پشت دیوار لحظه ها

معلوم چون آب
مجهول چون راز
معلوم چشم و مجهول دل
این است هنر ما

مادرم می گفت :
چشم ها نگهبان دل هایند
تو هرگز دیده ای مرا؟
خوشبختی جز رضایت نیست
راضی به رضای همه
جز ” من” بودم
و در این رضایت
تمام خواب هایم را در بیداری کردم
تمام بغض هایم را فرو خوردم
و تنها لبخند استفراغ کردم

پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار مردی به یاد عمر به باد رفته اش

پاسخها بسته شداند .