سالمرگ آخرین عیار
- ۱۰٫۱۶٫۸۴
- سیاست
- ۳ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
هفده دیماه ١٣۴۶ بود که ، آخرین عیار از سلسلهی عیاران چشم از جهان فروبست ، آری در چنین روزی بود که کبوتر دل پهلوان وطن ، سینه شکافت و به آسمانها پر کشید اما با این همه هنوز هم حکایت دلاوریهای آن تک پهلوان مام وطن شنیدنی است که پهلوانی را نه از کسب مدال ، که فراوان یلان و پهلوانانی بودند و هستند که بیش از او بر گردنشان مدال آویخته اند، اما تنها اوبود که از سرسپردگی به خالق و دفاع از حق و حقیقت ، جهان پهلوان شد که تختی بخوبی دریافته بود ، تسلیم در برابر زور ، تسلیم آزادی است و عیاران را این خود فروشی هرگز نشاید. براستی او که بود که حکایت عمر کوتاهش اینچنین به افسانهها و حماسههای تاریخ این کهنه دیار پیوند خورده است؟ او چه کرده بود که وقتی مرگ را در آغوش کشید ، چشمان ملتی از خاک تا به افلاک گریسته است؟ چگونه زیستنی داشت مگر، که تصویرش پهلو به پهلوی تمثال علی (ع) مینشیند؟ او به کدام آئین و مسلک دل سپرده بود که ملتی پیروزیش را پیروزی ملی و شکستش را عزای ملی میخواندند ؟ … و تا امروز که به هر سالمرگش این چنین به سوگ مینشینند؟
او خود در پاسخ به همه این پرسشها میگوید:به نظر من تاریخ تولد و مرگ یک انسان ، همهی زندگی او را تشکیل نمیدهند ، آنچه که زندگی یک مرد را از لحظهی آغاز ، از روز تولد تا لحظهی مرگ میسازد ، شخصیت ، روحیه ، جوانمردی ، صفا ، انسانیت و اخلاقیات اوست ….و سپس خود را چنین فروتنانه معرفی میکند:اسم من غلامرضا تختی است و در شهریور ١٣٠٩ در خانی آباد تهران متولد شدم ، خانوادهی ما از خانوادههای متوسط خانی آباد بود ، پدرم غیر از من ، دو پسر و دو دختر دیگر هم داشت که همهی آنها از من بزرگتر بودند ، پدر بزرگم “حاج قلی” ، نخود و لوبیا و بنشن میفروخت ، پدرم تعریف میکرد که حاج قلی توی دکانش روی تخت بلندی مینشست و به همین دلیل مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند ، “حاج قلی تختی” و همین اسم به ما منتقل شد و نام خانوادگی من نیز همین است. و پدرم روی اعتقادات مذهبیش و ارادت خالصانهای که به امام هشتم داشت نام غلامرضا را بر من نهاد…او از تلخترین خاطرهی زندگیش چنین میگوید:نخستین واقعهای که بیاد دارم و ضربهای بزرگ بر روح من زد ، حادثهای بود که در کودکی برای من پیش آمد ، پدرم برای تامین معاش خانوادهی پر اولادش ، مجبور شد که خانهی مسکونی خود را به گرو بگذارد ، یک روز طلبکاران به خانهی ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنینش را به کوچه ریختند ، و ما مجبور شدیم که دوشب را توی کوچه بخوابیم…. و تنها خاطرهای که از دوران تحصیل به یاد دارم این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم ، اما زندگی در میان مردم و برای مردم ، درسهایی بمن آموخت که فکر میکنم هرگز نمیتوانستم در معتبرترین دانشگاهها کسب کنم….
و این چنین است که این بر خاسته از مردم و قلب محرومیت ، به گاهی که خشم طبیعت ، جان و سرپناه محرومان بوئین زهرا را به زمین لرزهای نابود و یران میسازد ، به یاری هم وطنان زلزله زدهی خود میشتابد که ماجرای آن به نقل از یکی از یارانش چنین است که:در جریان کمک به زلزله زدگان بوئین زهرا حرکت تختی برای جمع آوری کمک حماسه آفرید ، پس از حادثه زلزلهی بوئین زهرا ، تختی در قالب و کسوت ورزشکاربه همراه دوستان ورزشگارش شروع به فعالیت کردند ، که البته بحث بود که از کجا شروع کنند ، مرحوم شمشیری اعتقاد داشت از سبره میدان تهران ، حاج اسماعیل رضایی مایل بود از خیابان مولوی و میدان بار فروشها ، و عدهای دیگر جاهای دیگر را پیشنهاد کردند ، اما تختی خودش معتقد بود که مردم جنوب شهر خود به خود به کمک میآیند ، این مردم شمال شهر هستند که باید حرکتشان داد و لذا از چهار راه پهلوی (ولی عصر فعلی) شروع کرد و آن کاروان عظیم را براه انداخت ، بعد از جمع آوری اعانه نیز شیر و خورشید خیلی پافشاری کرد که اعانات به موسسه تحویل داده شود و از آن طریق توزیع گردد ولی تختی قبول نکرد و با کمک و راهنمایی حاج سید جوادی و ورزشکاران قزوین ، خودش به منطقه رفت و اعانات را به دست مردم رساند…و سرانجام در هفدهم دیماه یکهزارو سیصدو چهل وشش بود که پهلوان خود به آعوش مرگ رفت ولیای کاش در همان زمان که کانون مهر و محبت پهلوان وطن از طپش باز ایستاد ، شکافته میشد تا رمز و راز اتصال آن را با قلب میلیونها مردمی که حتی از او فقط نام و نشانی میشناختند و میشناسند ولی به او و راه و رسم جوانمردیش عشق میورزند بر ملا میشد که اگر چنین میشد شاید امروز مردم بی پناه و دردمند این کهنه دیار هزاران تختی داشتند.
