<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: چه دلتنگیم در ماه ضیافت خدا</title>
	<atom:link href="http://bijan-safsari.com/1388/06/%da%86%d9%87-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%d9%8a%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%d9%8a%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%ae%d8%af%d8%a7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bijan-safsari.com/1388/06/%da%86%d9%87-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%d9%8a%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%d9%8a%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%ae%d8%af%d8%a7/</link>
	<description>یادداشتهای بیژن صف سری</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Mar 2012 05:55:20 +0300</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: مسعود برجیان</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1388/06/%da%86%d9%87-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%d9%8a%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%d9%8a%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%ae%d8%af%d8%a7/comment-page-1/#comment-411</link>
		<dc:creator>مسعود برجیان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=874#comment-411</guid>
		<description>رمضان آن سال‌ها.... وقتی شما نوجوان بودید دعای ربنای شجریان بود و قل‌قل سماوری که لحظه‌شماری می‌کرد برای رسیدن لحظه‌ی افطار و سفره‌ی پهن شده و گوش‌های نوجوانان و تازه‌روزه‌بگیرها که به رادیو بود و چشم‌های‌شان به سفره دوخته شده و پدر یا پدربزرگی که قرآن بزرگ را در رحل گذاشته و با احترام پیش آن چهارزانو نشسته بود و قرآن می‌خواند و گاه‌گاه از بالای عینک نگاهی به مادر خانواده می‌انداخت و چشم‌غره‌ای به بچه‌ها که با همدیکر بسازند و ...

رمضان آن سال‌ها.... رمضان برای من یادآور جنگ است و بمباران و زیرزمین خانه‌ی دایی که آن روزها مأمن و پناه من و مادر و خواهر بود و تلوزیونی که به خاطر تعطیل شدن مدارس اصفهان برنامه‌ی درسی پخش می‌کرد و تمرین می‌داد و .... صدای رعدآسای هواپیماهای دشمن بود و غرش آژیر در سطح شهر؛ کدام شهر؟! آن روزها اصفهان مثل شهر ارواح شده بود. همه از شهر گریخته بودند. ما جای امنی نداشتیم جز زیرزمین خانه‌ی دایی. خانه‌مان را رها کردیم و رفتیم خانه‌ی دایی.

رمضان این سال‌ها.... سایت موج سبز آزادی را دیدم. هر روز با یاد دو شهید. دو شهید راه سبز امید؛ راه سبز آزادی.

آه بر لب و بغض در گلو و دندان‌هایی که از خشم و نفرت به هم ساییده می‌شوند و دلی که بال‌بال می‌زند و خود را به قفس تن می‌کوبد و آرام نمی‌گیرد و هر دم دل در هوای دوستی دارد که نام و نشانش ایرانی بود و جرمش یا هواخواهی مسالمت‌آمیز یا سکوت معصومانه. دریغ که خاطراتمان آنچنان آغشته به خون شده که نه دیروز و نه امروز را نه می‌بینیم و نه از یکدیگر تشخیص می‌دهیم و نه حال و حوصله‌ای برای تفکیک‌شان داریم....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رمضان آن سال‌ها&#8230;. وقتی شما نوجوان بودید دعای ربنای شجریان بود و قل‌قل سماوری که لحظه‌شماری می‌کرد برای رسیدن لحظه‌ی افطار و سفره‌ی پهن شده و گوش‌های نوجوانان و تازه‌روزه‌بگیرها که به رادیو بود و چشم‌های‌شان به سفره دوخته شده و پدر یا پدربزرگی که قرآن بزرگ را در رحل گذاشته و با احترام پیش آن چهارزانو نشسته بود و قرآن می‌خواند و گاه‌گاه از بالای عینک نگاهی به مادر خانواده می‌انداخت و چشم‌غره‌ای به بچه‌ها که با همدیکر بسازند و &#8230;</p>
<p>رمضان آن سال‌ها&#8230;. رمضان برای من یادآور جنگ است و بمباران و زیرزمین خانه‌ی دایی که آن روزها مأمن و پناه من و مادر و خواهر بود و تلوزیونی که به خاطر تعطیل شدن مدارس اصفهان برنامه‌ی درسی پخش می‌کرد و تمرین می‌داد و &#8230;. صدای رعدآسای هواپیماهای دشمن بود و غرش آژیر در سطح شهر؛ کدام شهر؟! آن روزها اصفهان مثل شهر ارواح شده بود. همه از شهر گریخته بودند. ما جای امنی نداشتیم جز زیرزمین خانه‌ی دایی. خانه‌مان را رها کردیم و رفتیم خانه‌ی دایی.</p>
<p>رمضان این سال‌ها&#8230;. سایت موج سبز آزادی را دیدم. هر روز با یاد دو شهید. دو شهید راه سبز امید؛ راه سبز آزادی.</p>
<p>آه بر لب و بغض در گلو و دندان‌هایی که از خشم و نفرت به هم ساییده می‌شوند و دلی که بال‌بال می‌زند و خود را به قفس تن می‌کوبد و آرام نمی‌گیرد و هر دم دل در هوای دوستی دارد که نام و نشانش ایرانی بود و جرمش یا هواخواهی مسالمت‌آمیز یا سکوت معصومانه. دریغ که خاطراتمان آنچنان آغشته به خون شده که نه دیروز و نه امروز را نه می‌بینیم و نه از یکدیگر تشخیص می‌دهیم و نه حال و حوصله‌ای برای تفکیک‌شان داریم&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

