دیدار
- ۱۰٫۲۴٫۸۷
- دل نوشته ها
- ۲ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
رفتن بر سر مزار آن هم در یک عصر زمستانی بی شک از سر دلتنگی است، می گویند رفتن به گورستان رفع غم می کند و آدمی را سبکبال می سازد چرا که به بیهودگی غصه های روزمره زندگی که آخرش مرگ است ، پی برده و سعی در لذت بردن از زندگی خواهیم داشت ، شاید این هم فلسفه ای برای به گورستان رفتن و یا رفع دلتنگی آدم های فلسفی باشد
در راه ، کنار جاده ، دسته گلی خریدم ، نه چندان شاداب اما آراسته ، با نشانه هایی که بیاد م مانده بود یک راست بر سر مزارش رسیدم ، همیشه برای پیدا کردنش ساعت ها گورستان را می گشتم اما این بار نمی دانم چرا بدون سردرگمی پیدایش کردم ، شاید دلتنگیم بیش از آنچه بود که فکر می کردم .
به بودنش عادت کرده بودم ،درست مثل آسمانی که بالای سرمان هست ، مثل همین زمین که قرن ها بر روی تنش پا می گذاریم . اما یکباره رفت ، به سادگی یک اتفاق نابه هنگام .
سنک ها ی مرمر سفید و مشکی ، بغل به بغل و ردیف کنار هم خوابیده بودند، و از نم باران چون آینه های شفاف و صیقل زده به نظر می رسیدند ، آینه هایی سنگی از خانه های ابدی مردمان از یاد رفته .
آخرین بارکه او را دیدم، شب قبل از رفتنش بود ، رفته بودم تا مثل هرشب ، قبل ازآنکه به خانه بروم ، ببینمش ، مثل همیشه کنار پنجره ایستاده بود. درست مثل آن وقت ها که شبها دیر به خانه می رسیدم واو به انتظار پای پنجره چشم به کوچه می دوخت ، آن شب هم او را پای پنجره دیدم ، حالش خوب بود ، شایدم به نظرم خوب آمده بود .
چند قدم به مزار مانده ، برگشتم بطرف ماشین ، از صندوق عقب ظرف چهار لیتری اب را برداشتم ، خالی بود ، یک شیر آب پیدا کردم ، و این بار با ظرفی پر آب به طرف مزارش رفتم ، با اینکه باران همه جا را شسته بود اما دلم می خواست خودم بر روی سنگ قبرش آب بریزم تا بهانه ای برای دست کشیدن به تن سرد سنگ قبرش را داشته باشم ، من همیشه به دنبال بهانه بودم و او خوب می دانست ، و حالا چه بهانه ای بهتر از دلتنگی.؟
آرام آرام گرد و غبار روی سنگ را می شستم و گل های رنگین بی جان را یکی یکی بر مزارش پر پرمی کردم ،درست مثل پر پر شدنش در طول زندگی پر رنج و عذابش و در همان حال حرف وهاب ، درقصه خانه ادریسی ها بیادم افتاد که می گفت ، خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود اما من همینقدر هم خوشبختی به خودم ندیدم .
سایه های ابر، غروب پائیزی را دلگیر تر می ساخت و سرما بیشتر می شد ، تکه های ابر آهسته آهسته جمع می شدند تا باز هم چون اشک ازآسمان دلتنک ببارند و چه فضای سنگینی داشت گورستان که چنگ به دل می زد ، از دور، هر از گاهی عابری شتابان می گذشت و باد گل های پر پر شده را ، به روی قبر ها دیگر می نشاند گویی همه باید به تساوی از آن سهم می بردند ، یقه کتم را بالا زدم و گردنم را در آن فرو بردم ، ظرف خالی از آب را برداشتم وبه طرف ماشین بر گشتم ، وقتی از درب گورستان بیرون می آمدم هنوز دلم تنگ بود

سلام
از زیر چتر چل تیکٌه
رازآشکارزایش هرساله بهار آموختنی اسث.
می آموزد که عمر ومقام رفتنی است.
جاری آب و باد وخاک است.
آ نچه می ماند،مهراست ومهربانی.
آنچه شکوه می افزاید،عشق است وعشق ورزی.
آنچه تاریخ می سازد،یاد است وخاطره.
مهرتان ،یادتان ،نوشته ها وپیام ها یتان همیشه بامن است.
طلوع بهار ،غروب غم همگان و شماباد.
پوزش من برای عد م همراهی د ر طول زمان بپذیرید.
همیشه خواننده یادداشت های شماهستم،اما پاسخگو نیستم،ببخشید.
سلام من همراه بهترین آرزوهابدرقه راه شماو قلم شما