مرگ قو
- ۰۳٫۲۵٫۸۳
- داستان
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
زل زده بود بر آینه و تصویری که در آن می دید،اما گویی با مرد در آینه بیگانه است ، گفتگو که نه، گلایه بود و تکلم بی صدا با آینه
ببین رفیق،
طبیعی است که می خواهم اندکی مثل دیگران
همین هوای بارانی و تنهایی دریا را دوست بدارم
دلم می خواد
وقتی باران می بارد
در ایوان خانه ام بایستم و خیره به جائی دور
دورتر از این بود و نبود کبود
کمی گریه کنم
اصلا…دلم می خواد
دلم می خواد
ریز ریز مثل باران، در خواب ابر و گریه بمیرم
تا ملائک بیایند و ، سر در گریبان گریه غسلم دهند
و بنفشه بر کفنم ببندند
وه که چه آرامشی می گیرم
آهی بلند کشید و، لبخندی بر گوشه لبانش نشاند و دوباره با بیگانه ی در آینه، تکلم بی صدایش را از سر گرفت،
تو چه میدانی ای من از من جدا
خسته از من و آدمی و آسمان بی ستاره ام
خسته از حاشیه و در حاشیه بودنم
ما حاشیه نشین بودیم
مادرم می گفت ، پدرت هم حاشیه نشین بود و در حاشیه مرد
من هم در حاشیه بدنیا آمدم
و بی شک در حاشیه خواهم مرد
امانه….
به اطرافش نگاهی انداخت تا مبادا از خلوت او و مرد در آینه کسی بویی برده باشد
یک قدم نزدیکتر به آینه شد
دیگر فاصله ، بیش از یک آه نبود ،
سر به گوش آینه آهسته گفت:
مرگ قو را دیده ای؟
مرگ هم مرگ قو
مردن چون اویم آرزوست
ساحل بود و نعره دریا و انبوه جمعیت بیکار
تن بی جان مرد در آینه ، گوئی ارمغان دریا ،برای ساحل ماتم زده بود
چه آرامشی دارد مردنی چون قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند ، که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن ، گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ، آغوش واکن
که می خواهد این قوی تنها بمیرد
