انگار…

انگار شب نمی خواهد که باز روز بیاید
انگار ماه نمی خواهد که باز خورشید بتابد

به قامت قلبم لباسی از غم دوخته است تقدیر
انگار زمانه می خواهد که خون از دیده ام ببارد

انگار موج نمی خواهد از دریا دست بشوید
انگار خواب نمی خواهد چشمی بیدار بجوید

به طعنه گفتنه اند خواب غروب بیداری است
انگار ملک الموت می خواهد در آغوشم بگیرد

۳ Responses to “انگار…”

  1. مصائب مسیح هم تا لحظه مرگ پایان نداشت . بازی زندگی ، تقدیر ، همه در انتظار یک شش و بش و در نهایت یک گریز و پیروزی . تاس اگر خوش نشیند همه کس نراد است . امیدوارم بهترین تاس برایت ریخته شود . همان شش وبش معروف که انتظارش را می کشی . همان که به قد همه ی عمر منتظرش بودی و هستی .

  2. be onvane yeki az khanandegane shoma, barayetan sabr arezoo mikonam

  3. kheyli jazab bud.
    man ke tabe sher o shaery nadaram hamin o tunestam begam vaghty khundam kheyli engar gereftehee.