من به باغ کمالتان کالم

ای رفیق ،ای همدمم

بامن تا پیچ همین کوچه تنهایی بیا

دمی ، دقیقه ای، ساعتی

پا به پای این دل بی تاب بیا

راستی ، چرا گاهی اوقات

سخن از علاقه گفتن سخت است؟

چرا از میان این همه دیدگان نمناک

تنها چشمهای خیس من

خواب علاقه را می بینند

هرگز باور نمی کردم

در فضای رایانه ی بی روح و احساس

این چنین تعبیر خوابم را ببینم

تا از لاک تنهائی خود

سر بیرون بگیرم

وقتی وب لاگ نویسی را شروع کردم هرگز باورم نبود که روزی این چنین اسیر مهربا نیهائی گردم

که نوشتن در فضای بی روح رایانه برایم دلچسپ تر از نوشتن در هر جریده ای باشد.

دوستان همدمی که بی گمان سال ها باید با چراغ آشنایی در کوچه پس کوچه های علاقه می گشتم تا پیدایشان می کردم ، یارانی که هر یک از سر کرم ، محبتی نثارم کردند تا باور کنم آنچه را که تا کنون باور نداشتم، محبت بی ریا ، دوستی با صفا. که این همه مدیون دوستانی چون بانوی مهربان شیندخت، همسنگرانی چون مهران مهر افشار ( اکسیر) امیر قویدل ( روزگاری که سپری می شود )، روزنامه نگار نو و کیوان حسینی (ایگناسیو) و ……….هستم .

اما این تنها موهبت نوشتن در فضای بی روح رایانه نبود که آشنائی با دوستان وبلاک شهر را برایم میسر ساخت، بلکه بیشتر شناختن دوست دیر یافته ام ،ارمغان دیگر بود ،مسعود بهنود

عاشقی که درد غربت را به عشق وطن تحمل می کند و نسل امروز مدیون قلم اوست ، و برای من هم قبیله ای که رهنمود ش چراغ راه است.

راستی در هوای شرجی هم

دیدن دوستان تماشایی است

دوستانی عمیق آمده اند

چهره هایی که غرق شان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز

من به باغ کمالشان کالم

پاسخی بنویسید