

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

دل بر منه که یک تنه بر سنگرت کنند

پاسخها بسته شداند .