برای همتی که تجلی عشق است

بعد از آزاد شدنم از زندان در سال ۸۲ خانه نشینی تنها ثمره سال ها فعالیت مطبوعاتیم شد, خاصه وقتی روزنامه اینترنتی ” ایران ما” را هم به دلایلی تن به تعطیل شدنش دادم , این توفیق اجباری که با اهل خانه بیشتر دمساز شوم بیشتر شد , از همین رو دیگر کمتر از حال و روز همکاران سابق با خبر هستم مگر از طریق اینترنت و یا تلفن ؛ اما چند روز قبل که با دوستی از اهالی قلم تلفنی یادی از گذشته ها می کردیم و از حال و روز هم قبیله گان امروز مطبوعات حرف می زدیم با خبر شدم که در گوشه ای از شهر به همت زوجی جوان مطبوعاتی , پاتوقی بنام ” کافه تیتر” برای دور هم جمع شدن وایضا گپ زدن همکاران قدیم و جدید مهیا گردیده که رفتن و دیدن آن اگر از واجبات نباشد از مستحبات هم قبیله بودن با روزنامه نگاران است .
دوستی که خبر راه اندازی ” کافه تیتر ” را فقط با کمی تاخیر(یکسال پس از راه اندازی کافه تیتر ) از او شنیده بودم , از سر دلسوزی تنهایی ام ( و شایدم برای علاج عارضه خانه نشینیم ) پیشنهاد کرد که هراز گاهی سری به ” کافه تیتر” بزنم تا بلکه از لاک تنهایی بیرون آیم ، از همین رو برای به ذوق آوردنم آدرس وبلاگ کافه تیتر را هم چاشنی کرد تا از چگونگی راه اندازی “کافه تیتر” وبرنامه های متنوعی که در آن برگزار می شود با خبر شوم .

بعد از دیدن وبلاک ” کافه تیتر ” و خواندن شرح انگیزه ی راه اندازی آن توسط بهنام و بی تا , این زوج جوان مطبوعاتی ، ذهنم باز اسیر همان هیولای پرسش تاریخی شد که تا کنون جزعشق ، هیچ پاسخی برای آن نیافتم .

بهنام و بی تا اگر چه امروز در هیچ یک از روزنامه ها ویا نشریاتی که در دکه های مطبوعات در حسرت مخاطب بسر می برند ، کار نمی کنند و جایی ندارند و نا خواسته از حرفه خود به دور افتادند اما از سر عشقی که به حرفه ی بی پیر خود دارند و از سر مهر به اهالی بی یاورهنر و قلم ، به دور ازهر جارو جنجال متداول زمانه که با سیاست و سیاست بازی ها اجین است ، با بضاعتی کم اما صمیمانه ، فضایی برای گرد هم آمدن و تبادل افکار هم قبیلگان خود فراهم آوردند اگر چه در این ایثار به اقتضای جبرزندگی تازه بنا نهاده شده خود ، امید به تامین معا ش نه حتا درحد لقمه نان روز نامه نگاری ( که فقیر ترین اقشار جامعه محسوب می شوند ) که به کمتر از آن هم قانع اند .

فرزانه ای می گفت حکایت بهنام و بی تا ها ما را به دردی می رساند که از قضا همه درمان آن را می دانیم اما گرفتار آن مانده ایم و آن حضور عده ای قدرت طلب که پله های صعود به قدرت را در مطبوعات دیده اند
و عاقبت هم اهل قبیله ای را چنین منزوی و خانه نشین کرده اند که بهنام ها و بیتا های این قبیله برای عشق به رسالت حرفه اطلاع رسانی و بودن با هم قییلگان خود ، همه اندوخته ی خود را تا بدانجا به رهن شغلی جدید می گذارند که بیم مغموم شدنشان از بی حمایتی از سوی خودی ها یی می رود که حتی به به و چه چه گوی همتی از سر تجلی عشق بود ند و این درد بی حمایتی تنها از آن قبیله قلم بدست این کهنه دیار است و بس ، آیا براستی همت بانیان ” کافه تیتر ” را نه به زبان ، ارج گذاری هست تا مبادا درب این خانه هم روزی بسته شود که تا امید به باز شدن صد ها خانه دیگردر فراموشی بماند.

تا بیش از این پر نگفته باشم و از سوی خرده گیران به انگ تملق گویی و هزار گناه ناکرده ازسر ارج نهادن به همت دو هم قبیله که ” کافه تیتر ” را بنا نهادند ، گرفتار نگردم و ایضا تا نفسی از پر گوئیم کشیده باشید این حکایت را با شعری وصف الحا ل پایان می دهم

کوه ها با همند و تنهایند
همچو ما با همان تنهایان

پاسخها بسته شداند .