من در اینجا به قلب زمین زنجیرم

می دانم

هزار حرف نگفته و هزار آرزوی مانده بر دل

این است ، حاصل همه لحظه های بودنت با من

ای پاک ترین

ای که با تو باور کردم

جهان خالی از آئینه پاک نیست

آئینه باقی بمان که شرم بودنم بی تو پنهان نیست

اکنون که در این برهوت در پس حصار تنهایی اسیرم

تنها خاطره با تو بودن مانده در ضمیرم

هیچ شنیده ای که می گویند

اشک خاطره را می شوید

طوفان گرفت در من اما نشست خاطره شیرینم

ای آبی تر از آبی دریاها

من از این فاصله فاصله ها دلگیرم

اما گویی که در اینجا به قلب زمین زنجیرم

ای سنگ صبور ، ای یاور

تنها زنده به یک آرزویم

تا بر روی سجاده احساس تو بمیرم .

بیژن صف سری

اندرزگاه ۸ بند ۵

پاسخها بسته شداند .