نامه ای به یک دوست هم قبیله
- ۱۱٫۰۴٫۸۶
- دل نوشته ها
- ۵ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
متن زیر آخرین نوشته همسرم بیژن صف سری ، در بیمارستان است که خطاب به دوست و همکارش آقای آقازاده نوشته است ، که می توانید در ادامه همین پست آن را بخوانید.
تر س ، باور کن همین است ، ترس از رفتن و نماندن ، ترس از ندیدن . همه ی حکایت اوهام مرگ همین است تا اینکه به تلنگری به خود می آیی که این همه ترس نه برای دادن جان است ، وحشت از ندیدن جانان است ، ندیدن یاران و عزیزان ، همدلانی که دوستت دارند و دوستشان داری ، حال اگر روی تخت مریضخانه هم بوده باشی این اوهام پررنگ تراست که به قول رهی معیری :
هر چه کمتر شود فروغ حیات
رنج را جان گداز تر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید
سایه ها را درازتر بینی
دوست عزیزم آقای آقازاده سالهاست وقتی میل نوشتن دارم دردی شیرین به جانم می نشیند و چون صاعقه به تنم می زند ، تا از جا برخیزم و در پی قلم و کاغذ باشم ، اکنون هم در مریضخانه این درد آشنا با من است و چقدر از این درد مسرورم ، آنقدر که بی توجه به نگرانی همسایه ام ( تخت کنار دستی ام را می گویم که مات و مبهوت خیره به کار من است ) بلند بلند با خود می گویم ، هنوز زنده ام زیرا باز هم میل نوشتن دارم .
دوست و همکار عزیزم ده روزی می شود که با انسداد چند رگ از رگهای قلبم لاجرم گذرم به مریضخانه افتاده است اما گله ای ندارم ، نه از دنیا ، نه از بخت و نه حتی از رگهای مسدود شده ی قلبم . چون آموخته ام دراین دنیا هیچ چیز پایدار و ماندگار نیست حتی نزدیکترین ها به آدمی ، راستی چه کسی از رگهای قلبت به تو نزدیک ترند ؟ رگهایی که جزیی از تواند، با تو به دنیا می آیند و در همه ی شادی ها و غمهایت با جریان خون، این آب حیات ، قلبت را به تپش وا می دارند تا تو با همه ی وجودمعنای خوب زنده بودن را احساس کنی …اما حالا دیگر رگهایم خسته اند شاید هم دلگیر، درست مثل ما آدمها که گاهی از هم دلگیر می شویم به هر روی هر چه هست رگهای قلبم چون سدی محکم جریان آب حیات در قلبم را مسدود کرده اند . به همین سادگی . تحریمم کرده اند . میل یاری یم را ندارند .
آقای آقا زاده عزیز با انتشار خبر بستری شدنم در وبلاگت همه ی دوستان دیده و نادیده جویای حالم شدند ، چه با گذاشتن پیام اینترنتی چه با تلفن و یا با قدم رنجه کردن به مریضخانه . از میان پیام ها کامنت دو رفیق و همکار عزیز و غربت نشینم “روزبه میرابراهیمی ” و ” آرش سیگارچی ” که این دومی هم ( آرش ) به تازگی ناخواسته تن به جلای وطن داده است ،برایم شیرین بود .
همین دو ماه پیش بود ،کارت دعوت به جشن عروسی آرش سیگارچی را پستچی به درب خانه ام آورد اما از اقبال بد ، بخت یارم نشد تا لااقل دوستی را قبل از هجرتش به غربت در لباس دامادی ببینم .
و اما از میان آنانی که به دیدنم آمدند و مرا بی اغراق با دیدنشان به شوق کودکانه کشاندند که این حس و حال را هم از تو دارم ،هدیه ای بود از تو برای من .
آقای بورقانی را یادت هست؟همان نماینده ی مجلس ششم را می گویم که همیشه بی هیاهو و جنجال در پی رتق و فتق امورمردم بود . اوهم امروز خانه نشین است اما همچنان علی گونه مدد می رساند .
بورقانی با خواندن وبلاگ تو ازبستری شدنم با خبر شده بود وقتی به دیدنم آمد لبریزاز اخبار بود می گفت از بین هفت هزار کاندیدای نمایندگی مجلس سه هزار نفر را رد صلاحیت کردند که اغلب منتقد دولت بودند .
با خنده گفتم : از ننگ چه گویی ، که مرا ننگ زنام است
دیدن عمالدین باقی هم برایم شوک برانگیز بود چرا که قبل از آمدنم به مریضخانه در خبرها بود که این بزرگ مرد را به حبس کشانده اند و باقی قضایا که خبر از وخامت حال این آزاد مرد در سلول انفرادی و نگرانی عالمی که چشم به درایت دولتمردان در آزاد کردن این نویسنده و محقق و مدافع زندانیان داشت ، تا اینکه همین چند روز قبل برای معالجه از زندان بیرون آمد و دیشب خارج از وقت ملاقات به همراه برادرش با خواهش و تمنا از سد نگهبانی بخش سی سی یو مریضخانه می گذرد و به دیدنم می آید تا سخت در آغوشش بگیرم و به اندازه ی همه فصل های باران زده ی پائیزی گریه کنم و از شوق دیدارش بی اختیار اشک بریزم .
