سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل

امشب بعد ازمدتها کمی وب گردی کردم و سری به وبلاک های دوستان دیده و نادیده ، اما اشنا ، زدم ، راستش خیلی وقت است که دیگر آن حال و هوای گذشته را نه برای وب گردی ونه برای نوشتن در وبلاگم دارم ، شاید من هم دچار عارضه ی سر خوردگی از فریاد بی فریاد رس شده ام . اما با این همه هر روز سوژه هایی برای نوشتن دارم که ذهنم را بخود مشغول می کند ولی نای نوشتنم نیست ، مثلا همین چند روزپیش ، بعد از آتش بس جنگ بین لبنان ( حزب الله ) بااسرائیل که از در و دیوار شهر ، مارش پیروزی همراه با سخنرانی سید نصرالله به زبان عربی از بلند گو ها پخش می شد ، به ذهنم رسید که باید مطلبی در این باره نوشت
برای همین منظور آن روز وقتی از کنار برادران بسیجی مستقر در مسجد محله مان می گذشتم ، ایستادم و از یکی از آن ها پرسیدم ” این خطیبی که صدایش از بلند گوی مسجد پخش می شود ، کیست؟ ” برادر بسیجی انکار با آدم کودنی روبرو شده باشد با افتخار گفت ، سید نصرالله است ، گفتم ، عجب ، این بزرگوار کی باشند؟ گفت ، رهبر حزب الله لبنان ، پرسیدم حالا ایشان چه می گویند؟ من زبان عربی نمی دانم ، شما که حتما زبان عربی میدانید ؟ جوان بسیجی یکه ای خورد اما فی الفور در جوابم گفت ، یکی از سخنرانی های ایشان برای رزمندگان حزب الله لبنان است ، با لحن شوخی گفتم ، خب به ما چه؟ ما که لبنانی نیستیم اخوی، بسیجی هم محلمان که انگار بدنبال راه چاره ایی برای فرار از این دیالوگ ارشادی می گشت ، او هم به شوخی متوسل شد و با خنده گفت ، بلاخره رزمنده که هستیم ، حالا لبنانی نه ولی از نوع ایرانی اش که هستیم .
بعد ازدور شدن از بچه محل بسیجی در راه قصد کردم به محض رسیدن به خانه آن دیالوگ رد وبدل شده بین من و آن بسیجی را در سپیدی ورد جعبه جادویی ثبت کنم اما این سوژه هم مثل همه آن سوژه هایی که در طول چند هفته گذشته در ذهنم برای نوشتن جرقه زده بودند ، اما به عمد از یاد می بردم ، به بایگانی ذهنم سپردم ، چرا که دانه در این خاک بی نم و شور روئیدن ندارد

اما امشب میل نوشتن دارم ،

سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما ، کو رستمی؟

سپیدی صفحه “ورد” مفصل هایم را تحریک می کند نمی دانم چرا به گمانم تاب این همه سفیدی و پاکی را ندارم ، به قول سهراب سپهری خیلی از نقاش ها از سپیدی بوم ترسیده اند ، ا ما من از سپیدی کاغذ می ترسم می گویند سپیدی کاغذ یعنی نگفتن ، یعنی سکوت ….ولی در این ایام که همه چیز در بی تکلمی من و ما صورت می گیرد و هر آنچه نباید را بر مردم این کهنه دیار روا می دارند ، آیا می توان همچنان سکوت کرد؟

در خبر ها آمده است مردم لبنان دراثر جنگی نا خواسته که تا هفته پیش دامنگیرشان بود ، آواره و بی خانمان شده اند ، و جهان در پی سر و سامان دهی به مردم کشورلبنان زیبای دیروز اما با خاک یکسان شده ی امروز شتافته است ، از جمله دولت مهر ورز این آب و خاک بیش از همه در این امرخیر پیش قدم شده تا بدانجا که فراموش کرده است در گوشه ای از قلمرو خود هزاران آواره و بی خانمان به انتظار گوشه چشمی سال ها به انتظار نشسته اندو…

براستی چگونه است که در فاصله ای کمتر از آوارگان لبنانی و فلسطینی ، درگوشه ای از همین گستره تاریخی ، مردمی که هم وطن می خوانیمش ، ازپس فرو ریختن آوار ها ، باید بعد از چند سال هنوز درآوارگی و بی خانمانی بسر برند و یاری رسانی نیابند اما مردم سرزمینی دورتر از مردم بم از سخاوت دولت مهرورزی منتفع می گردند تا بدانجا که حتی مراجع دینی این بلاد اسلام خیزهم فتوا به کمک از سهم خمس و ذکات می دهند؟

۴ Responses to “سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل”

  1. درودی گرم به شما هموطن آزاده امید است که سلامت باشید هر چند خوب میدانم در سرزمین مادری ام هیچ کس سلامت نیست همه رنجی دارند که گلویشان رو میفشارد و دردی که دلشان را مخراشاند اما چه باید کرد که بهای آزادی سنگین است خوب میدانم کمکهای بم کجا رفت و خوب میدانم کمک به لبنان یعنی چه خوب میدانم سیاست کثیف است و خوب میدانم اخوند زالو است اما چه باید کرد؟ هموطن من همراه باشیم بهتر است نگو فریاد نمیکنم چون فریاد رس نیست آگاهی دادن بزرگترن کمک به مردم ایران زمین است مردم باید بدانن و همین دانستن شاید ایران را نجات دهد برای کارتان ارزش بس عظیم قائلم وبلاگم خصوصی است درباره زندگی خوصوصی ام مینویسم اما به وبلاگ عزیزانی چون شما سر میزنم و تصمیم گرفته ام پا را از گلیم خود دراز تر کنم و هر از چند گاهی نظری هم بدهم هموطن خوبم ایمان داشته باش که همه ما روحمان در ایران است هر چند جسممان این جاست خب دیگر باید بروم دوستتان دارم

  2. انتشار مجدد ایران ما و تولدتون مبارک. چه می شود کرد! فعلا که حزب الله را چسبیده اند و ملت خودمان را فراموش کرده اند

  3. به خاطر اینکه دین شان دین دروغ و ریا و کلک است جان برادر بدانیم که تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود. پاینده ایران

  4. سلام

    جناب صف سری اینجا کمی بیشتر بنویسید. درست است روزنامه هست ولی این صفحه هم هویت خود را طلب می کند. این صفحه تمیز و سفید ورد را با سیاهی خوبی و درستی بخشید.

    موفق باشید