هزاران قطره آب شور ، چشم مرا می جویند

گویی که در این بودن بی مقصود ، یک لحظه بی بغض هم نباید بود که هزاران قطره آب شور، چشم مرا می جویند و هزاران حرف نا گفته مرا می خوانند.

به گمانم سال…. سال قحطی عشق است که هزار گهواره پر گریه می جنبد و بذر عاشقی کمیاب است و ماه باکره در زیر چادر شب ، از عشق ستاره میگرید.

با این همه کسی از من خیس شده از اشک چشم ماه نمی پرسد که چرا ، بذر عشق را به زمینی پاشیدم که خیس از نم اشک دل عاشق نبود؟

شاید تقدیر من این بودکه در مشرق دیار ممنوع ، در پس سایه ای سرد نمور، قلب خوش باور خود را به گور بسپارم.

پاسخها بسته شداند .