پاسخ به ناصحین منتقد افشاگری

بعد ازافشاگری هائیکه در مورد آن گروه از روزنامه نگارانی که در ازای دریافت پول از کاندیدا شدن آقای هاشمی رفسنجانی حمایت میکنند ، و بعد از نوشتن مطلبی در همین رابطه از صاحب این قلم با عنوان سکوت چرا ؟ ،نقد های از سوی تعدادی از دوستان روزنامه نگار و ایضا وبلاک نویس منتشر شد که اکثرا با نفس افشاگری مخالف بودند و آن را جایز نمی دانستند و تعدادی از دوستان روزنامه نگار وبلاک نویس هم ضمن تقبیح عمل افشاگری نه تنها ایرادی بر قلم زدن یک روزنامه نگار ، در حمایت از یک کاندیدای ریاست جمهوری نمی دیدند بلکه دریافت حق الزحمه در این خصوص را موجه دانستند.اگر چه صاحب این قلم با آن گروه ار منتقدینی که مخالف اینگونه افشاگری ها هستند ، هم رای وموافق هستم چرا که حرمت نگهداشتن اهالی قلم را واجب میدانم و به همین دلیل هم بعد ازآن افشاگر یها در مطلبی که در این باب نوشتم ، حتی به نام کاندیدای مورد نظر هم اشاره ای نکردم ، چه رسد اشاره به نام روزنامه نگارانی که در استخدام آن کاندیدا هستند. اما وقتی هم قبیله ای که در نقد خود اینگونه می نویسد: ” امروزه کار روزنامه‌نگاری مثل راه رفتن یک بندباز برروی طناب است با این تفاوت که بسیاری اوقات چوب تعادلی وجود ندارد”.این پرسش برایم مطرح است که آیا چوب تعادل غیر از همین انتقاداتی است که شما را به نوشتن این چنین نقدی وا داشته است؟ صرف نظر از سانسور خبر در مطبوعات و وجود وسایل کسب اطلاعات همچون اینترنت ، آیا تا کنون از خود پرسیده اید که چرا پس از آن دوره ی طلایی استقبال مردم از مطبوعات در هشت سال پیش از این ، چه عاملی باعث دلسردی مردم از مطبوعات شده است؟ که اکنون برای صاحبان مطبوعات امروز تجربه ی دوباره ی آن دوران و داشتن تیراژ های آن زمان جز یک رویا بیش نیست و از این رو است که صاحب این قلم بعنوان کسی که درتمام عمر قلم زنی خود در مطبوعات این آب و خاک همواره معتقد به استقلال قلم بوده وخود در بدترین شرایط هرگز تن به سر سپردگی قلم نداده است ( حال و روز امروزم خود گواه این ادعا ست)، باور ندارم که در چنین برهه ای از تاریخ این آب و خاک که مردم این کهنه دیار از اعتماد کردن به اهالی مطبوعات خود را فریب خورده می دانند ، باید تن به سکوت داد تا بار دیگر فریبی دیگر فراهم آید. بی شک حمایت یک روز نامه نگار از یک کاندیدای ریاست جمهوری نمی تواندعمل سوال برانگیزی باشد طرفه آنکه در جهان امروز رسمی است متداول اما جان کلام این است که نه برای روزنامه نگاری که تا دیروز با نوشتن مقالات آتشین در جراید و ایضا انتشار آن بصورت دوجلد کتاب ،نسبت به عملکرد های آن کاندیدا اعتراض میکرد و سینه چاک میزد ، که اذهان جامعه را فریب میداد، و این بخش ازماجرا ی افشاگری روح آن دو مقاله ی افشاگرانه بود ، نه چرایی حمایت از یک کاندیدا. چرا از دیگر قلم بدستان مطبوعاتی که هم اکنون در ستاد انتخاباتی کاندیدا ها ی دیگرفعالیت میکنند ، کسی معترض نیست ؟ مگر نه این است که این پند از پیشکستوتان این حرفه چون ابوالقاسم پاینده به یادگار مانده است که ” روزنامه نگار باید بداند با هر نوشته ی خود سندی به مردم ارائه میدهد که تا ابد ماندگار است و باید جوابگوی آن باشد؟ این چنین است که با چنین اعمالی دل به مالش میرود و سکوت جایز نیست خاصه وقتی با تورق تاریخ مطبوعات این آب و خاک به نامهای همچون صادق سرمد بر میخوریم ( صاحب امتیاز روزنامه ی صدای ایران در سال های ۱۳۲۶) که جان بر کف داشتند و چنین می سرودند :
ما نه پیراهن پی تشریف تن پوشیده ایم
ما کفن از بهر پیکار وطن پوشیده ایم
تن رها کردیم تا پیراهن از سر وا کنیم
تا به راه خدمت میهن کفن پوشیده ایم
جامه نو دولتان کهنه است پیش ما ،
رخت نو بر تن زتاریخ کهن پوشید ه ایم
حال اگر با آنچه گفته آمد باز هم قلم نصیحتگویی بر نقد این چنین افشاگری های دلسوزانه و آگاهی بخش به تحریر در آید لاجرم در پاسخ به آنها باید همان جوابی را داد که شاد روان علامه دهخدا به نصیحت گویان خود داده بودکه نقل است در سال های قبل از کودتای مرداد۱۳۳۲، شاد روان استاد علی اکبر دهخدا سرپرستی جمعیت مبارزه با بیسوادی را بعهده داشت و نام بلند آوازه ی او ، آبرویی به آن جمعیت بخشیده بود ، اما جناح دربار ، و عوامل سر سپرده ای چون دکتر بقایی با اینکار دهخدا مخالفت می ورزیدند تا بدانجا که بقایی در روزنامه ی “شاهد” زبان قلم به ملامت و نصیحت استاد گشود اما دهخداپاسخی کوتاه و دندان شکنی با عنوان ” پاسخ به ناصحین جوان ” نوشت که فردای آن روز در صفحه اول روزنامه ” بسوی آینده ” با این مضمون منتشر شد ، ” در پاسخ به کسانیکه مرا از سرپرستی جمعیت مبارزه با بیسوادی منع می کنند ، باید بگویم در جوانی آنقدر پند پیران را شنیدم که امروز در پیری محتاج پند جوانان نیستم.

پاسخها بسته شداند .