مرثیه ای برای سالروز تولدم
- ۰۳٫۲۵٫۸۳
- دل نوشته ها
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
در این ایام سالروز تولدم ، به لحظه رهایی و کسستن از بند روزمرگی می اندیشم و هیچ تبریک و شاد باشی به جانم نمی نشیند که بیاد آوردن ایام پائیزی عمرم ، همچون نیشتر به روح و جانم میماند و شاید از همین رو است که سالروز تولدم را همواره از یاران و آشنایانم پنهان داشته ام.
در نیمه شب تف زده ای از مرداد ماه بود که چشم به دنیایی گشودم که جز حسرت از آن نصیبم نبود ، حسرت عشق ، حسرت گفتن ، حسرت یک لبخند از ته دل دیدن و هزاران حسرتی دیگرکه در خورجین آرزوهای دست نیافتنی مردم این کهنه دیار هم بسیار است.
مادرم میگفت در آن نیمه شبی که دیده به دنیا ی پر حسرتم گشودم، آسمان شهرمان، ستاره باران بود ،و در آن شب ستاره ای بنامم نشان کردند که بعد ها هرگاه از سر باور کودکانه می پرسیدم ستاره بخت من کدام است ، آن را نشانم میدادند و چه زود به باطل این باور رسیدم که ستاره بخت من آنچنان بی فروغ است که در چلچراغ آسمان نا پیداست و به چشم نمیا ید آنچنانکه گویی از ازل آنکه جان می آفریند و برای هر مخلوق خود ستاره ای بر سینه آسمان می نشاند ، مرا بی ستاره آفریده است هر آنچه بی فروغ .
اما آنچه در این عمر بی حاصل مرا لذت بی واسطه بود ، نوشتن و گفتن از عشق و ناگفتنی های انسان جستجو گر عشق بود ، عشق به خدا ، به وطن ، و به نگاهی که اسارت دلنشین عشق را ارمغان دارد که این تنها دلیل بودن ناخواسته ام به جهانیست که رخت بر بستن از آنم آرزوست.
زشهر عشقمو و آورگی نشان منست
در این ره آنچه بی قیمت است ، جان منست
هر امتحان که از آن سختر به وادی عشق تصور نتوان کرد
امتحا ن منست
چنان به عشق شدم شهره
که هرجا می گذری
در شهر و کوچه و بازار
داستان منست
