پیشکش به بانوی شیندخت

این نوشته به دوست نادیده ام پیشکش است ،که سال روز تولدش را من پیچیده در خیال نان و آزادی از یاد برده بودم.

بیادم هست آن هنگام که به اسیری در سلولی آهنی، در بند بودم ،شنیدم دوست نادیده ای به رسم خوبان ، دست به دعا دارد ،که از اسارت من و هر اسیری در قفس پریشان است ، و شنیدم روزی ،شیندخت او که خانه مهر صفا است، یکساله شد و من از گورستان زندگان به یاد آشنایی با او نوشتم :

وقتی تنهایی در درگاه خانه ام به انتظار ایستاده بود تا او را از بین نا رفیقان انتخاب کنم و به درون خانه بخوانمش ، شیندخت را یافتم که در بی چراغی شب ، ریزش آبشار های نور را نشانم داد ، تا از بین تنهایی و مهر ، او را که بانوی مهربانی هاست برگزینم ، مگر نه این است که خانه به صاحبخانه بند است و باید صفای خانه را در اهل خانه جستجو کرد؟ در شیندخت بانویی دیدم که وقتی نا رفیقان در باغچه ها سنگ دلشان را می کاشتند ، او همه مهر و صفا بود که سبزه در دستانش داشت.

و حال که به دعای او و دیگر یاران، از قفس بیرونم ، از سا لگشت تولد او چند روزی می گذرد و من پیچیده در خیال نان و ازادی بی خبر بودم.

و چه بی رحم است این فراموشی

که غافل می کند دوست را از دوست.

بیاد دارم

در آن هنگام که دست نوازشگری بر گهواره ام بود و با قصه و لالایی خوابم می کرد

شنیده بودم مهر بانان را با گل سرخ پیمانی است راز گونه

به گمانم مادرم می گفت

کسی با گل سرخ هم پیمان است

که مهربانی را سبد تا سبد به دل دارد

بانو

رخساره میانسالی تو می گوید

تو را با گل سرخ پیمانی است

که به وقت زادن تو از مادر

هیچ گل سرخی

از باد و باران پژمرده نشد

بانو

من راز تو را می دانم

تو از جنس گل سرخ باغچه ای

که در این فصل پر از بی مهری

به وسعتی از دشت شقایق

باید کاشت.

و در این هنگام که سالروز تو هست

به کلامی از ته دل باید گفت

بانو

تولدت مبارک باد

پاسخی بنویسید