دیدار آشنا
- ۱۱٫۲۹٫۸۷
- گزارش
- ۵ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
عصر یک روز تعطلیل زمستانی باشد وتو در خانه کز کرده باشی که نا گهان دوستی به دیدارت بیاید و بگوید با او به دیدار آشنایی بروی که غمگین تر از تو در بستر بیماری است ، چه پایان غم انگیزی دارد آن تنهایی عصر زمستانی .
دم دمای غروب بود که قاسمعلی فراست ، یار غار و رفیق تنها یی ها یم از راه رسید ، گویی ندای دل تنگم را شنیده بود که بعد از یک روز سخت کاری یک راست از سر میز مونتاز آخرین فیلم مستندش ( مجموعه دیدار آشنا )، به دیدنم می آید ، یک سی دی از آخرین کارش را هم که زندگی استاد رضا سید حسینی را به تصویر کشیده بود با خودش آورده بود تا قبل از آن که سی دی را به استاد برساند باهم ببینیم .
رضا سید حسینی از نامدارترین مترجمان زبان فارسی است که دو سال پیش اهل فرهنگ هشتاد سالگی اش را جشن گرفتند و از اولین برگزیدگان چهره های ماندگار شد ، کسی که با سرپرستی ترجمه « فرهنگ آثار» دین بزرگی بر گردن همه اهل فرهنگ و ادب این آب و خاک دارد و علاوه بر آن « مکتب های ادبی » او که نخستین بار در سال ۱۳۳۴ چاپ شد – و بعدها همواره در تکمیل آن کوشید – کتاب درسی چندین نسل از دانشجویان ایرانی بوده است. از میان ترجمه های او ترجمه « ضد خاطرات » ( به اتفاق ابوالحسن نجفی ) و « امید » آندره مالرو بسیار مشهور و خواندنی است.
در فیلم قاسمعلی فراست که زندگینامه استاد را از زبان خود او به تصویر کشیده است ، هر چه دیدم یاد بود و خاطره ، خاطره از آقا جلال ( آل احمد ) که به سفارش استاد ( سید حسینی ) طاعون را برای بار دوم عمیق می خواند و یا یاد از غلامحسین خان ساعدی است و آن مطب خیابان دلگایش ، در این فیلم مستند هر چه هست تلاش و همت بزرگ مردی از قبیله قلم به تصویر آمده که با تر جمه هایش پنجره تازه ای از جهان را به روی مردم این کهنه دیار گشوده است .
بعد از دیدن فیلم به خواست و دعوت رفیقم علی فراصت ، برای بردن سی دی فیلم به خانه استاد با او همراه شدم ، در راه علی ( فراصت ) از مهربانی های استاد و همسرش برایم گفت ، از عشقی که هنوز در بین آن دو دلداده جاری است و از امیدی که به نسل جوان مترجمین این آب و خاک دارد گفت ، آنقدر شنیدم که وقتی وارد آپارتمان کوچک ، اما پر ازعشق استاد و همسرش شدم ،گویی سال ها ست که درآن خانه رفت و آمد داشتم و باسا کنانش زندگی کرده ام .
استاد و همسرش تنها در آن خانه زندگی می کنند ، فرزندانشان همگی در کار و زندگی خود مشغولند اما دمی غافل از حال پدر و مادر سالخورده و بیمار خود نیستند ، وقتی علی ، با تلفن خبر رفتن مان را به همسر استاد داد ، بانو گفت ، استاد خواب است تا شما برسید بیدارش می کنم .
ساعت از هفت شب گذشته بود که به در خانه نامی ترین مترجم کشورمان رسیدیم ، حیف مان آمد با زنگ زدن استاد را که سخت بیمار است از خواب بیدار کنیم ، نیم ساعتی در کوچه ، قدم زدیم و باز علی از بزرگی و مهر بانی استاد و همسرش گفت ، و من پرسیدم براستی چرا از بین همه مترجمین با سابقه ، رضا سید حسینی این همه مقبول تر و نامی تر از دیگران است ؟ علی آهی کشید وگفت : کار حرفه ای تر و مهربانی بیشتر.
با دلهره ای که مبادا هنوز استاد در خواب باشد زنگ خانه را زدیم ، صدایی مادرانه از پشت آیفون گفت : خوش آمدید آقای فراصت .
با استقبال گرم همسر استاد وارد آپارتمان کوچکی شدیم که براستی پر از بوی عشق و زندگی بود واستاد هنوز در اتاق خود در بستر بودند و لحظه ای بعد با عصا (واکر) آهسته آهسته از اتاق بیرون آمدند و من متحیر از قامت خمیده و نحیف مترجم نامی کشورمان که نسبت به دوسال پیش در آخرین دیدارم از ایشان ، ضعیف تر و شکسته تر به نظر می آمد.
علی ، سی دی را در دستگاه گذاشت و برای بار دوم فیلم را دیدیم ، اما این بار به اتفاق استاد و همسرمهربانشان ،دیدن دوباره فیلم شیرین تر از بار اولی بود که دیده بودم چرا که در لحظه هایی ازفیلم ، استاد توضیحاتی اضافه بر فیلم می دادند و یا با لبخندی ، معنای تازه تری به مفهوم آن صحنه خاص از فیلم می بخشیدند خاصه وقتی در صحنه ای از فیلم آنجا که از خاطره خواندن اولین کتاب که ” مختار نامه ” بود ، می گفت:
اولین کتابی را که خواندم مختار نامه بود و آن را پدرم به خانه آورده بود تا بخوانم و من در زیر کرسی شروع به خواندن آن کتاب کردم آنقدر شیرین بود که تا آخر خواندم بعد از آن ، به سراغ کتاب امیر ارسلان رفتم که ناتمام ماند چرا که مادرم می گفت هر که این کتاب را بخواند سرگردان خواهد شد و آنقدر مادرم گفت و گفت تا آن کتاب را نخواندم و سرگردان شدم .
بعد از پایان فیلم، استاد ، کتابی از یک نویسنده ترک ” نجاتی جومالی ” به نام ” پرواز کن پرنده کوچکم ” را که از ترجمه های خودشان است به نگارنده هدیه دادند ومن برای ثبت این لحظات به یاد ماندنی ، چند عکس از استاد و همسر شان و دوستی ( علی فراست )که بانی این دیدارآشنا بود گرفتم .






درزندگی برای هیچ چیز حسرت نخورده ام اماوقتی صفاوسواداستادم سیدحسینی عزیزرادیدم گفتم خدایاچی می شدپدرم سیدحسینی بود؟ ؟ این راکسی می گوید که همه می دانند چقدر پدرش رادوست داردو بااوچه عشقی می کرد
مترجم توانا وزیبا نویس آرزوی سلامتی برای شما داریم
با تشکر ازشماوقدر دانی فراوان از انسانی که عمر عزیز خود را صرف خدمت کردن کرده است.
Ostad va pedaram , dastetan ra miboodam va khedmatetan ra ajr minaham.
Arash-Sweden
سلام استاد
گوئی خسته از نوشتن شده اید
امیدوارم خوب باشید