پاسخ تاریخی برای یک پرسش تاریخی
- ۰۳٫۲۰٫۸۳
- سیاست
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
هی بی قرار
فقط همین پرسش ساده ، آخرین حرف من است
شما که از بیم باد و باور باران سخن می گفتید
حالا یک پیاله شیر و پاره ای نانتان کجاست؟
صاحب قلمی می گفت در سالهای اول انقلاب که هنوز گرم انقلاب بودیم و جهانیان هم در ناباوری از سقوط نظام به ظاهر پر دوام سلطنتی بسر می بردند و کتابهای زیادی در این باره به زبان های مختلف منتشر می کردند، روزی به یک کتاب فروشی مقابل دانشگاه تهران رفته بودم که زنی وارد کتاب فروشی شد و به لهجه شیرین شیرازی گفت : آغوی کتاب فروش یه کتاب بده بخونوم ،ببینوم چطو شد که ایطو شد؟
حال در این زمان هم که بیش از یست سال از عمر انقلاب می گذرد این پرسش به گونه ای دیگر مطرح است که براستی چرا جنبشی که در ابتدا تحسین و شگفتی جهانیان را بر انگیخته بودو ساکنان این سر زمین را برای اولین بار در طول قدمت تاریخی خود، برای یکپارچه بودن و یک دلی در برابر ظلم و استبداد گرد هم آورده بود ، این چنین به بی راه رفته است که: بر هر کسی که می نگرم در شکایت است
بی راه نرفته ایم اگر برای پاسخ به این پرسش تاریخی به جاده ای قدم گذاریم که به شناخت هر چه بیشتر ساکنان این حصار گربه ای شگل منتهی گردد ،چرا که در اندیشه ایرانی مرسوم است ابتدا خود را تبرئه سازد و سپس تمامی گنا هان خود کرده را در استبداد خلاصه کند که این رسم فرزانگان این دیار نیز هم هست، آن هائیکه در کنار نامشان واژه روشنفکر را یدک می کشندو تنها تجویز شان در این شعار خلاصه می گردد که استبداد را ریشه کن باید کرد ، حال آنکه این مهم میسر نیست تا زمانیکه اجزاء نظام اجتماعی به رفع و طرد عناصر استبداد پذیر ،همت گمارند .
می گویند نادانی جهان را به نابودی می کشاند اما نه به دست جاهلان بلکه بدست کسانیکه تردیدی در عاقل بودنشان نیست شاید این گفته به مذاق کسانی که خود را عاقل می پندارند خوشا یند نباشد طرفه آندسته از عاقلان سیاست باز این آب وخاک که بر پیچیدگی و وخامت اوضاع امروز این کهنه دیار معترف و آگاهند که از باب احتیاط و شرط ادب باید بگویم لطفا این گفته را به حساب مغالطه بگذارید به دل نگیرداگر چه واقعیتی است انکار ناپذیر که حتا میتوان شعری از واله داغستانی هم شاهد آورد:
جاهلان را نیست آگاهی ز حال خویشتن
خفته دایم خویش را بیدار می بیند به خواب
و اما پاسخ آن پرسش تاریخی، که به باور این قلم هیچ راوی صادقی همچون تاریخ نمی توان یافت که چرائی انقلاب را پاسخگو باشدآن چنانکه چه باید کرد را می تواند .
نقل است روزی مشیرالدوله پیرنیا در کنار مدرس نشسته بود واز ماوقع روز سیاست می گفت و در آن میان با اندوهی عمیق از مدرس پرسید : آقا پس کی این مملکت اصلاح می شود؟ مدرس گفت روزی که انگلستان در جزیره اش محصور گردد و شما بر گردید نائین و رضا خان برود آلاشت و من هم بروم دنبال کار طلبگی به ولایت خودم
