واگویه ها ی شبانه
- ۱۰٫۲۹٫۸۵
- دل نوشته ها
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
وقتی که خودم را از چشمان دریا پا ئین انداختم ، باز نفس می کشیدم ، این بار سوم است که سقوط می کردم ، نمی دانم چرا رو به مرگ هم که می خوابم ، بیداری با من است . درست مثل همین واگویه هایی ، که رهایم نمی کنند .
یکی بود ، هزاران خلق خدا هم بود ، یک شب کوه ایستاده نشست ، وقتی زیر خودش زد ، ما زیر زندگی بودیم با هزاران آرزو،آرزو های محال
همیشه دلم می خواست یک تکه ازآسمان آبی را بنام خودم دیوانه می کردم ، تعجب میکنی؟ ، دنیا هم بیماری مرا دارد . چه عیبی دارد ؟ آرزو که جرم نیست. پاسبان ها هم می دانند ، درخت های دارمی گویند .
دلم می خواست روی همه سیاهی آسمانم ، قلبی می کشیدم ، کودکستانی درست اندازه تسبیح جانماز مادرم
ایکاش در سیاره ای که اهل من است ، یک ” تو ” پیدا می کردم و تمام “من” برای “تو ” میمرد و آنگاه ” تو” ، دور تنم طواف تفرد می کرد .
راستی ، گفته بودم پائیز فامیل من است ؟
ما پائیزی ها خورشید را دوست نداریم ، چون روی کنگره هایش انتظار میمیرد ،
ما عاشق انتظار یم .

