چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید

از صدور فرمان مشروطیت در مرداد۱۲۸۵ تا پیروزی انقلاب در بهمن ماه ۱۳۵۷ ، هر گاه سخن از انتخابات به میان می آمد ، چه آن زمان که آرای ساختگی از صندوق های رای بیرون کشیده می شد ، و چه آن زمان که انتخابات آزاد برگزار می گردید ، مردم این کهنه دیار همواره از زمره مردمان شانه بالا اندازی بودند که اعتقادی به انتخابات نداشتند و این زمزمه را با خود سر میدادند که : ” هر که قرار باید از صندوق بیرون آید ” ،اما پس از انقلاب این نوع نگرش که عمومیت داشت ، جای خود را به حضور فعال و مشارکت جویانه ی مردمی داد، چرا که صحنه ی سیاسی کشور به سرعتی باور نکردنی شفاف شده بود چنانکه بی اغراق حتی در انتخابات مجلس اول دوران مشروطیت ، صحنه ی سیاسی کشور به آن اندازه شفاف و زلال نبود طرفه آنکه دیگر رای دادن به مثابه ی راه رفتن در روشنایی بود و سپردن سرنوشت به دست تقدیر و یا شانس و اقبال امری مذموم شناخته می شد و این باور ادامه داشت تا بدانجا که اوج فوران آن باور دردوم خرداد۱۳۷۶زمان انتخابات ریاست جمهوری بود و مورخان آن را به مثابه ی یک حماسه در تاریخ این آب و خاک ثبت کردند که چهار سال پس از آن هم با اندک افت حضور مردم ادامه داشت ، اماازآن پس این فواره ی باور حضور در صحنه بودن مردم ، اندک اندک در دور دوم انتخابات شورای شهر رنگ باخت والنهایه در انتخابات دور هفتم مجلس فرو نشست ، آنچنانکه امروز یکی از مهمترین دغدغه های زمامداران امروز این آب و خاک ، دوباره به صحنه کشاندن مردم در انتخابات پیش رو است ، اگر چه تصمیم گیران امروز این گستره ی تاریخی هنوز به قبول این باور تن ندادند که دیگر رای گرفتن از چنین مردمی آسان نیست
چه شنیدنی است حکایت آن صاحب قلمی که به عبرت می گفت در سالهای اول نقلاب که هنوز گرم انقلاب بودیم و جهانیان هم درناباوری از سقوط نظام به ظاهر پر دوام پهلوی بسر می بردند و کتابهای زیادی در باره ی این واقعه به زبانهای مختلف منتشر می کردند ،روزی به یک کتابفروشی مقابل دانشگاه تهران رفته بودم که زنی وارد کتابفروشی شد و به لهجه ی شیرین شیرازی گفت : آغوی کتابفروش ، یک کتاب بده بخونوم ببینم چطو شد که ایطو شد ؟ ” ، و حال گویی امروز هم پس از ۲۶ سال باید در جستجوی پاسخ این پرسش تاریخی بود ، براستی چرا چنین ملتی که نه به عارضه فقر فرهنگی مبتلا بود و نه درد معاش داشت و یکباره به انقلاب برمیخیزد ، امروز این چنین سر خورده از تلاش های بیهوده ی خود از تحقق نیافتن آرمانهایش به انزوا می نشیند تا بدانجا که حتی در بزنگاه های سرنوشت سازی چون انتخابات ریاست جمهوری همچون گذشته دیگر شوق حضور ندارد؟ تا زمامداران انقلابی امروز این آب و خاک را دغدغه ای باشد ؟
امروز تند رویها به بن رسیده و محکوم به زوال است ، آنچنانکه تند روی در آزادیخواهی هم مرگ آزادی است ، اکنون که حساسیت های افکار عموی بر انگیخته است دیگر حتی نام ها و چهره ها وحتا سمبول هاهم کار ساز این دغدغه نیست ، چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید .

پاسخها بسته شداند .