می گویند در همه ی مذاهب اعم از اسلام و مسیحیت و کلیمی برخی از اصناف و پیشه وران یکی از انبیاو اولیا خدا را حامی خود می دانند مانند نجاران که حضرت نوح و یا قصابها که حضرت ابراهیم را حامی خود می دانند حتی می گویند آرایشگران ایرانی هم سلمان پارسی را که موهای پیامبر را آرایش می کرد حامی خود می دانند و به همین جهت نام حرفه ی خود را سلمانی نهاده اند الغرض هر یک از اصناف و پیشه وران در بین اولیا و انبیا خدا حامی برای خود دارد مگر قبیله بی یاور قلم به دستان این کهنه دیار که نه فریاد رسی دارند و نه حامی و پشت و پناهی .
دلم بگرفت از بی همدلی ها رو به کوه آرم
مگر آنجا زنم ،پیوند فریادی به فریادی
و اما آنکه هر روز با دیدنش کورسویی از امید در دلم تازه می گردد دکتر رضا خاتمی است ، اوست که هر روز با بردن پرونده پزشکی ام به نزد همکاران طبیبش درپی راه علاج بی خطر برایم هست گویی دست تقدیر می خواهد تا زنده هستم مدیون خاندان خاتمی باشم چرا که سال ۸۲ هم وقتی از پی فعالیتهای مطبوعاتی به حبسم کشاندند رئیس جمهور خاتمی تنها ناجی ام بود که از زندان آزادم کرد و امروز هم که در چنگال بیماری قلبی اسیرم برادر رئیس جمهور پیشین دکتر رضا خاتمی باید ناجی و وسیله ایی برای شفایم باشد . عمرش زیاد و با عزت باد .
“نمی توانم به ملاقات بیژن بیایم ، چون میدانم کو دکانه خواهم گریست ”
رفیق ، جمله بالا یادت هست ؟ در یکی از همین تلفنهایی که هر روز به قصد با خبر شدن از حال و روزم می زنی ، این پیغام را توسط همسرم به من رساندی . یادت آمد ؟
من آن روز با شنیدن پیغامت کودکانه گریستم آنقدر که رگهای لجباز مسدود شده ی قلبم برای عبور قطره ایی آب حیات لحظه ایی روزنه ایی را باز کردند تا قلبم با پیغام یک دوست دمی را تازه کند .
و اکنون ای هم قبیله ، رفیق ، دوست عزیز م در انتظارم در انتظار وصله پینه شدن قلبم هستم ، تا باز هم دامان زندگی را چنگ اندازم ….
اما محتاج دعایم
دوست تو بیژن صف سری
نامه آقای محمد آقازاده به بیژن صف سری
نامه آرش سیگارچی به بیژن صف سری از آمریکا

بیژن عزیز،با سلام و آرزوی بهبودی و سلامتی.حتما ماجرای مارسل پروست و جستجوی زمان های از دست رفته اش یادت هست.می دانی فرق تو و من با شپ پرستان جیست؟ما زندگی و سپیدی را ستایش می کنیم و آنها سیاهی را. ما روز را زندگی میکنیم و شب را سپری میکنیم آنها از داشتن روز محرومند.ما تکثیر می شویم ،آنها در پی حذفند.ما می سازیم،انها ویران می کنند. یاد حرف تولستوی افتادم. تا گل یا برگ از خاک بیرون نزند، درخشش خورشید بر او نمی تابد.عمرت دراز باد دوست نا دیده من. میبوسمت. فقط بدان که زیاد کار داریم. منتظر هم می مانیم در میدان آزادی.
با مهر و سلامتی برای تو
حمید حمیدی
دوست عزیزی که من از طریق نوشته هایت می شناسمت . نوشته هایی که از عمق جان و قلبت برمی خیزند . جای تعجب ندارد اگر این قلب در این زمانه رگهایش بگیرد . گاهی که در این
اوضاع و احوال ، عصبی و ناراحت میشوم پیش خودم می گویم آنانی که خیلی بیش از من می فهمند و حساسیت هایشان بسیار بیشتر و بجا تر ازمن است چه می کشند ؟ بگدار برایت آرزوی سلامتی و تندرستی داشته باشم امید که همیشه بنویسی و ما را هم حساس کنی و به فکر اندازی و روشنگری کنی
آرزوی بهبودی و سلامتی آفای صف سری عزیز … ما بیرون در اتاق عمل منتظر شنیدن خبر بهبودی و سلامتیتون هستیم … قبیله بی یاور قلم دعای مردمان دیارشون رو با خود دارند … شک نکنید! … دعا میکنم بعد از عمل باز هم درد شیرین نوشتن در جانتان بنشیند…منتظر اولین نوشته بعد از بهبودبیتون هستیم …
با آرزوی بهبودی و سلامتی برای آفای صف سری عزیز
سایت شما خوب و قشنگ بود اگر می توانید به سایت ما هم سر بزنیدwww.mochiko.com