ای به سوگت ،
او خود در پاسخ به همه این پرسشها میگوید:به نظر من تاریخ تولد و مرگ یک انسان ، همهی زندگی او را تشکیل نمیدهند ، آنچه که زندگی یک مرد را از لحظهی آغاز ، از روز تولد تا لحظهی مرگ میسازد ، شخصیت ، روحیه ، جوانمردی ، صفا ، انسانیت و اخلاقیات اوست ….و سپس خود را چنین فروتنانه معرفی میکند:اسم من غلامرضا تختی است و در شهریور ١٣٠٩ در خانی آباد تهران متولد شدم ، خانوادهی ما از خانوادههای متوسط خانی آباد بود ، پدرم غیر از من ، دو پسر و دو دختر دیگر هم داشت که همهی آنها از من بزرگتر بودند ، پدر بزرگم “حاج قلی” ، نخود و لوبیا و بنشن میفروخت ، پدرم تعریف میکرد که حاج قلی توی دکانش روی تخت بلندی مینشست و به همین دلیل مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند ، “حاج قلی تختی” و همین اسم به ما منتقل شد و نام خانوادگی من نیز همین است. و پدرم روی اعتقادات مذهبیش و ارادت خالصانهای که به امام هشتم داشت نام غلامرضا را بر من نهاد…او از تلخترین خاطرهی زندگیش چنین میگوید:نخستین واقعهای که بیاد دارم و ضربهای بزرگ بر روح من زد ، حادثهای بود که در کودکی برای من پیش آمد ، پدرم برای تامین معاش خانوادهی پر اولادش ، مجبور شد که خانهی مسکونی خود را به گرو بگذارد ، یک روز طلبکاران به خانهی ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنینش را به کوچه ریختند ، و ما مجبور شدیم که دوشب را توی کوچه بخوابیم…. و تنها خاطرهای که از دوران تحصیل به یاد دارم این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم ، اما زندگی در میان مردم و برای مردم ، درسهایی بمن آموخت که فکر میکنم هرگز نمیتوانستم در معتبرترین دانشگاهها کسب کنم….
و این چنین است که این بر خاسته از مردم و قلب محرومیت ، به گاهی که خشم طبیعت ، جان و سرپناه محرومان بوئین زهرا را به زمین لرزهای نابود و یران میسازد ، به یاری هم وطنان زلزله زدهی خود میشتابد که ماجرای آن به نقل از یکی از یارانش چنین است که:در جریان کمک به زلزله زدگان بوئین زهرا حرکت تختی برای جمع آوری کمک حماسه آفرید ، پس از حادثه زلزلهی بوئین زهرا ، تختی در قالب و کسوت ورزشکاربه همراه دوستان ورزشگارش شروع به فعالیت کردند ، که البته بحث بود که از کجا شروع کنند ، مرحوم شمشیری اعتقاد داشت از سبره میدان تهران ، حاج اسماعیل رضایی مایل بود از خیابان مولوی و میدان بار فروشها ، و عدهای دیگر جاهای دیگر را پیشنهاد کردند ، اما تختی خودش معتقد بود که مردم جنوب شهر خود به خود به کمک میآیند ، این مردم شمال شهر هستند که باید حرکتشان داد و لذا از چهار راه پهلوی (ولی عصر فعلی) شروع کرد و آن کاروان عظیم را براه انداخت ، بعد از جمع آوری اعانه نیز شیر و خورشید خیلی پافشاری کرد که اعانات به موسسه تحویل داده شود و از آن طریق توزیع گردد ولی تختی قبول نکرد و با کمک و راهنمایی حاج سید جوادی و ورزشکاران قزوین ، خودش به منطقه رفت و اعانات را به دست مردم رساند…و سرانجام در هفدهم دیماه یکهزارو سیصدو چهل وشش بود که پهلوان خود به آعوش مرگ رفت ولیای کاش در همان زمان که کانون مهر و محبت پهلوان وطن از طپش باز ایستاد ، شکافته میشد تا رمز و راز اتصال آن را با قلب میلیونها مردمی که حتی از او فقط نام و نشانی میشناختند و میشناسند ولی به او و راه و رسم جوانمردیش عشق میورزند بر ملا میشد که اگر چنین میشد شاید امروز مردم بی پناه و دردمند این کهنه دیار هزاران تختی داشتند.
ای به سوگت ،
هر چه چشم پاک ،
اشک افشان! …
من اینک ،
- در تمام چشم های پاک
- می گریم! …
من اینک ،-
در تمام آه های سرد -
می نالم! …
لب و دندان گزان
با خاطر اندوهبار خویش می گویم :
تو بودی رستم دستان ،
نه با کاووس ،بر کاووس ، چرا اینسان؟! …
چرا؟! …این رستم دوران چرا؟! …
افسوس! …
افسوس! …


با درود و خسته نباشید و
بلاگ نیوز به این مطلب شما لینک داد .
باسلام
مطلب شنا در سایت رسمی وبلاگ نویسان منتشر شد مشاهده فرمائید ضمنا
از شما دعوت می شود در جشنواهر وبلاگ های خبری فارسی زبان شرکت فرمائد
آدرس جشنواره weblog.irnablog.com
اخرین سلسلهی ایران