پند حافظ



یه شب از اون شبای بی انتها

که همش منتظری سپیدی صبح بزنه تا که راحت بشی از فکرو خیال

توی باغ دلگشای آرزوم

خودمو سپردم به آرزوهای محال

نمیدونید چه حالی داشتم توی اون لحظه های راز و نیاز

با خودم کل میزدم تا که خیال کنم مثل همه ی آدما

یه روزم بلاخره مرغ عشق پر میزنه توی هوام

میدونستم عاشقی درد داره ، غصه داره ،

بعضی وقتا بقول بی بی جونم گشنگی و فقر داره

اما با همه ی این قصه ها

وقتی حوصلم سر میرفت از تنهائی هام

هوس عاشقی بود که می پیچید به دست و پام

الغرض اون شب تموم شد با هزار سوال بی جواب

صبح که از خواب پاشدم

یه نفر تو کوچه مون

داد میزد که میدونه از آیندمون

هاج و واج مونده بودم که مگه غیر خدا

کسی هم میدونه از فردا های ندیدمون؟

پا شدم با یه دنیا سوال و اضطراب

خواب آلود

خودمو رسوندم توکوچه با التهاب

کنار فالگیر پیریه قفس بودو دو تا قناری اسیر

که میگفتند همه چیز با فال حافظ

از پیازش تا به سیر

خلاصه با هزار بامبول کلک

یه فال حافظ کشیدم با تردید و شک

آنچه از عشق گفت حافظ شیرین سخن

تا به امروز آویزه ی گوش شد پیش من

آن لسان الغیب این چنین پندم داد

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

…………………

من همان روز زفرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد .

پاسخها بسته شداند .