نمی پرسی چرا……..
- ۰۸٫۰۶٫۸۳
- شعر
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

نمی پرسی زفریادی
که پنهان در گلو دارم
نمیدانی چرا بر لب ،
مهر خاموشی ز بیم آبرو دارم
میان خنده میگریم
زبخت خود شدم حیران
که فردایی چرا غمگین ،
ز رنج بی شمار دارم

نمی پرسی زفریادی
که پنهان در گلو دارم
نمیدانی چرا بر لب ،
مهر خاموشی ز بیم آبرو دارم
میان خنده میگریم
زبخت خود شدم حیران
که فردایی چرا غمگین ،
ز رنج بی شمار دارم
درود . برای شما و برای مردم دربند ایران ، آرزوی آزادی و پایان همه رنج و غم ها را دارم . این فریاد در گلو بسته ( پنهان ) ، درد مشترک است . بی تردید رها ( آشکار ) خواهد شد