چه دلتنگیم در ماه ضیافت خدا
- ۰۶٫۰۱٫۸۸
- دل نوشته ها
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
دل سوخته ای از نسل قلم می گفت: همه زخم ها شفا می یابند الا زخم آرزوهای برآورده نشده که آدمی از سوزش این زخم در خانه قبر هم آرام ندارد و این حکایت مردم این کهنه دیار است که پیوسته از سوزش زخم آرزوهای خود در رنجند و دلی خوش نیست تا در شادمانی ها حضور یابند، حتا در ضیافت خدادر ماه رمضان
رمضان آمد، اما دیر زمانی است که دیگر هیچ قرابتی با هیچ یک از ماه ها و یا فصل های خدا، احساس نمی کنیم. چرا که اگر این قول از فلاسفه معاصر را بپذیریم که سرشت هر انسان در گروه خاطره های اوست و هویت جوامع نیز تا حد زیادی تابع خاطره های قومی آنان است، امروز در این آب و خاک که مردم همواره زنده به خاطرات خود بودند، دیگر هیچ روز و هفته یا ماه و سالی تداعی کننده خاطرات خوش نیستند، که روح و جسم مان با ایام بیگانه است، آنچنانکه گویی خدا هم با ما، مردم این خاک، سر بیگانگی دارد. گویی نه دعایمان می شنود و نه استغاثه مان را، حال تو بگو این ماه ، ماه ضیافت خداست والزام به حضور دراین جشن خدایی داریم، مگر نه این است که دل خوش باید تا حضور در شادمانی را دلیلی باشد؟ یک دل خوش در سینه پر درد مردم این سامان نشانم دهید ، تا با همین چشمان تر و دل سوخته پای کوبان سینه ازسماع بدرانم .
این درست که قرار مان بود هرگز آهی نکشیم تا آسمان ابری شود، اما آه در سینه مانده را چگونه پنهان باید کرد؟ وقتی بالای آسمان ما
آفتابی نیست
وقتی شب است و چاره چراغی هم نیست
بیهوده است،
از دل و عشق ودست بی بهانه گفتن
حالا به هرچه می نگریم
یا تبسم ارواح است یا تکلم اشیاء
دیگر نه مناجات و نه دعای سحری
و نه نشستن بر سفره افطارورفتن به ضیافت خدا
چاره سازنیست
تنها ، هنگامی که کنار گرمی رویا سنگین می شویم
دلمان برای رمضان آن سال ها تنگ است

رمضان آن سالها…. وقتی شما نوجوان بودید دعای ربنای شجریان بود و قلقل سماوری که لحظهشماری میکرد برای رسیدن لحظهی افطار و سفرهی پهن شده و گوشهای نوجوانان و تازهروزهبگیرها که به رادیو بود و چشمهایشان به سفره دوخته شده و پدر یا پدربزرگی که قرآن بزرگ را در رحل گذاشته و با احترام پیش آن چهارزانو نشسته بود و قرآن میخواند و گاهگاه از بالای عینک نگاهی به مادر خانواده میانداخت و چشمغرهای به بچهها که با همدیکر بسازند و …
رمضان آن سالها…. رمضان برای من یادآور جنگ است و بمباران و زیرزمین خانهی دایی که آن روزها مأمن و پناه من و مادر و خواهر بود و تلوزیونی که به خاطر تعطیل شدن مدارس اصفهان برنامهی درسی پخش میکرد و تمرین میداد و …. صدای رعدآسای هواپیماهای دشمن بود و غرش آژیر در سطح شهر؛ کدام شهر؟! آن روزها اصفهان مثل شهر ارواح شده بود. همه از شهر گریخته بودند. ما جای امنی نداشتیم جز زیرزمین خانهی دایی. خانهمان را رها کردیم و رفتیم خانهی دایی.
رمضان این سالها…. سایت موج سبز آزادی را دیدم. هر روز با یاد دو شهید. دو شهید راه سبز امید؛ راه سبز آزادی.
آه بر لب و بغض در گلو و دندانهایی که از خشم و نفرت به هم ساییده میشوند و دلی که بالبال میزند و خود را به قفس تن میکوبد و آرام نمیگیرد و هر دم دل در هوای دوستی دارد که نام و نشانش ایرانی بود و جرمش یا هواخواهی مسالمتآمیز یا سکوت معصومانه. دریغ که خاطراتمان آنچنان آغشته به خون شده که نه دیروز و نه امروز را نه میبینیم و نه از یکدیگر تشخیص میدهیم و نه حال و حوصلهای برای تفکیکشان داریم….