توقیف "شرق"، پیام تاریخی "سکوت" برای قبیله مطبوعات است

وقتی خبر توقیف روزنامه شرق را شنیدم نا خود آگاه این شعر به زبانم آمد که
هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری می رسد.
اگر چه پس از توقیف ” هم میهن ” وآن افاضات عجیب و غریب جناب وزیر ارشاد در باره نقش مطبوعات که متعاقب آن موج احضار وبازداشت روزنامه نگاران شروع شد ، توقیف روزنامه “شرق “به دور از ذهن نبود اما در این حیرتم که چرا هر ساله وقتی روز شمار عمر در تقویم ایام با خط قرمز ،مناسبت هایی را که یاد آور “آزادی ” و” آزادگی ” انسانها است تا شکر گذاراین تعمت الهی باشیم ، در این کهنه دیار آن روز ، روز ذبح آزادی است آنچنانکه بازداشت های اخیر روز نامه نگاران و یا توقیف روزنامه “شرق” مصادف با روز جهانی خبرنگار می گردد .
چند سالی است که در چنین ایامی دلمان مالش میرود از این همه غضبی که بر اهل قبیله مطبوعات این کهنه دیار روا می دارند که نیشتر بر زخم کهنه را می ماند ، می گویند در یکصد سال تاریخ مطبوعات این آب و خاک هر بار که قلم بدستان را به غضبی ناروا در بند کردند ، پیامی در آن نهفته بود که رمز کشف آن ” سکوت” بوده است پیامی که می بایست قبیله مطبوعات ، آویزه ی گوش خود می ساختند تا ازگزند این حرفه بی پیر در امان باشند .
هر گز گمان مان نبود که نسل قلم بدست مطبوعات امروز نیز هم همچون نسل پیشین خود اسیر توهم گردد که با هر تغیر درگردش قدرت ، خود را رها از بند می دانستند و به امید های واهی بر آمده از وعده های پوچ دولتمردان وقت دل می باختند انچنانکه به شهادت تاریخ بعد از سقوط دولت سیدضیاء خوش باوران قبیله مطبوعات بر این باور نادرست رسیده بودند که پس از این:
درب جراید را دگر نا حق نمی بندد کسی
بر ضعف و بدبختی ما دیگر نمی خندد کسی
اما پس از سید ضیاء ، باز هم پیام آوران دیگری آمدند که رسالتشان در رساندن این پیام (سکوت ) تاریخی به گوش اهل قلم خلاصه میشد ، اما به گاه تاریخ ساز۵۷ که سرود دیو چو بیرون رود فرشته در آید ،در جای جای این سر زمین اهورایی لبریزگشت ، چه کسی باور داشت که باز هم “سکوت” را پیام آوری باشد ؟
دنیای غریبی است ، باز هم دور تسلسل تاریخ در حال تکرار است و باز هم بر قبیله قلم غصب روا میدارند ، با این تفاوت که امروز دیگر نه یک “دهخدا ” که صد ها ” دهخدا ” خانه نشینند ودر بیم و امید ها ی خود همان سروشی را می شنوند که آن مونس و همراه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل وقتی از ناروا شنیدن ها به بستر افتاد و آتش تب زد بجانش، مشفقانه شنیده بود : دم درکش و قلم غلاف ساز که در این ملک ، کسی را گوش شنوا نیست.

این مطلب در گویا منتشر شد

پاسخها بسته شداند .