دل نوشته ای در پاسخ به پرسش های رفیقان


در پاسخ به یارانی که همواره به این خانه سر می زنند و چراغ آن را خاموش نمی خواهند و به محبت پرسیده اند که چرا دیگر در این دفتر نمی نویسم و یا کم می نویسم ، به حقیقت می گویم دیگر رغبتی به نوشتنم نیست اما نه اینکه حرفی به گفتن نباشد ، هست ، بسیار هم هست اما هیچ نگفتن هم ، خود همه چیز گفتن است که امروز روز مردمان این کهنه دیار نیز به همین عادت گرفتارند و خاموشی ولب فروبستن را پسندیده اند ، پس گفتن برای مردم لب دوخته و چشم بسته چه سود ؟ که گفتنی ها شنیدند و دیدنی ها به چشم دیدند ، اما همچنان که می بینی تنگ در آغوش گرفته اند عجوزه خاموشی را . برای که باید نوشت ؟ آنانیکه سر به خواب زمین دارند وبا نقش خورشیدمی سوزند ؟
براستی چه دست و پا گیرند خرده ریز های زندگی ، آ ی آرزو های خوش ، کجائید که صدا زدنتان را هم باید تاوان داد که گزمه ها ی ز بان بر ، بیدارند و به گوش ایستاده اند اما ما با پای برهنه هم دویده ایم هرچند انتر این روزگار شده ایم که با مظلومیت به جنگ چماق ظلم می رویم … وه که چه تماشایی است اگر چماق بشکند.
و اما بعد
این درست که خانه به صاحب خانه بند است و باید صفای خانه را در اهل خانه جستجو کرد ؟ اما ما را در تنهایی خود جستجو کنید که من هم روزی وقتی تنهایی در درگاه خانه ام به انتظارایستاده بود تا او را از بین صد ها نارفیق به خانه بخوانمش ، اورا پسندیدم و دل به رهن خلوتش دادم و حال تنها مالک تنهائی خویشم و فروتنانه غیاب حضورم را اعلام می کنم که سال ، سال تنهایی است . مگر نه این است که تنهایی ، تجربه باز شدن چشم باطن انسان ها ست ؟ تنهایی جدایی از باران است که پرواز را نمی شناسد ، اما راز تنهایی را مبادا برملا کنید که به عقوبت انکار عشق گرفتار خواهید شد .

۳ Responses to “دل نوشته ای در پاسخ به پرسش های رفیقان”

  1. به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد

  2. الیس بالصبح قریب

  3. سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند
    گویی در این خلوت، گوهری از اعماق دل به سطح آب‌های زلال دوستی و همدلی و هم‌آوایی آمده که اینچنین برق خیره‌کننده‌اش، چشمان ما را مسحور کرده است. چشمان‌مان روی این کلمات، روی این جملات، روی این یادداشت و روی آن کلمه‌ی “بی‌رغبتی” مات و مبهوت مانده است. چه رفت بر این نسل؟ که روزگاری به شوق نوشتن، سر از پا نمی‌شناخت و امروز کنج عزلت گزیده و به جای چشمان شاهد، چشمان افسونگر و خمار سکوت را به یاری طلبیده است؟

    بیژن جان!
    بگذار صریح بگویم که در دلم چه می‌گذرد. مدت‌ها با خودم کلنجار رفتم که آیا باید سخنی را به‌تکرار، هزارها بار گفت یا نه؛ یک‌بار بگوییم و اگر گوش شنوایی نبود به کناری بنشینیم. روزها و ماه‌ها به این نکته فکر کردم و به این نتیجه رسیدم، این گوش‌ها، گوش‌هایی نیستند که با یأس و نومیدی از خواندنی یاسین برای‌شان اظهار تأسف کنیم. این گوش‌ها قدری سنگین‌اند و قدری هم آسیب‌دیده. باید برای آنها گفت. باز هم باید گفت. هزار بار باید گفت. به فریاد یا به نجوا. به هر زبانی که این قوم می‌فهمند. به زبانی که بر دل غمناک و سر سودایی‌شان نشیند.

    بیژن جان!
    قلم را زمین گذاشتن هیچ‌گاه گناه نبوده است. اما به شرط آنکه نویسنده به گاه در نیام سکوت نهادن قلم، با خود عهد کند که هر چه زودتر قلم را از قلمدان برهاند تا شاید خلقی را برهاند.

    پایا و پویا باشید و سال نو نیز، دگرباره مبارک!