غم عالم مرا تنها گرفته

این روز ها در یک خواب زمستانی فلسفی فرو رفته ام حالا دیگر از جنس تنهایی شدم .
هرگزچشم براه بهشتی در پایان گذرگاه عمر نبودم و نیستم که هر جا می روم آسمان بالای سرم را هم با خود برده ام ، چشمه را که یافتم حرف زدن را فراموش کردم و به لکنت افتادم و این همه جهنمی است که پیش رو دارم ، من سزوار این تقدیرم ؟

بیخود و ناخواسته عضو پیوسته اندوهم ، و مدام پشت چراغ قرمزلحظه های از دست رفته ، عمر پر پر شده را بر باد می دهم ، دریغ ازطعم خوش حتی آرزوی محال ، نا امیدی سهم من ازبودن تکراری است .
از دل جا مانده ام ، این زندگی مرا از جا در می برد ، کاش می شد که سر به صحرا می گذاشتم و با گلو یی که تاب فوران صدا را هم ندارد بلند بلند می خواندم ،

در این صحرا مرا گرما گرفته
غم عالم مرا تنها گرفته

One Response to “غم عالم مرا تنها گرفته”

  1. نمی دونم من را یادتون می یاد یا نه
    اما خیلی قبل پیش با وبلاگ قمار باز شروع به کار کردم
    چند وقت بعد هم هم اون فیلتر شد هم نشریه ام در داخل دانشگاه که هر از گاهی مطالب شما را در اون می زدم(البته اجازه اش را از شما گرفته بودم)
    خودتون هم می دونید دیگه اطلاعات هم که گیر می ده دست بر نمی داره
    اما این بار بد جور دلم شکسته
    تو زندگی از هر بلایی که به سرم آوردند اینقدر ناراحت نشدم
    این بار دلم شکسته
    نه از ظلم ظالمان این کهنه دیار
    بلکه از جور روزگار