جمعه ، روز دلتنگی

جمعه روز دلتنگی است نمی دانم کی و ازکجا شنیده و یا خوانده بودم که وقتی آدمی دل تنگ است ، به گورستان برود ، تا از هرچه غم روزگار است فارغ شود ، چرا که به پوچی دنیای فانی پی برد ه وآرام می گیرد وازاین همه مصائب روزگاری که ماندنی نیست وباید روزی آن را با همه ثروت و شهرت ، ترک کند و بار سفر به دنیای باقی ببندد ، دیگر دل به غم آن سنگین نمی کند بلکه به صرافت لذت بردن از عمرناپایدار خواهد افتاد و ایضا درستکاری را هم پیشه خواهد ساخت تا توشه ای باشد برای سفر آخرت و کذا و کذا الا آخر
الغرض با ا ین تصور همچون ساده لوحانی که بر روی سراب سد می سازند به گورستان بزرگ شهر رفتم ، همان پارک دلگشایی که به نام بانوی اسلام مزین است ، حکما به این دلیل که اگر نقد بهشت آروزست ، لااقل از دیدن ماکت آن در این دنیا که به بهشت زهرا معروف است ، بی نصیب نمانده باشیم
از دروازه بزرگ ضلع جنوبی بهشت زهرا وارد گورستان شدم ، اول سری به آشنا یان خفته در خاک زدم ساعتی را با آنها سر کردم اما از سنگینی بار غمی که در دل داشتم کم نشد بلکه با دیدن قبور عزیزان از دست رفته ام ، بر سنگینی بار غمم افزوده شد و احساس غربتی بر دلم چنک زد و بیاد این شعر از وصال شیرازی افتاد م و بی اختیار زیر لب می خواندم
تو در سفر غریب و من در وطن غریب
ما هردو آشنا و تو غریبی و من غریب
غربت شود وطن ، چو عزیزان سفر کنند
یارب چو من مباد کسی در وطن غریب

بعد از رفتن بر سر مزار سفر رفتگان آشنا ، هوای گشتن در گورستان به سرم زد به امید سبک شدن طرفه آنکه دیدن از جایی که مرگ بعد از عمری سر در پی زندگی آدمی گذاشتن او را در آنجا وا می نهد آسوده می گذارد، خالی از لطف نیست ، بر سر راهم ، وارد قطعه شهدا شدم بر خلاف تصورم که گمان داشتم ملت شهید پرور لااقل روز جمعه یادی از شهدای خود خواهند کرد ، جز تعدادی ا ندک از پیر زنان داغ دیده و پیر مردان خمیده قامت زائر اهل قبوری را ندیدم اما تا دلتان بخواهد سایه بود و بوی گلاب . پیر زنی کنار قبری که بالای آن قاب عکسی از جوانی در لباس بسیجی را نشان میداد ، زیر اندازی انداخته بود و مات و مبهوت خیره به عکس اشک می ریخت به بهانه برداشتن خرمایی که در کنارش برای خیرات گذاشته بود ، جلو رفتم و خرما یی برداشتم زیر لب فاتحه ای خواندم و آهسته گفتم :قبول باشه مادر
پیرزن سرش را آرام به طرفم برگرداند و با کنجکاوی عینک ته استکانی اش را روی صورتش جابجا کرد تا بلکه مرا بشناسد ، در همانحال گفت : قبول حق باشد
پسرتان هست ؟
به علامت تائید ، سرش را تکان داد
کی شهید شد؟-
سنگ قبر را نشانم داد روی سنک قبر تاریخ و محل شهادت نوشته بود ، از سوالی که پرسیده بودم خجالت کشیدم
همین یک پسر را داشتی؟
باز هم نگاهم کرد وآهسته گفت : همین یکی بود
دختر چی ؟ دختر نداری؟-
نه
دلم می خواست بدانم پیرزنی که تنها فرزندش را برای وطن از دست داده است ، امروز چه کسی یاری رسان اوست ، کدام یک از ارگان های دولتی به او کمک می کنند ، آیا از بنیاد شهید مستمری می گیرد ، همه این پرسش ها را در ذهنم مرور می کردم تا بر زبان بیاورم که ناگهان پیرزن گویی با خودش حرف میزد از زیر چادر رنگ رو رفته اش شنیدم که با گریه می گفت
یکی بود …..که داغش به دلم مانده ، ده تا که نداشتم ، یکی بود ….یکی بود
خدا صبر بده مادر
پیرزن در همانحالی که سرش را زیر چادر پنهان کرده بود و گریه می گرد گفت : می خوام صبرم نده ……منو پیش بچم ببره ، ….صبر می خوام چکار
دل به دریا زدم پرسیدم : بنیاد شهید کمک می کند ؟
چند لحظه ای جزسکوت پاسخی نبود ، اما به آرامی سرش را از چادر بیرون آورد گفت : بله
خیالم راحت شد ، پرسیدم : ‌چرخ زندگیت می گذرد؟
سر را چند بار تکان داد وگفت : با گدایی ، بله ، می چرخه
با تعجب پرسیدم : گدایی ؟
پیرزن جعبه خرما را برداشت بطرف مردرهگذری که از کنارما می گذشت گرفت ، مرد بی آنکه خرمایی بردارد از کنارمان گدشت اما شنیدم که گفت قبول باشه ، پیرزن جعبه را بر زمین گذاشت وروبه من گفت :
قوت کار کردن که ندارم
مستمری بنیاد کمه؟
- اگر کم نبود که گدایی نمی کردم
- کجا گدایی می کنی؟
-قلعه حسن خان
- شوهرت کجاست ؟
- زیر خاک ، کجا باید باشه ، مرده
-چند ساله
- ده سالی میشه
-کار شوهرت چی بود
حلاج (پنبه زن)
بلافاصله انگار حوصله حرف زدن نداشته باشد پرسید اذان گفتند؟
گفتم : هنوز نه
پیرزن انگار با خودش حرف میزد گفت : پاشم برم وضو بگیرم ، جعبه خرما را از زیر انداز بیرون گذاشت و به سختی از زمین بلند شد ، در حالیکه دستی بر کمر داشت ، با دست دیگرش گوشه زیرانداز را از زمین بلند کرد و تکان داد ، غباری در هوا پخش شد من به کناری ایستادم تا از غبار در امان بمانم اما خرما ها غبار اندود شدند ، خم شدم جعبه خرما را از زمین برداشتم وقتی جعبه خرما را به همراه اسکناسی به دستش می دادم گفتم : التماس دعا مادر
پیرزن جعبه خرما را با اسکناس از من گرفت و سری تکان داد و گفت : محتاج دعا
پیرزن بدون خداحافظی از من دور شد . نگاهم را از بدرقه پیرزن برداشتم و به سنگ قبر جوان شهید دوختم .
وقتی از دروازه دیگر گورستان مصفای شهر بیرون میامدم با خودم عهد کردم ، دیگر هرگز به وقت دلتنگی به گورستان نروم.

۲ Responses to “جمعه ، روز دلتنگی”

  1. جدا درد آور است

  2. تو در سفر غریب و من در وطن غریب
    ما هردو آشنا و تو غریبی و من غریب
    غربت شود وطن ، چو عزیزان سفر کنند
    یارب چو من مباد کسی در وطن غریب

    بسیار بجا بود
    ..
    من همیشه به گورستان را دوست دارم
    نه فقط زمانی که دلم گرفته است
    ..
    نوشته ی شما را خواندم بسیار بر دلم نشست