چنان طلوع کند آفتاب هستی ما , که یاد کس نکند از زمان پستی ما

در تاریخ آمده است که وقتی فریدون جهان را در میان سه پسر خود تقسیم کرد ایران را به کوچکترین پسر ، ایرج، که نامش هم ریشه ی ایران است ، سپرد و چون ایران سرآمد کشور ها شد برادران بر او رشک بردند و او را کشتند و سپس افسانه ریختن خون بی گناهی که سیاوش نام داشت آغاز گردید تا کنایه ای باشد بر جنگ داد و بیداد که تا امروز باقی است زیرا درختی که از خون سیاوشان روئید ، هر چه آن را بریدند ، از نو سر زد وتو گویی این حکایت قبیله قلم بدستان است که همچون دشتی از شقایق روئیده اند تا همواره باقی بمانند

به حضرت معنا قسم وقتی واژ ها را این چنین ناتوان از توصیف آنچه بر اهل قلم و آگاهی , از آغاز تا به امروز گذشته است , می بینم ، از تکلم خود شرمگینم چه رسد به زنده بودنم .
بعد از اخراج خبرنگار پارلمانی یکی از روزنامه ها از خانه ی ملت , آنهم به دلیل انجام رسالت اطلاع رسانی ,
گمان آن می رفت که از سوی مسند نشینان خانه ی ملت , باز هم چنین هتک حرمتی به اهالی قلم بدست مطبوعات تکرار گردد چرا که آنکه نه به رخصت و انتخاب مردم در خانه ملت نشسته است خود را وام دار
قدرت می داند نه ملت .
بی اغراق امروز هر قلم بدستی از اهالی مطبوعات این آب و خاک وقتی به آنچه بر هم قبیله گانش از آغاز تا به امروز روا داشته اند می اندیشد و به بیاد آزاد مردان در اسارات چون اکبر کنجی می افتد که در آستانه شصتمین ماه اسارتش باز هم برای دادخواهی به اعتصاب غذا دست می زند از آینده ی خود بیمناک می شود و با خود این شعر را زمزمه میکند که
ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن
یوسف آسا در کنج زندان صبر کن
و شاید هم با شنیدن ماجرای توهین نماینده مجلس هفتم به هم قبیله اش با خود میگوید
چنان طلوع کند آفتاب هستی ما

که یاد کس نکند از زمان پستی ما
پس از پیروزی انقلاب از همان آغاز تحریر قانون اساسی که آزادی های مشروح را برای روزنامه ها و جراید وبه طبع آن برای روزنامه نگاران و محرران مطبوعات , روا دانست و جایز شمرد , و همگان به خوش باوری در انتظار لمس آن آزادی مشروح بودند , با اولین پرتو افکنی احرار جراید ، اخم بر جبین مخالفان آزادی قلم نقش بست تا بدانجا که در طی ۲۶ سال آنچه در توان داشتند بر اهل قلم به نا حق روا دانستند تا به امروز که در خانه ی ملت گریبان روزنامه نگار می گیرند و ناسزا می گویند تو گویی, جدال دوزخیان جهل و نادانی با مشعل بد ستان آگاهی است .
نقل حکایت قلم بدستان مطبوعات امروز این کهنه دیار نقل حکایت آن مردی است که نام فرزندش را ” صولت ” نهاداما پس از رشد فرزند، از اینکه او را به این نام بخواند ،دچار ترس و وحشت می شد آنچنانکه گویی امروز مسند نشینان خانه ی ملت از نام روزنامه نگار به وحشتند که او را این چنین به باد ناسزا و ضرب و شتم قرار می دهند اما غافل آنکه :
محتسب فتنه در این شهر زمن میداند
لیک من این همه از چشم شما می بینم
لینک در گویا

پاسخها بسته شداند .