ره آورد

گاهی وقتها تنها شدن با خود، گم شدن در خود ، نعمتی است که به کمانم این روز ها به هر کسی پا نمی دهد ، آنچه در پی می خوانید سوغات ره آورد یک روز سفر با تنها ئی است ، پیش کش به شما .

باب اول :

قله تنهایی

بوی نای ، بوی شبنم های تازه ، بوی خیس علف سبز،
دانه دانه در حفره های شش های مه آلود بیمارم می نشینند ،
سینه ام پر شده از بوی بهار ،
من در سرزمینی دیگر از زمین خدا جا گرفته ام
زیر پا هایم ، مخمل سبز رویا هاست ،
مثل خواب های بی تعبیر عاشقی ،
هرچه نظاره می کنم ،
پهنه آسمان است و سپیدی ابرهای باران زا ،
دیگر نه سکوت خانه است و نه دلشوره های آشنا

با نگاهی طویل تا دور دست ها ،
می پیچم به تن سپید ابر ها
همه آبستن باران و منتظر زایش احساس
میل بارش دارند
ناگهان ، ریز ریز و آهسته
من هم چون باران می بارم ،
بر تن سبز چمن ،
برشکوفه های نورس یاس ،
بر پوست درخت ،
بر سقف زمین ،
بر تن جاده چالوس ،

آها…ی دغدغه های دیرین من ،
کجائید ؟
من اینجا برروی قله تنهایی خود ایستاد ه ام …

باب دوم :

گلایه

به حرف می آیم و از دلم گلایه می ریزد
از سلاله مجنونم که بی لیلی خود میمیرد

از آن همه ترانه ناگفته عشق، چرا فقط یکی ،
آواز من ، لکنتی است ، برزبان شبنم عشق می گیرد؟

حدیث حضور ما در صحنه عشق ، اندکی بیش نبود
سهم ما ، از این کم و بیش ، یارب این دل ریش نبود

همه بیقراری ما ، مرگ در خلوت تنهایی بود
گرچه عاشقی ما ، حکایت صنوبر و سایه نبود

باب سوم :

شب چره با خمیازه الفبا

من زاده فعل ماضی مطلقم
از سر زمین عشق ،از قبیله عاطفه ام
همه ی واژها راه خانه دلم را می دانند
از طپش قلبم ،حرف ناگفته را می خوانند
شب چره با قلم و کاغذ و خمیازه الفبا دارم
سینه سوخته ی عشقم و، دلی شکیبا دارم
هر که از خم کوچه دل نوشته هایم می گذرد
با مرام است و صبور، ورنه دل ما می شکند

One Response to “ره آورد”

  1. تنهایی گاهی واقعا موهبتی هست که شاید به این خاطر فرصتش به دست نمیاد که همه ازش فرار می کنن! چون تنهایی وهم بر انگیزه…البته که تنها بودن در زندگی زیبا نیست، اما اوقات تنهایی و خلوت رو باید گشت و به دست آورد.
    بیژن عزیز، خیلی از لطفتون ممنونم و خوشحالم از آشناییتون. و خیلی کار خوبی کردین کامنت نوشتین :) و البته که به عذاب وجدان کوچکترین احتیاجی نبود :)