نبض عام افتاده در دست سیاست……
- ۰۳٫۱۸٫۸۳
- سیاست
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
می گویند در زمان ناصرالدین شاه قاجار ،وزیر مختار بریتانیا برای کوچ تابستانی سفارتخانه به ییلاق قلهک، دستور داد گروهی از روستائیان اطراف را اجیر کنند تا کالسکه او و لیدی را به جای اسب و قاطر به مقصد حمل کنند، کارگران ابتدا به شوق سکه های طلا آن کار طاقت فرسا را پذیرفتنداما در طول راه از سنگینی کالسکه ای که سفیر و بانو در آن لمیده بودند زبان به شکوه گشو دندو باهر قدمی که بر می داشتند زیر لب فحش و ناسزا به جناب سفیروبانو حواله میدادند تا آنجا که سفیر متوجه شد و از پنجره کالسکه سر بیرون کرد و از جلو دار پرسید :
مثل اینکه نا سزا می گویند؟ جلودار با شرمساری تایید کرد ، سفیر گفت : گمانم به من و لیدی ناسزا می گویند؟ جلودار بار دیگر با خجالت و سکوت تایید کرد ، سفیر این بار با کمی نگرانی پرسید :آیا این ناسزا ها در راه رسیدن ما به مقصد مانعی ایجاد می کند؟جلودار با اطمینان خاطر گفت خیر قربان ،سفیر در حالی که با لبخند پنجره کالسکه را می بست گفت:پس بگذار بدهند.
حال حکایت مردم این کهنه دیار است که زمانی به شوق آنچه از اصلاحات شنیده بودند همچون کاروانی از عشق به دنبال غافله سالاران اصلاحات براه افتادند غافل از آن که این راه بلد ان به بیراهه می برند کاروان را وتنها آن زمان که بانکی بر آید حدیث خواب آور می سرایند تا بدنبال داشته باشند خیل عاشقان را
بیادمان هست آن زمان که دم زدن از نان و مسکن واشتغال ،سنگ اندازی در راه اصلاحات بودسنگ بر شکم بستیم و در زیز چتر رنگارنگ شعار های دل فزیب ماوا گرفتیم وچشم امید به دستاورد هایی دوختیم که بی شک آنچه امروز نصیبمان شد نبود و این همه از علم ممکنات
( سیاست ) است که اهل آن این چنین نبض ساکنان این گستره تاریخی را بدست گرفته اند
نبض عام افتاده در دست سیاست ، وین طبیب بی مروت خلق را خواهد همی بیمارها
