شولای * عشق


وقتی برف آرام آرام برروی زمین می نشست ، “او” از پشت پنچره به تماشا ایستاده بود، اما هر لحظه این نظاره ازهرم نفس هایش تیره می شد و ازتن سرد پنجره ، باران آه شره میکرد،
کلافه و درمانده ، نگاهش را از پنجره برداشت و به فضای پر شده از سکوت اتاق ، انداخت
شولا ، کنار بخاری ، زانو هایش رابغل گرفته بود و خیره ، نگاهش را به گل بوته های قالی کوک می زد.
به میانه ی اتاق رفت ، مردد کنا ر میز ایستاد ، بدنبال واژه ای می گشت تا آن سکوت سنگین را بشکند ، ، ولی با کدام واژه ، کدام حرف ؟ صدا در گلویش ماسیده بود ، خم شد کاغذ را از روی میز برداشت ، و بار دیگر دلش کوبید ، هنوز باور نداشت ، به سختی نیشخند ی زد و گفت : جدایی ……، این یعنی حرف آخر ؟
باز هم سکوت واژه ها را بلعید تا دو ذهن مشوش از جدایی ، خاطره ها را یکی
یکی سیر کنند

آسمان خسته از باریدن برف ، آرام گرفته بود ، گنچشک های مست شده از بوی بهار، بر روی ایوان پوشیده از برف می رقصیدند و او باز هم پشت پنجره ایستاده بود ولی این بار نظاره بر جدایی داشت که شولای عشق با خود می برد و آرام آرام از تیر رس نگاهش دور می کرد.
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد…..
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کشم از دل که :
آب ……. آب
دیگر فریب هم سرابم نمی برد

( * ) شولا اسم است وبه معنای خرقه

شعر از فریدون مشیری
عکس از سایت کسوف

پاسخها بسته شداند .