سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد

از مولانا در فیه ما فیه نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شدت درد شفایی ندارد.

بیاد تان می آورم حکایت غائله ی جمهوریت رضا خان را که در آغاز, ادعای ریاست جمهوری داشت که از روشنفکر تا عالمان دینی به مخالفت با او بر خاستند از جمله مدرس , که از پی چنین مخالفت هایی , عاقبت به دستور رضا خان قلدر, در زندان کاشمر به قتل رسید , الغرض رضا خان و سر دار سپه آن روز و رضا شاه بعد , برای به کرسی نشاندن نیت خود ( کسب قدرت ) به قم می رود تا جلب رضایت علمای وقت که نقش روشنفکران جامعه را هم داشتند , بدست آورد که از قضای روزگار علما و مجتهدین برای او چراغ سبز نشان میدهند که ملک الشعرای بهار در شعر ” دریغ از راه دور و رنج بسیار ” اشاره ای به آن سفر داشته , اما آن چراغ سبز علما , نه برای رئیس جمهور شدن رضا خان بلکه برای پادشاهی او بود چرا که جمهوریت را برابر با نفوذ کمونیست و اشاعه بی دینی می پنداشتند .

دکتر مهدی حائری یزدی ( آقا زاده ی مرحوم آ……حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم) که از علمای تحصیلکرده ی هاروارد و مدرس آکسفورد بودند , نقل حکایت ملاقات رضاخان با سه تن از علمای مطرح آن زمان را در کتاب خاطراتش که اخیرا توسط نشر نادر چاپ و منتشر شده است ,این چنین آورده است که ” بله , مرحوم برادرم برای من نقل کرد که این ملاقات در خانه ی پدرم واقع شد و داستانش را هم خیلی ها میدانند , و آن از این قرار است که در آن تاریخ در شیعه سه نفر مرجع بودند یکی پدرم ( آ…….حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم ) که بیشتر مردم ایران مقلد ایشان بودند و دو نفر از آقایان علمای دیگر , یکی مرحوم آقا میرزا حسین نائینی و دیگری مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی که هر دو ایرانی الاصل , ساکن عراق , اما در زمان تسلط انگلیسی ها بر عراق , به ایران تبعید شده بودند………..” باری در آن ملاقات تاریخی آن سه عالم مرجع شیعه , تصمیم میگیرند که رضا خان , شاه باشد اما نقش دیوار . یعنی بصورت سنبلیک فقط شاه باشد که نه تنها این خواسته تحقق نیافت بلکه حکم همان نسخه ی غلطی را داشت که پنجاه سال بر ماندگاری درد بر تن جامعه ی در جستجوی علاج , باقی نهادند و این چنین اشتباهاتی در همه ادوار تاریخ این کهنه دیار بوده و هست چرا که بقول یکی از فرزانگان عالم اندیشه ( فردریگ جیمسون ) تعریف روشنفکر درجامعه ی جهان سوم , همواره یک مقوله ی سیاسی بوده و همین باعث تباه شدن نقش و جایگاه این قشر در جامعه شده است , به دیگر سخن روشنفکران جهان سوم در قالب و اندازه هایی که در تعریف از اندیشمندان وجود دارد هرگز نگنجیده و بیشتر در ورطه ی سیاسی غلطیده اند .و از همین رو است که در وانفسای تاریخی امروز این آب و خاک , هرکه با مدالی از روشنفکری که به گزاف برسینه دارد , برای علاج درد این جامعه مبتلا به درد , نسخه می پیچد که جز شدت درد شفایی ندارد از آن جمله می توان به جریان هشت ساله ی اخیر اصلاح طلبی اشاره داشت که اگر نسخه ی غلط نباشد, مسکنی بیش نبود ,و ایضا دیگر نسخه هایی که هر روز برای ملت هاج و واج مانده ی این دیار , از داخل و خارج تجویز می شود که آخرین نسخه , همین ماجرای هخا است و ……..الخ.

و اما این نسل آلوده به درد مزمن تاریخی چه میکند و تا کنون چه کرده است ؟, جز صبوری و تحمل و یا هر از گاهی بدنبال باد بی نشان رفتن ,چه کرده , جز لعنت فرستادن به تاریکی ؟ , که روشن کردن شمع را هرگز نیاموخته , نسل امروز هم همچون نسل پیشین خود طفل ابجد خوانده ا ی را می ماند که هنوز باید بیاموزد که سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد.

پاسخها بسته شداند .