میراث عاشق

در آخرین دیدار،

وقتی آواز مرغ پر بسته ای

در کوچه ی بن بست ما می پیچید ،

در پیچه ی پنهان روسری مادرم

کسی به لهجه ی آشنای ملائک ،

سخن می گفت

اگر اشتباه نکنم

باران هم می بارید

ریز و پی در پی

چیزی به آخرین دقایق عمر مادر نمانده بود

و من

حیرت زده از جان دادن ” عشق ”

می گریستم ………..

………………

و آن آخرین گریستنم

قبل از عاشق شدنم بود.

——————————-

به گمانم کوچه ی عشق

کوچه ی بن بست است

ور نه سوز دل عاشق

راه گریزی می یافت

الغرض

امروزکه با رخساره ی میانسالی

از هر واژه ی جانگیر محبت

می لرزم

باز هم

از حیرت جان دادن عشق

می گریم

که میراث دل عاشق

اشک خون ریختن است

بشنوید

پاسخها بسته شداند .