میراث عاشق
- ۰۶٫۰۸٫۸۳
- شعر
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

در آخرین دیدار،
وقتی آواز مرغ پر بسته ای
در کوچه ی بن بست ما می پیچید ،
در پیچه ی پنهان روسری مادرم
کسی به لهجه ی آشنای ملائک ،
سخن می گفت
اگر اشتباه نکنم
باران هم می بارید
ریز و پی در پی
چیزی به آخرین دقایق عمر مادر نمانده بود
و من
حیرت زده از جان دادن ” عشق ”
می گریستم ………..
………………
و آن آخرین گریستنم
قبل از عاشق شدنم بود.
——————————-
به گمانم کوچه ی عشق
کوچه ی بن بست است
ور نه سوز دل عاشق
راه گریزی می یافت
الغرض
امروزکه با رخساره ی میانسالی
از هر واژه ی جانگیر محبت
می لرزم
باز هم
از حیرت جان دادن عشق
می گریم
که میراث دل عاشق
اشک خون ریختن است
