رنج هایم
- ۰۷٫۱۰٫۸۴
- شعر
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
می ایستم ، آسمان سبز است و انگار از جنس رستنی هاست ، تکیه می دهم به دیوار، نفس آب خنکم می کند و غبار هزار ساله جانم را
می گیرد
سیگاری روشن می کنم ، حلقه های خاکستری دود را نظاره می کردم که یکی پس از دیگری در هوای پاک محو می شدند ، اما ناگهان انگار روبرویم ایستاده ای باز هم طنین صدایت در خلوتم پیچید :
آئینه ای که از کهکشان خود بمن دادی ، مرا در خویش تکرار نمی کند ،
فصل خشکی را می گذرانم ، از اضطراب . کدام نفرین در ارتفاع روز های من و تو ، آسمان ما شده است ؟
روبرویم ، یک دست ، مزرعه های گندم است ، زیر پای د ماوند ، و آن دورتر، در دامنه کوه ، آبادی خاموشی در حفاظ درخت های سرو خوابیده است ، و در سرازیری آسیاب های متروکند و نهری پر آب و چشمه یی جوشان زیر تخته سنگ ها، احساس سبکی می کنم ، احساس قاصدک های شناور در هوا ، پاسخی را در ذهن برایت آماده می کنم :
گاهی سبزی
اما نه دشت
گاهی آبی
اما نه آسمان
رنج هایم را اگر شماره می کردی
ریگی به کف اقیانوسی نمی ماند
فصلی برای حراج مهر نیست
حتی اگر این سال ها
چهار صد فصل می داشت
با این همه
بگذار
در کویر قلبت
نگاه خیسم ببارد

